من و حمام چهارفصل

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: من و حمام چهارفصل
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد?
تنظیم : رویا مومنی ?
گروه سنی : ۱۰ تا ۱۲ سال
موضوع: ایرانگردی
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
یه روز بابا از سرکار به خونه برگشت و گفت
(( چند روزی باید برم اراک . ماموریت دارم ))
گفتم (( میشه من و مامان هم بیایم ؟ ))
بابا جواب داد (( مشکلی نیست. چمدوناتونو ببندید))
روز سفر به اراک رسید. وقتی سوار هواپیما شدیم و روی صندلی نشستیم ، بابا گفت
(( یادم باشه حتما حمام چهارفصل اراک رو بریم ))
با تعجب به بابا نگاه کردم .
بابا خندید و گفت (( چرا اینطوری نگاه می کنی امیرمحمد جان !))
جواب دادم (( مگه هتل ، حموم نداره!!))
بابا دوباره خندید و گفت (( چرا داره . منظورم حمام چهار فصل اراک که چند سالیه تبدیل به موزه شده، بود .‌ ))
پرسیدم (( مگه حمومو میشه به موزه تبدیل کرد ؟))
بابا جواب داد (( آره پسرم. حموم هایی که در دوره های قدیم ساخته شدند و دیگه استفاده نمیشن رو تبدیل به موزه می کنند تا مردم بازدید کنند ))
وقتی به اراک رسیدیم و بابا ماموریتشو انجام داد ، گفتم (( بابا گفتی یادت بندازیم بریم حمام چهار فصل ))
بابا لبخندی زد و گفت (( آفرین پسرم ! ممنون یادآوری کردی . فردا حتما میریم حمام چهار فصل ))
وقتی به حمام چهار فصل رسیدیم ، تابلوهای کاشی کاری روی دیوارها که هر فصلی رو به تصویر کشیده شده بودند ، توجهمو جلب کردند .
به مامان و بابا گفتم (( پس بگو چرا این حموم اسمش چهار فصله ! به خاطر این تابلوهاست ))
بابا گفت (( آفرین. این حموم دوره ی قاجار ساخته شده.‌ حمام چهار فصل اراک چهار بخش داره . زنانه ، مردانه ، خصوصی و اقلیت های مذهبی ))
پرسیدم (( اقلیتهای مذهبی یعنی چی ؟))
بابا جواب داد (( به کسانی که مسلمان نیستند و دین دیگه ای رو برای پرستش و عبادت خدا انتخاب کردند اقلیت های مذهبی میگن ))
گفتم ((بابا ! اطلاعاتت خیلی خوبه . چرا حموم اقلیت های مذهبی از حموم مسلمانان جداست ؟))
بابا جواب داد (( خب نوع حموم کردنشون با ما مسلمانان فرق می کنه . در ضمن این حموم تنها حمومی هست که برای اقلیتهای مذهبی توی ایران ساخته شده .اراک توی دوره قاجار بیشترین اقلیتهای مذهبی رو داشته و به خاطر همین معمار حمام چهار فصل تصمیم میگیره که برای اقلیتهای مذهبی یه حموم جداگانه بسازه ))
من و مامان و بابا بعد از بازدید از حمام چهار فصل ، کلی عکس یادگاری با فضای حمام انداختیم و خاطره خوبی از حمام چهار فصل در ذهن و دوربین مان باقی موند .
رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه

ببری معلم

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: ببری معلم?
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد?
تنظیم : رویا مومنی ?
گروه سنی : ۱ تا ۷ سال
موضوع: آشنایی با مشاغل
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبز و زیبا، ببری خان معلم بود.
همه حیوونای جنگل، بچه هاشونو به مدرسه ببری خان می فرستادند تا به اونا درس بده و باسواد بشن .
یه روز وقتی ببری خان پای تخته وایت برد کلاس ایستاده بود و مشغول درس دادن بود ، یکی از بچه خرگوش ها گفت
(( اجازه آقا معلم !))
ببری خان به بچه خرگوش نگاه کرد و گفت
(( جانم ! ))
بچه خرگوش گفت
(( آقا اجازه ! شما چطوری معلم شدید ؟ من خیلی دوست دارم معلم بشم .))
ببری خان لبخندی زد و گفت
(( بعد از کلاس ، به شما توضیح می دم ))
وقتی زنگ آخر خورد ، بچه خرگوش نزدیک ببری خان شد و گفت
(( آقا اجازه ! میشه بگید چطوری معلم شدید ؟))
ببری خان جواب داد
(( برای معلمی باید درسشو بخونی هم استعدادشو داشته باشی ))
بچه خرگوش پرسید
(( استعداد یعنی چی ؟))
ببری خان جواب داد
(( یعنی هم به معلمی علاقه داشته باشی هم اینکه بتونی کلاس و بچه های کلاس رو با کلام محکم خودت مدیریت کنی و بچه ها به حرفت گوش بدن ))
بچه خرگوش گفت
(( آهان فهمیدم . من وقتی به خواهر کوچولوم نقاشی یاد میدم ، خواهر کوچولوم به حرفم گوش میده. ))
فردای اون روز وقتی ببری خان وارد حیاط مدرسه شد ، ناگهان روباه کوچولو از توی کلاس بیرون اومد و دوان دوان به ببری خان نزدیک شد .
ببری خان با تعجب پرسید (( چی شده ؟ چرا اینقدر بدو بدو میکنی ؟))
روباه کوچولو نفس زنان جواب داد (( آخه ..بچه خرگوش رفته پای تخته و داره مثل شما درس میده ))
ببری خان خندید و به همراه روباه کوچولو به کلاس وارد شد . بچه خرگوش با دیدن ببری خان گفت (( آقا اجازه ! ببخشید . می خواستم تمرین معلمی کنم ))
ببری خان خندید و بعد به روباه کوچولو گفت
(( روباه جان ! خبرچینی کار خوب نیست و دیگه تکرار نکن . ایندفعه می بخشم . همه بچه ها یاد بگیرید که وقتی من توی کلاس نیستم خبر بیرون نبرید مخصوصا وقتی منو می بینید هم همین طور . چون خودم میام و می بینم و خبردار میشم ))
روباه کوچولو سرشو از خجالت پایین انداخت و سر جایش نشست.
ببری خان به بچه خرگوش گفت (( اتفاقا امروز می خواستم به همتون بگم که زمانی که کاری برام پیش میاد و یا دیر به سر کلاس میام ، بچه خرگوش ، کلاس رو مدیریت کنه . بچه خرگوش جان ! شما هم دیروز باید به من می گفتی که امروز میخوای توی کلاس تمرین معلمی کنی ))
بچه خرگوش گفت (( ببخشید آقا ! ممنون که اجازه دادید تمرین کنم )) و بعد سر جایش نشست .
ببری خان لبخندی زد و گفت (( خب بچه ها! حالا کتاب ریاضی رو باز کنید . میخوام درس جدید بدم ))
همه بچه ها کتاب ریاضی رو باز کردند و مشتاقانه به درس جدید گوش دادند و تمرینات ریاضی رو حل کردند .
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه

من و کلیسای کانتور

اسم قصه: من و کلیسای کانتور⛪️
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد?
تنظیم : رویا مومنی ?
گروه سنی : ۱۰ تا ۱۲ سال
موضوع: ایرانگردی
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان

نزدیک سال نو میلادی بود و بابا به یکی از دوستانش که مسیحی هست پیام تبریک سال نو و کریسمس فرستاد .
دوست بابا در جواب ،پیام صوتی تشکرفرستاد و دعوت کرد که به شهرشون قزوین بریم .
با خوشحالی گفتم (( آخ جون! ))
فردای اون روز با ماشین خودمون راهی قزوین شدیم .
وقتی به خونه دوست بابا رسیدیم ، با استقبال گرم خودش و خانواده اش مواجه شدیم .
دوست بابا گفت (( به شهرمان خوش اومدید. امیدوارم به همتون خوش بگذره ))
وقتی تشکر می کردیم یه خانم مسن که در جمع خانواده دوست بابا بود به زبان دیگری با ما صحبت کرد . با تعجب به خانم مسن خیره شدیم .
دوست بابا گفت (( ایشون مادرم هستند و به زبان ارمنی صحبت می کنند. فارسی بلد نیستند . مامانم به زبان ارمنی گفت خوش اومدید ))
چند روزی که قزوین بودیم ، دوست بابا و خانواده اش ما رو به گردش در شهر قزوین بردند . یکی از مکانهایی که برام جذاب بود کلیسای کانتور بود .وقتی به کلیسا رسیدیم پرسیدم (( این کلیسا کی ساخته شده ؟))
دوست بابا جواب داد(( زمان ناصر الدین شاه قاجار و وقتی جنگ جهانی دوم بوده و روس ها ایرانو اشغال کردند این کلیسا رو برای عبادتشون ساختند ))

گفتم ((چه جالب ! ))
دوست بابا گفت (( به این کلیسا برج ناقوس هم گفته میشه ))
گفتم (( یه سوال ؟ چه وقتایی ناقوس صداش درمیاد؟))
دوست بابا جواب داد (( وقتی مراسم ازدواج باشه یا مراسم خاکسپاری یا جشن کریسمس .البته سالهاست که ناقوس این کلیسا به صدا در نیومده ))
در همین موقع وارد کلیسا شدیم .داخل کلیسا چند ویترین از جواهرات سنتی و بازار صنایع دستی برپا شده بود .
با تعجب پرسیدم (( پس چرا کسی عبادت نمی کنه؟))
دوست بابا گفت (( این کلیسا یادگار جنگ جهانی دوم هست که روس ها اومده بودند قزوین و وقتی جنگ جهانی دوم تموم میشه و روس ها میرن و ایرانی ها هم دین و باوری که روس ها در آن زمان تا الان داشتند رو ندارندو به خاطر همین این کلیسا به بازار و مکان گردشگری تبدیل شده ))
فردای اون روز همراه مامان و بابا به بازار قزوین رفتیم و از نان ها و شیرینی های خوشمزه قزوین که مهمترین سوغاتی قزوین هستند، خریدیم و به خونه برگشتیم .
☆☆☆☆☆☆☆

رادیو قصه کودک

خاله سمینا

قصه صوتی کودکانه

من و طاق بستان

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: من و طاق بستان
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد?
تنظیم : رویا مومنی ?
گروه سنی : ۱۰ تا ۱۲ سال
موضوع: ایرانگردی
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
یه روز اینترنت رو گشت می زدم و مکانهای تفریحی و گردشگری شهرها رو جستجو می کردم .
ناگهان چشمم به عکس یکی از مکانهای گردشگری کرمانشاه افتاد .
عکس رو بزرگ کردم و با دقت نگاه کردم .
با خودم گفتم (( چقدر جذاب و قشنگه ! ای کاش همین الان اونجا بودم و از نزدیک می دیدمش ))
بعد تاریخچه مکان رو خوندم . نوشته بود
(( طاق بستان از سنگ نوشته های دوره ساسانیان است و چند صحنه تاریخی مانند تاج گذاری خسرو پرویز ، تاج گذاری اردشیر دوم و تاج گذاری شاهپور دوم و سوم درآن موجود است ))
دوباره با خودم گفتم (( چقدر جذاب! تاج گذاری پادشاهان قدیم هم روی طاق بستان هست ))
در همین موقع مامان توی اتاقم اومد و گفت
(( امیرمحمد جان ! بیا شام حاضره ))
گفتم (( چشم . الان میام ))
سر میز شام به مامان و بابا جستجوی اینترنتیمو با هیجان توضیح دادم .
بابا که بیشتر از من هیجان زده شده بود ، گفت
(( عالیه . من که تا به حال طاق بستان نرفتم . اگه دوست داشته باشید آخر هفته میریم کرمانشاه ))
مامان با خوشحالی گفت (( خیلی خوبه . منم تا به حال کرمانشاه رو از نزدیک ندیدم ))
تعطیلات آخر هفته با ماشین خودمون به سمت کرمانشاه حرکت کردیم و از مناظر زیبایی که در مسیر کرمانشاه بودند ، لذت بردیم .
وقتی به طاق بستان رسیدیم ، هوا خوب و خنک بود و طاق بستان دقیقا مثل عکسی بود که توی اینترنت دیده بودم .
بعد از مدتی که از هوا و منظره لذت بردیم و سنگ نوشته های طاق بستان رو تماشا کردیم ، به هتل برگشتیم و خاطره خوبی از طاق بستان در ذهن و دوربین مان باقی موند .

رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه

من و پل طبیعت

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
اسم قصه: من و پل طبیعت
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد?
تنظیم : رویا مومنی ?
گروه سنی : ۱۰ تا ۱۲ سال
موضوع: ایرانگردی
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
عصر یه روز تعطیل حوصله ام سررفته بود
بابا مشغول تماشای تلویزیون بود و مامان مشغول
. مطالعه ی کتاب
《 . با بی حوصلگی گفتم 《 حوصله ام سررفته
《 بابا گفت 《 بیا تلویزیون تماشا کن
《گفتم 《 نه
《 مامان گفت 《 بیا کتاب بخون
《 گفتم 《یک ساعت پیش کتاب داستانمو خوندم
《 . ناگهان بابا گفت 《ِاِاه…اینجا رو ببین
. من و مامان به صفحه تلویزیون نگاه کردیم
.یه برنامه از پل طبیعت تهران نشون می داد
《!!! هیجان زده گفتم 《چه پل بزرگی
《 . مامان گفت 《 چه قشنگه
《 بابا گفت 《 نورپردازیش عالیه . همه رنگ میشه
《گفتم 《میشه همین الان بریم پل طبیعت؟
. مامان و بابا به همدیگه نگاهی انداختند
《 . دوباره گفتم 《 تا برسیم شب میشه و می تونیم نورپردازی هم ببینیم
《 مامان لبخندی زد و گفت 《 عالیه . شام هم توی رستورانش می خوریم
《 بابا دستاشو بهم زد و گفت 《 پس بزن بریم
.وقتی رسیدیم به عباس آباد تهران ، خیلی از مردم هم مثل ما برای بازدید از پل طبیعت اومده بودند
باورم نمی شد روی یه پل سه طبقه که دو پارک آب و آتش و پارک طالقانی رو به همدیگه وصل می کنه برای اولین بار می
. خوام راه برم
《 بابا گفت 《 اول بریم طبقه سه و غروب خورشید رو ببینیم
《 . مامان گفت 《 عالیه
《 گفتم 《 عکس هم بگیریم
وقتی پیاده روی و عکاسی و تماشای غروب خورشید که قشنگ ترین قسمت بازدید بود تموم شد ، به طبقه دوم رفتیم و روی
. نیمکتها نشستیم و استراحت کردیم
. ساعت نزدیک ۹ شب شد که به طبقه اول رفتیم و توی رستوران سفارش غذا دادیم
. من که عاشق چلوکباب هستم سفارش چلو کباب دادم ، مامان سفارش جوجه کباب و بابا سفارش زرشک پلو با مرغ داد
شام رو که خوردیم ، گفتم
《 میشه الان بریم پارک آب و آتش و بستنی بخوریم 》
مامان و بابا نگاهی به همدیگر انداختند و گفتند
《 .فکر خوبیه 》
توی پارک آب و آتش خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی کنار فواره های بزرگ قدم زدیم و موسیقی پخش شد و حسابی
.خیس شدیم

رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه
داستانهای صوتی

نمیدونم چی بازی کنم

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
اسم قصه: نمی دونم چی بازی کنم
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو امین خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
گروه سنی : ۱ تا ۷ سال
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
کوثر کوچولو ناراحت یک گوشه نشسته بود.مامان و بابا داشتن با هم صحبت می کردند.بابا گفت موش موشک چرا ناراحتی؟کوثر گفت نمی دونم چی بازی کنم؟
مامان گفت دخترم کلی اسباب بازی داری.عروسک،کتاب،خونه سازی،مدادرنگیای کوچیک و بزرگ،کتاب رنگ آمیزی.قیچی و چسب و کاغذرنگی هم داری.
با همه اینا می تونی بازی کنی.کوثر گفت آخه با کدوم بازی کنم؟بابا گفت با هر کدوم دوس داری.
کوثر بازم اخماش تو هم بود و ناراحت بود.یه دفعه ای گفت اصلا کاش من یک خواهر کوچولو داشتم که می تونستم باهاش بازی کنم.و بعد زد زیر گریه و جیغ کشید.

چند روز بعد بابا داشت تو محل کارش کاراشو انجام می داد.مامان هم داشت درسای دانشگاهشو می خوند.کوثر هم داشت یه فیلم بچگونه نگاه می کرد.وقتی فیلم تموم شد کوثر اومد پیش مامان و گفت مامان میای با هم بازی کنیم؟
مامان گفت دخترم امروز تا شب باید درسمو بخونم و تکلیفمو تموم کنم.شما خودت بازی بکن شب که درسمو خوندمو تموم شد باهم اون چیه و اون چی چیه یا چیستان بازی می کنیم.کوثر گفت نه همین الان.اما مامان گفت نه دخترم الان نمی تونم.

کوثر به محل کار بابا رفت.بابا داشت با یک وسیله ی برقی کار می کرد.کوثر به بابا گفت بابا میای با هم بازی کنیم؟بابا گفت دخترم امروز یک مشتری میاد که کارشو تحویل بگیره.باید هر چه زودتر کار مشتری رو کامل و آماده کنم.وقتی مشتری رفت می تونیم با هم بازی کنیم.
شایدم با هم رفتیم پیاده روی و از اونجا هم سر راه چنتا از نونوایی نون خریدیم.کوثر گفت بابا کار مشتری رو انجام نده.بیا بازی کنیم.

بابا گفت دخترم من به مشتری قول دادم.اگه بیاد ببینه کارش آماده نیست خیلی ناراحت میشه.
کوثر گفت پس من چی کار کنم؟بابا با خنده گفت خب معلومه خودت بازی کن.
کوثر گفت من تنهایی بازی نمی کنم.بعدم دوباره با ناراحتی رفت پیش مامان.
مامان وقتی دید کوثر ناراحته گفت دخترم موافقی اسباب بازیاتو به بچه هایی که اسباب بازی ندارن هدیه بدیم؟کوثر با تعجب پرسید اسباب بازیای منو؟مامان گفت آره دخترم.کوثر گفت اما اونا مال منن.
من اسباب بازیامو دوسدارم.مامان گفت آخه تو که باهاشون بازی نمی کنی.
همه اسباب بازیات تک و تنها و ساکت و بیصدا تو اتاقت نشستن اما تو نه بهشون سر می زنی نه باهاشون بازی می کنی.کوثر گفت من اسباب بازیامو دوسدارم فقط دوسدارم یکی با من باشه با هم با اسباب بازیام بازی کنیم.
مثلا با بابا یا با مامان یا با یک خواهر کوچولو.مامان گفت دخترم بازی برای بچه ها بهترین چیز دنیاست.بچه ها عاشق بازی کردن هستن.

مخصوصا اگه با خواهر برادر یا بابا مامان یا دوستا و همبازیا باشه.اما بعضی وقتا هیچکدوم از این آدما نیستن.مثلا بعضی بابا مامان بیرون از خونه کار میکنن یا بعضی بچه ها مثل شما خواهر برادر کوچیکتر یا بزرگتر ندارن.حتی بعضی بچه ها هستن که هیچی اسباب بازی ندارن.یعنی همه بچه هایی که اینجوری هستن باید گریه کنن؟باید ناراحت باشن؟کوثر گفت پس چیکار کنم؟با چی بازی کنم؟

مامان گفت دختر گلم من و بابا هر کدوم تو فرصت ها و وقتای مختلف با تو بازی می کنیم.گاهی با بابا یا با من به پارک و پیاده روی یا گردش و مهمونی میری.تو مهمونیا با دوستا و بچه ها بازیهای مختلف می کنین و صدای شادی و خنده تون تا آسمونا میره.
درسته؟کوثر گفت آره مامان.خیلی هم خوش میگذره و کیف میده.
مامان گفت خیلی خوبه.خب بعضی وقتا هم هست که مامان یا بابا گرفتارن یا کار دارن.بچه های دیگه هم نیستن.فقط خودتی و اسباب بازیات.به نظرت کدوم کار بهتره؟
هر دفعه با یک کتاب یا نقاشی یا اسباب بازی خودتو سرگرم و مشغول کنی بهتره یا همش بگی چیکار کنم و چی بازی کنم و ناراحت باشی؟کوثر گفت بازی کردن بهتره.مامان گفت آفرین دخترم.شاید تنهایی بازی کردن کیفش از بازی با مامان و بابا یا دوستات کمتر باشه اما به نظر من تو بازیای تنهایی هم می تونی کلی چیز جدید یاد بگیری.
مثلا می تونی کتاباتو ورق بزنی و تماشا کنی.یا می تونی عروسکتو بخوابونی و براش قصه بگی یا می تونی با کاغذرنگیات کاردستای قشنگ درست کنی.

اینجوری هم بازی کردی هم مامان و بابا فرصت پیدا میکنن تند تند کاراشونو بکنن تا بتونن زمان بیشتری با تو باشن.حالا هم بیا این سیب خوشمزه رو بگیر و بخور و بعدم یه نقاشی خوشگل برای من و بابا بکش.
کوثر سیبو خورد و رفت تو اتاقش تا یه رنگین کمون قشنگو برای مامان و بابا بکشه و بهشون هدیه بده.آخه کوثر رنگین کمونو خیلی دوسداره.

رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه




بهم کمک میکنی؟

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
اسم قصه: بهم کمک میکنی؟
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو امین خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
گروه سنی : پنج سال به بالا
موضوع: کمک کردن
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
مریم تو اتاق داشت کاردستی درست می کرد و مامان تو آشپزخونه داشت ظرف می شست.آخه دیشب تولد مریم بود و اونا کلی مهمون داشتن.حالا مامان مونده بود و کلی ظرف کثیف.همینطور که مامان و مریم مشغول بودن تلفن خونه زنگ زد.یه بار دوبار سه بار اما هیشکی جواب نداد.آخه دستای مامان تو دستکش بود و کفی بود.
مامان گفت دخترم میشه تلفنو جواب بدی؟مریم گقت مامان من نمی تونم تلفنو جواب بدم من کار دارم.مامان گفت دخترم دستای من کفی و خیسن شما دستات تمیزن بدو تلفنو جواب بده شاید کسی کار مهمی داشته باشه.
اما مریم کوچولو به حرف مامان توجهی نکرد.مامان با عجله دستکشا رو درآورد و طرف تلفن دوید.مریمم بقیه کاردستیشو درست کرد.
مامان همه ظرفارو شست و یه چایی برای خودش ریخت و روی مبل نشست و به مبل تکیه داد و گفت آخیش خسته شدما.یه چایی بخورم تا انرژی بگیرم و بتونم بقیه کارارو بکنم.
اما تا اومد چایی بخوره گفت ای وای قندونو فراموش کردم بیارم.مریم جان میشه قندونو بیاری عزیزم؟خیلی خسته شدم نمی تونم بلند شم.
مریم جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت تلویزیون می دید اصلا به حرف مامان توجهی نکرد و گفت مامان نمی بینی دارم تلویزیون میبینم؟
مامان گفت دخترم یه لحظه برو بیار و باز بیا و بشین بقیه برنامتو ببین اما مریم از جاش دیگه جوابی نداد و از جاشم تکون نخورد.
شب که بابا از سر کار برگشت و خواستن شام بخورن بابا گفت دختر بابا بدو بریم آشپزخونه و تو آوردن وسایل شام به مامان کمک کنیم.
اما مریم داشت با عروسکش بازی می کرد.بابا گفت دخترم نمیای کمک؟مریم گفت متاسفم بابا من باید با عروسکم بازی کنم.و اینجوری بود که فقط بابا تو پهن کردن و جمع کردن سفره به مامان کمک کرد.
می دونین بچه ها مریم خانوم قصه ما هم این وسط فقط اومد شامشو خورد و باز رفت دنبال بازی.اما بابا نه تنها تو آوردن و بردن وسایل سفره به مامان کمک کرد بلکه یک کار دیگه هم کرد.
مریم داشت با عروسکش حرف می زد که صدای صحبت و خنده بابا و مامانو تو آشپزخونه شنید.از آشپزخونه صدای شادی و مهربونی میومد.مریم به عروسکش گفت یعنی تو آشپزخونه چه خبره که اینقد صدای شادی و خنده میاد؟مریم عروسکشو گذاشت تو کالسکه ش و آروم به طرف آشپزخونه رفت.مریم یه چیز جالب دید.
بابا و مامان تو آشپزخونه داشتن با هم ظرفارو میشستن.دو تایی و یا کمک هم.بابا هم داشت به مامان می گفت که خیلی غذایی که پخته خوشمزه بوده.بابا داشت از مامان به خاطر این که خونه رو دسته گل کرده و این شام لذیذ رو پخته تشکر می کرد.و مامان خوشحال بود که همه کاراش انجام شده و بابا هم تو انجام کارها کمکش کرده.
مامان به بابا گفت کمک کردن شما برای من بهترین هدیه است.اینطوری کمتر خسته میشم و کارامم زودتر تموم میشن.
یه دفعه ای مریم یادش اومد که امروز مامان و بابا چند دفعه ازش کمک خواسته بودن اما مریم هیچ کمکی به بابا مامانش نکرده بود.مریم با خودش فکر کرد و گفت خوش به حال بابا که به مامان کمک کرد و مامانو خوشحال کرد.
کاش منم امروز به مامان کمک می کردم و اینجوری منم هدیه ای به مامان برای زحمتهاش داده بودم.بعدم با ناراحتی رفت تو اتاقش.
شب که مریم کوچولو عروسکش رو بغلش گرفت تا بخوابه عروسکش گفت مریم جون اینقد ناراحت نباش.روزها و فرصت های زیادی منتظر ما هستن تا بتونیم به هم کمک کنیم و همدیگه رو شاد کنیم.
به نظر من دیگه ناراحتی بسه.به جاش تصمیم بگیر بیشتر از قبل تو خونه به مامان و بابا کمک کنی؛ مخصوصا مامان که هر روز باید تو خونه کارهای مختلف زیادی انجام بده.مریم گفت من به این کوچیکی چطور میتونم به مامانم کمک کنم آخه؟
عروسکش گفت خیلی کارا.می تونی اگه وسیله ی کوچیکی رو زمین افتاده بود برداری و بذاری سرجاش.یا مثلا سعی کنی اسباب بازیا و وسایلتو سر جای خودشون بذاری.یا تو آوردن و بردن وسایل کوچیک سفرهکمک کنی.یا حتی اگه مامان برای انجام کاری صدات کرد زود بری کمکش.مریم گفت اینجوری مامانم خوشحال میشه؟
اینم یه هدیه برای مامان حساب میشه؟عروسک گفت بله که میشه.حتما.تازه خدای مهربونم یه جایزه برای کمک کردنات به مامان برات کنار میذاره.چون خدای مهربون کمک کردن و مهربونی رو خیلی دوست داره.
مریم چشماش از خوشحالی برق میزد.تصمیم قشنگی گرفته بود.منتظر بود صبح بشه تا هرچه زودتر بتونه به مامانش کمک کنه.

رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه
داستانهای آموزنده

درختی که غمگین بود

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: درختی که که غمگین بود?
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو امین خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
گروه سنی : ۱ تا ۷ سال
موضوع: مراقبت از محیط زیست
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
جمعه بود.سعید و سارا اونروز صبح زود بیدار شده بودن و خیلی خوشحال بودن.می خواستن با مامان و باباشون برن گردش.بابا سبد وسایل گردشو برداشت و صندوق عقب ماشین گذاشت و گفت بچه ها زودتر بیاین سوار بشیم تا راه بیفتیم.مامان قابلمه غذا رو برداشت و سارا و سعید هم زیرانداز و توپ و ماشین شن کش رو برداشتن و همگی سوار ماشین شدن. بابا ماشینو روشن کرد و راه افتادن.اونا یک ساعتی تو راه بودن تا اینکه به یه رودخونه قشنگ رسیدن.دو طرف رودخونه هم پراز دار و درخت بود.سعید و سارا با خوشحالی توپشون رو برداشتن و دویدن که برن بازی کنن.مامان گفت بچه ها صبر کنین اول بیاین صبحانه بخوریم بعد.بابا گفت آره دخترم آره پسرم اول صبحانه بعد بازی.
بعد از خوردن صبحانه و کمک به جمع کردن سفره، بچه ها مشغول بازی شدن و مامان و بابا هم نشستن تا با هم حرف بزنن و چایی بخورن.بابا و مامان همینطور که گل میگفتن و گل می شنیدن بازی بچه ها رو هم تماشا می کردند.سعید و سارا اول کلی توپ بازی کردن و بعد هم رفتن کنار رودخونه تا با ماشین شن بازی شون خاک بازی و گل بازی کنن.همینطور که مشغول بازی بودن صدای ناله و گریه ای شنیدن.این طرفو نگاه کردن اون طرفو نگاه کردن اما کسی نبود.سعید گفت تو هم شنیدی خواهرجون؟یعنی صدای گریه کی بود؟سارا گفت نمی دونم.اما اینجا که غیر ما کسی نیست داداشی.یه دفعه ای بازم صدای گریه اومد.بچه ها هاج و واج همو نگاه کردن.یه صدایی گفت من اینجام.منم گریه می کنم بچه ها.
بچه ها پشت سرشونو نگاه کردن.وای خدای من صدا از یه درخت پیر بود که کنار رودخونه بود.سعید و سارا دویدن طرف درخت و با تعجب سلام کردن.درخت گفت سلام بچه ها و دوباره گریه کرد.سارا گفت چی شده درخت قشنگم؟سعید گفت بازی و سر وصدای ما اذیتت کرد؟سارا گفت یا توپمون به شاخه هات خورد و دردت گرفت؟درخت گفت نه عزیزای من.من عاشق اینم که بچه ها کنار من بازی کنن.خیلی هم از اومدنتون خوشحالم.فقط یکم دلم گرفته بود گریه می کردم.سارا گفت میشه بگی چرا اینقد ناراحتی؟سعید گفت خواهش میکنیم بگو.
درخت گفت دور و بر منو ببینین.چی میبینین؟سارا و سعید نگاه کردن.وای.کلی زباله.بعضی آدما اومده بودن اونجا کلی تفریح کرده بودنو غذا و خوراکیای خوشمزه خورده بودنو کلی بطری آبمیوه و پلاستیک و پاکت میوه و آجیل اونجا انداخته بودن و بدون اینکه جمع کنن رفته بودن.سعید گفت ببین اینجا چه خبره.سارا گفت واقعا زشته.درخت گفت خسته شدم از بوی بد این زباله ها.از وقتی دور و برم پر از آشغال شده دیگه حتی پرنده ها هم نمیان رو شاخه هام بشینن و آواز بخونن. منم اینجا تنها موندم.تازه.بیاین جلوتر.یالا بیاین تا یه چیز دیگه نشونتون بدم.سارا وسعید نزدیکتر رفتن.درخت گفت ببینین بعضی بچه ها و آدم بزرگا روی دست و بدن من چیکار کردن؟روی بدن من با میخ و خودکار نقاشی کردن.این دستمم شکستن.آخ.دستام درد میکنه.دیگه نمیتونم دردشو تحمل کنم.
سعید و سارا خیلی ناراحت شدن.هیچوقت فکرنمی کردن درختا هم ناراحت بشن و گریه کنن.حتی فکر نمی کردن درختا هم دردشون بیاد.یه دفعه ای سارا گفت ناراحت نباش درخت قشنگ.و به سعید نگاه کرد و یه دفعه ای غیبشون زد.
چند دقیقه بعد خواهر و برادر مهربون قصه ی ما با یک پلاستیک زباله به طرف درخت اومدن و شروع کردن به جمع کردن زباله هایی که دور درخت ریخته بود.مامان و بابا هم به کمکشون اومدن.نیم ساعت بعد پلاستیک زباله پر شد اما اطراف درخت پیر تمیز تمیز شده بود.حالا چشمای درخت از خوشحالی برق میزد.درخت دو تا دستشو باز کرد تا سعید و سارارو بغل بگیره.سعید وسارا با مهربونی درختو بغل کردنو بابا هم از اونا عکس گرفت.
تو راه برگشت به خونه بچه ها حسابی تو فکر رفته بودن.سعید تو دلش گفت کاش همه آدما یادبگیرن وقتی به گردش و طبیعت میرن اونجا رو کثیف نکنن.سارا هم تو فکرش به دنیایی فکر می کرد که درختاش شاد و خوشحال بودن.

رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه
قصه کودکانه صوتی

مداد رنگی هایی که ناراحت شدند

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: مداد رنگی هایی که ناراحت شدند
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو امین خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
گروه سنی : ۱ تا ۷ سال
موضوع: منظم بودن
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
متن داستان
خرسی کوچولو یه خرس مهربون و پرتلاش بود.از صبح که از خواب بیدار میشد تا شب که میخواست بخوابه کلی کارای مختلف انجام می داد.توی جنگل با بچه سنجاب و میمون بازیگوش توپ بازی و قایم موشک بازی می کرد و وقتایی هم که توی خونه بود نقاشی می کشید.آخه می دونین نقاشی کردنو خیلی دوست داشت؛ اون کلی نقاشیای مختلف می کشید.درخت می کشید، ماشین میکشید، قایق و پیشی می کشید و بعدم با مدادهای رنگی رنگیش در حالی که برای خودش آواز و شعر میخوند نقاشیشو رنگ می کرد.مامان خرسی و بابا خرسی هم چون می دیدند که خرسی کوچولو نقاشی کردنوخیلی دوس داره تو جشن تولداش یا روزایی که تو جنگل جشن بهارو میگرفتن براش دفتر نقاشی یا مدادرنگی می خریدن. نقاشیای خرسی کوچولو قشنگ و جالب بودن اما کار خرسی کوچولوی قصه ی ما یه ایرادی داشت.خرسی همیشه بعد اینکه نقاشیاش تموم میشد دفترشو برمیداشت و می برد نقاشیشو به مامان بابا نشون بده یا میرفت دنبال بازی با توپش یا دوستاش و یادش می رفت مداداشو جمع کنه و سر جاشون بذاره. یه روز مامان خرسی به خرسی کوچولو گفت خرسی کوچولوی من میدونی امروز که داشتم اتاقتو مرتب می کردم چه اتفاقی افتاد؟می تونی حدس بزنی ؟خرسی گفت لابد مامان بزرگ خرسی تلفن زده و گفته میخواد برای جشن زمستون بیاد خونه ما .مامان گفت نه پسرم هنوز که پاییزه و زمستون نرسیده.مدادات اومده بودن با من حرف بزنن.خرسی کوچولو با تعجب گفت مدادام؟

مامان گفت بله عزیزم.امروز که داشتم لباساتو تا میکردم و میذاشتم توی کشو یه دفعه ای دیدم مدادات یکی یکی جلوم صف کشیدن و با ناراحتی و تندتند شروع کردن به حرف زدن.گفتن به خرسی کوچولو بگو ما از اینکه خرسی کوچولو بعد از تموم شدن نقاشیاش ما رو این طرف و اونطرف میندازه و میره هم ناراحتیم هم خسته.
مداد زرد گفت بله تازه از اینکه هرشب باید یه جای عجیب غریب بخوابیم و از دوستامون دور باشیم خیلی ناراحتیم.مداد قرمز گفت به خرسی کوچولو بگو ما دوستداریم شبا تو اتاق خودمون یعنی جامدادی بخوابیم.مداد نارنجی گفت آره بابا راس میگه.آخه زیر یخچال و تو آشپزخونه و کنار جاکفشی هم شد جای خواب؟
مداد سبزگفت آخه اصلا بگو ببینم خرسی خودش حاضره هر شب یه جا بخوابه؟بابا ما دوسداریم شبا با همه مدادرنگیای دیگه سرجای مخصوص خودمون بخوابیم نه اینکه زیر دست و پا بیفتیم. مداد سفید گفت میدونین تا حالا چندباز کسی پاشو روی کمر من گذاشته و کمرم له شده؟ خرسی کوچولو با تعجب زیاد داشت به حرفای مامان خرسی گوش میداد.مامان گفت خرسی کوچولوی من میدونی آخرین مدادی که حرف زد کی بود و چی گفت؟
مداد صورتی بوداون گفت اگه این دفعه خرسی کوچولو ما رو بعد نقاشیش اینور اونور بندازه ماهمخودمونو گم و گور می کنیم تا دیگه نتونه ما رو پیدا کنه و نقاشی بکشه.بعدم با اخم و ناراحتی همه مدادا رفتن رو میز دور هم نشستن و ساکت شدن.
خرسی کوچولو وقتی این ماجرارو فهمید به مامان خرسی گفت نه مامان من دلم نمیخواد مدادرنگیام قهرکنن یا گم و گور بشن.
مامان میشه کمکم کنی جامدادیمو پیداکنم؟میخوام همین الان همه مدادامو بذارم تو جامدادی.میخوام امشب بعدمدتها راحت بخوابن.بعدم بدون اینکه معطل کنه تند تند همه مدادا رو جمع کرد و تندی گذاشت تو جامدادیش و جامدادیشم گذاشت تو کیف مدرسه ش.
مدادرنگیای خرسی از خوشحالی یه هورای بلند گفتن و خیلی زود خوابشون برد.مدادرنگیا دیگه هیچ وقت نه روی زمین افتادن و نه خودشونو گم و گور کردن.


رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه

جشن تولد سنجاب

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: جشن تولد سنجاب? ✨
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
موضوع: خوش اخلاقی و مهربان بودن
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان

سنجاب کتشو پوشید کیف پولشو برداشت و از لونه ش بیرون اومد. اونروز تو جنگل دو تا کار داشت.هم می خواست یکی یکی دوستاشو برای جشن تولدش دعوت کنه هم می خواست برای تزیین میز تولدش بادکنک بخره.

اولین نفری که سنجاب دید لاک پشت بود.سنجاب گفت سلام لاکی یواشکی.هنوزم خیلی یواش یواش راه میری؟بابا یکم تندتر راه برو. فردا ساعت پنج تولدمه.تو هم دعوتی.از صب زود راه بیفت تا به موقع برسی.بعدشم بلند بلند خندید و بدون اینکه اجازه بده لاکی حتی جواب سلامشو بده راهشو کشید و رفت.

نفر بعدی کلاغ بود.کلاغ تا سنجابو دید گفت قار سلام سنجاب مهربون.کجا میری؟سنجاب گفت سلام کلاغ سیاه بدصدا.هنوزم که قارقار می کنی.واقعا که صدای بدی داری.راستی خوب شد که دیدمت.فردا ساعت پنج کنار درخت بلوط منتظرتم تولدمه.بعدشم بدون خداحافظی به راهش ادامه داد.
کلاغ طفلکی حسابی ناراحت شد.رفت رو شاخه ی درختی و بی صدا نشست و به جنگل نگاه کرد.

سنجاب رفت و رفت تا به طاووس رسید.طاووس داشت تو جنگل پراشو باز و بسته می کرد.پرای طاووس خیلی قشنگ بودن.سنجاب گفت پرات قشنگن اما چه فایده.پاهات خیلی زشتن.چطوری طاووس؟فردا تولدمه.بیای.منتظرتم.بعدشم سوت زنان به راهش ادامه داد.
بله بچه ها سنجاب تا ظهر تو جنگل راه رفت و همه حیوونای جنگلو به جشن تولدش دعوت کرد.اما چه فایده؟همه رو با بی ادبی و حرفای بدش مسخره کرد و ناراحت کرد.بعدشم رفت چنتا بادکنک خرید و به خونه برگشت.
روز جشن تولد سنجاب رسید.سنجاب همه چیزو آماده کرده بود و لباسای مخصوصشو پوشیده بود و کاملا آماده بود.اما هرچقدر منتظر شد کسی به جشن تولدش نیومد که نیومد.سنجاب با خودش گفت:وا چرا حیوونای جنگل نیومدن پس؟من که یکی یکی همه شونو دعوت کردم.نکنه اتفاقی افتاده.و چند دقیقه بعد از لونه ش بیرون اومد.
جغد پیر روی شاخه درخت نشسته بود و داشت چرت میزد.سنجاب گفت سلام جغد خوابالو تو حیوونای جنگلو ندیدی؟قرار بود بیان تولدم.جغد گفت سلام سنجاب.نه.من کسی رو ندیدم.سنجاب گفت ببینم جغد پیرچاقالو پس چرا نیومدن تولدم.اصلا خودت چرا نمیای تولدم؟جغد با ناراحتی جواب داد.نمیدونم.اصلا مطمئنی دعوتشون کردی و ساعت و آدرس دقیق رو بهشون اطلاع دادی؟سنجاب گفت آره بابا.مطمینم.اما نمی دونم چرا نیومدن.جغد گفت با اونا هم همینطور که با من حرف زدی سلام و احوالپرسی کردی و همینطوری دعوتشون کردی؟ سنجاب گفت مگه با تو چجوری حرف زدم؟جغد گفت تو منو مسخره کردی و با بی ادبی با من حرف زدی.اگه با اونا هم مثل من حرف زدی حتما ناراحت شدن و به همین خاطر به جشن تولدت نیومدن.یادت باشه خدا هر کسی رو یه جوری آفریده و هر کسی فایده ها و خوبیای مخصوص به خودشو داره.پس ما اجازه نداریم کسی رو به خاطر اینکه مثل ما نیست یا یک طور دیگه س مسخره کنیم.حالا هم برو و به همه حیوونای جنگل زنگ بزن و ازشون عذرخواهی کن.شاید به جشن تولدت اومدن.
سنجاب که متوجه اشتباهش شده بود با ناراحتی و خجالت به جغد نگاه کرد و بعد هم به لونه ش رفت تا به دوستاش زنگ بزنه و از همه شون عذرخواهی کنه و این دفعه با ادب و مهربونی ازشون خواهش کنه تو جشن تولدش شرکت کنن.

رادیو قصه کودک
قصه صوتی کودکانه
خاله سمینا
قصه صوتی