اسم قصه:??? لینالونا ???
قصه گو: آرین بقائی❤️
نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرت ✍
ویراستار: سهیلا امامی ?
آدرس کانال تلگرام?
 @childrenradio
رادیو کودک خاله سمینا تولید قصه صوتی و قصه گوی اختصاصی
در این بخش ترجمه روان بهترین قصه های کودکانه دنیا منتشر خواهد شد. شما این داستان های زیبا را با صدای مادرانه و پدرانه خود برای کودکان بخوانید.
اسم قصه:??? لینالونا ???
قصه گو: آرین بقائی❤️
نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرت ✍
ویراستار: سهیلا امامی ?
آدرس کانال تلگرام?
 @childrenradio
کودکان عزیز سمینا با ما همراه باشید و قصه زیر را که از زبان انگلیسی برای شما ترجمه شده بخوانید.
خروس، اردک و پری دریایی( قصه کودکانه)
یک خروس و یک اردک باهم بحثهای زیادی میکردند که آیا پری دریایی وجود دارد یا خیر. اینقدر بحث کردند که آخر تصمیم گرفتند که موضوع را یک بار برای همیشه با رفتن به اعماق دریا حل کنند .
آنها به سمت پایین دریا شیرجه زدند و شنا کردند. اول ماهیهای رنگارنگ دیدند؛ سپس ماهیهایی با اندازههای متوسط دیدند؛ و سپس ماهیهای بزرگ دیدند. سپس آنقدری در اعماق دریا فرو رفته بودند که در تاریکی کامل بودند و نمیتوانستند چیزی ببینند .
این موضوع آنها را به شدت ترساند. برای همین به سطح زمین بازگشتند. خروس بسیار وحشت زده شده بود و
نمیخواست که دیگر هیچ وقت به اعماق دریا برگردد. اما اردک او را تشویق کرد که به تلاشش ادامه بدهد و برای اینکه خروس را آرام کند، این بار اردک با خودش یک چراغ آورد. آنها باری دیگر به سمت تاریکی شنا کردند و وقتی که احساس کردند که دارند میترسند، آنها چراغ را روشن کردند .
وقتی که تاریکی روشن شد، آنها مشاهده کردند که کاملاً در میان تعدادی پری دریایی محاصره شده اند .
پریهای دریایی به آنها گفتند که فکر کرده بودند که خروس و اردک از آنها خوششان نیامده است. دفعه
قبلی پریهای دریایی نزدیک بود که بازدیدکنندگانشان را به یک مهمانی دعوت کنند؛ اما خروس و اردک سریع صحنه را ترک کردند .
با این حال، پریهای دریایی بسیار خوشحال بودند که آنها دوباره برگشتتند و با تشکر از شجاعت و استقامت
خروس و اردک، آنها دوستان خیلی خوبی برای پریهای دریایی شدند.
در ادامه متن قصه را به زبان انگلیسی با هم میخوانیم.
The Rooster, the Duck, and the Mermaids
A cockerel and a duck were arguing so much over whether mermaids exist or not, that they decided to settle the matter once and for all, by searching the bottom of the sea.
They dived down, first seeing colorful fish, then medium-sized fish and large fish. Then they got so deep that they were in complete darkness and couldn’t see a thing.
This made them terribly scared, so they returned to the surface. The cockerel was terrified and never wanted to return to the depths, but the duck encouraged him to keep trying. To calm the cockerel, this time the duck took a torch. They dived down again to the darkness, and when they started getting scared, they switched the torch on.
When the darkness was lit up they saw that they were totally surrounded by mermaids.
The mermaids told them that they thought the cockerel and the duck didn’t like them. The previous time the mermaids had been just about to invite their visitors to a big party, but the cockerel and the duck had quickly left.
The mermaids were very happy to see that they had returned, though.
And thanks to their bravery and perseverance, the cockerel and the duck became great friends with the mermaids.
بچههای عزیز سلام. داستان دیگری از مجموعه قصههای کودکانه سمینا را برای شما ترجمه کردیم. با ما همراه باشید و از خواندن قصه زیر لذت ببرید.
لاکپشت و خرگوش( قصه کودکانه)
خرگوشی چابک در جنگل زندگی میکرد. او همیشه درباره سرعت دویدنش برای حیوانات دیگر لاف میزد .
حیوانات از گوش دادن به حرفهای خرگوش خسته شده بودند. به همین خاطر روزی از روزها لاکپشت آرام آرام پیش او رفت و او را به مسابقه دعوت کرد. خرگوش با خندهای فریاد زد .
خرگوش گفت: با تو مسابقه بدم؟ من تو رو بهراحتی میبرم! اما نظر لاکپشت عوض نشد. باشه لاکپشته. پس تو می خوای با من مسابقه بدی؟ با شه قبوله. این واسه من مثه آب خوردنه. حیوانات برای تماشای مسابقه بزرگ جمع شدند .
سوتی زدند و آنها مسابقه را شروع کردند. خرگوش مسیر را با حداکثر سرعت میدوید درحالیکه لاکپشت
بهکندی از خط شروع مسابقه دور میشد .
خرگوش مدتی دوید و به عقب نگاه کرد. او دیگر نمیتوانست لاکپشت را پشت سرش در مسیر ببیند. خرگوش
که از برنده شدن خود مطمئن بود تصمیم گرفت در سایه یک درخت کمی استراحت کند .
لاکپشت با سرعت همیشگیاش آهسته آهسته از راه رسید. او خرگوش را دید که کنار تنه درختی به خواب
رفته است. لاکپشت درست از کنارش رد شد .
خرگوش از خواب بیدار شد و پاهایش را کش و قوسی داد. مسیر را نگاه کرد و اثری از لاکپشت ندید. با خودش
فکر کرد من باید برم و این مسابقه رو هم برنده بشم .
وقتی خرگوش آخرین پیچ را رد کرد، ازآنچه میدید تعجب کرد. لاکپشت داشت از خط پایان رد میشد.
لاکپشت مسابقه را برد !
خرگوش سردرگم از خط پایان رد شد. خرگوش گفت: وای لاکپشته، من واقعاً فکر نمیکردم تو بتونی منو ببری.
لاکپشت لبخندی زد و گفت: میدونم. واسه همین بود که من برنده شدم.
در ادامه متن اصلی قصه را به زبان انگلیسی میخوانیم.
The Tortoise and the Hare
A speedy hare lived in the woods. She was always bragging to the other animals about how fast she could run.
The animals grew tired of listening to the hare. So one day, the tortoise walked slowly up to her and challenged her to a race. The hare howled with laughter.
“Race you? I can run circles around you!” the hare said. But the tortoise didn’t budge. “OK, Tortoise. You want a race? You’ve got it! This will be a piece of cake.” The animals gathered to watch the big race.
A whistle blew, and they were off. The hare sprinted down the road while the tortoise crawled away from the starting line.
The hare ran for a while and looked back. She could barely see the tortoise on the path behind her. Certain she’d win the race, the hare decided to rest under a shady tree.
The tortoise came plodding down the road at his usual slow pace. He saw the hare, who had fallen asleep against a tree trunk. The tortoise crawled right on by.
The hare woke up and stretched her legs. She looked down the path and saw no sign of the tortoise. “I might as well go win this race,” she thought.
As the hare rounded the last curve, she was shocked by what she saw. The tortoise was crossing the finish line! The tortoise had won the race!
The confused hare crossed the finish line. “Wow, Tortoise,” the hare said, “I really thought there was no way you could beat me.” The tortoise smiled. “I know. That’s why I won.”
دوستان عزیز سمینا سلام. با قصه کودکانه دیگری از مجموعه قصههای کودکانه سمینا همراه شما هستیم. امیدوارم از قصه زیر که برای کودک دلبند شما ترجمه شده استقبال کنید.
بالشت سخنگو
در زمانهای خیلی خیلی دور، هزاران بچه در سراسر جهان نمیدانستند چطور بفهمند که آیا با دیگران درست رفتار میکردند یا نه. آنها میتوانستند برادران و خواهران خود را کتک بزنند درحالیکه فکر کنند که رفتار خوبی داشتهاند یا میتوانستند پر از پشیمانی بشوند که چرا به مادرشان کمک کردهاند یا اتاقخوابشان را مرتب کردهاند. در تمام طول روز، پریها بایستی به بچهها توضیح میدادند که آیا رفتارشان درست بوده یا نه. این کار فوقالعاده کسلکننده و خستهکننده بود.
یکی از پریها اسمش اسپارکلز بود، که خیلی باصفا بود. او با خودش فکر کرد که شاید بهتر باشد که به بچهها چیزهایی یاد بدهد. بنابراین یک بالشت سخنگو برای دختر محبوبش آلیسا، اختراع کرد.
وقتی آلیسا به رختخواب میرفت، آن بالشت از او میپرسید:
-دخترم، به من بگو که امروز چه کار کردی؟
هر وقت آلیسا به بالشت میگفت که کارهای بدی انجام داده، آن بالشت صداهای اذیت کنندهای در طول شب از خود درمیاورد؛ و خودش را تبدیل به یک بالشت سفت و سخت و بدترکیب میکرد. به خاطر همین آلیسا اصلاً نمیتوانست خوب بخوابد.
اما هنگامی که آلیسا از کارهای خوبی که انجام داده بود صحبت میکرد، آن بالشت بسیار گرم و نرم میشد، آرزو میکرد که آلیسا خواب خیلی خوبی داشته باشد، و در طول شب یک موسیقی دلنشین برای آلیسا پخش میکرد.
زیاد طول نکشید که دختر قصه ما یاد گرفت که چه طور رفتار کند که هر شب بالشتش یک موسیقی دوستداشتنی برایش پخش کند.
پسازاین، پری قصه ما اسپارکلز، تصمیم گرفت که این بالشت را روی یکی دیگر از دخترها که خیلی برایش مشکلساز بود امتحان کند. آلیسا اول نگران این بود که نکند یادش برود که چگونه میتواند خوب باشد یا بد. اما کلماتی که هر شب میشنید یادش افتاد. و هر شب به خودش میگفت:
-بذار ببینم آلیسا. امروز چه کارهایی انجام دادی؟
آلیسا، وقتی فهمید که خودش الآن میداند که آیا رفتارش خوب بوده یا بد، خیلی خوشحال شد. و وقتی خوب بود، خیلی فوقالعاده میخوابید. اما همانند وقتی که بالشت سخنگو پیشش بود، اصلاً نمیتوانست خوب بخوابد وقتی متوجه میشد که کارهای بدی انجام داده است. و تنها وقتی به آرامش میرسید که به خودش قول دهد که روز بعد همه چیز را درست کند. هر کار اشتباهی که انجام داده بود.
در ادامه متن اصلی قصه را به زبان انگلیسی با هم میخوانیم.
The Pillow Fairy
A long, long time ago, thousands of children in the world didn’t know how to tell whether they were treating others well or badly. They could hit their brothers and sisters, thinking they were doing good. They could be filled with regret at having helped their mother or having cleaned up their bedroom. The whole day through, the fairies had to explain to the kids whether they had been good or bad. It was a tremendously boring and tiring job
One of the fairies was called Sparkles, and she was great fun. She thought it would be better to teach the children a few things, and so she invented a talking pillow for her favourite girl, Alicia
When Alicia went to bed, the pillow would ask her
-Tell me, my girl, what did you do today
Whenever Alicia told her that she had done bad things, the pillow would make annoying noises through the night, and contort itself into all kinds of uncomfortable lumps and bumps. Of course, Alicia could hardly get any sleep
But when Alicia talked of good things she had done, the pillow would purr like a pussycat, would wish Alicia a good night, and would play sweet soft music the whole night through. Before long, the girl had learnt how to behave so that her pillow would play lovely music every night
Sparkles the fairy then decided to use the pillow on another little girl who was giving her a lot of trouble. At first, Alicia was afraid that she might forget how to be good, but she remembered the words she had heard every night, and she would say to herself
-Let’s see then, Alicia. What did you do today
Alicia was pleased to find that she herself now knew whether she had behaved well or not. And when she had been good, she slept wonderfully. Just like when the talking pillow had been there, she found it hard to sleep whenever she had done something bad. And she could only feel peace if she promised to make right, the next day, whatever harm she had done.
با قصه کودکانه دیگری همراه شما هستیم. امیدوارم از قصهای که امروز برای شما کودکان ترجمه شده لذت ببرید. برای مشاهده قصه کودکانه(متن) لطفا به سایت مراجعه کنید.
هریا، آرایشگر فقیری در کلبه کوچکش تنها زندگی میکرد و تمام وقتش را به کارش اختصاص داده بود. هر آن چه او به دست میآورد کافی بود تا نیازهایش را برآورده کند.
غروب بود و هریا هنگام برگشتن از کار گرسنه بود. با خودش فکر کرد: امشب چه غذایی درست کنم؟ سپس صدای قدقد مرغی را بیرون از کلبهاش شنید. هریا فکر کرد و برای گرفتن مرغ آماده شد: این مرغ ضیافت خوبی برای من درست خواهد کرد.
با کمی دقت توانست مرغ را بگیرد. در حالی که قصد داشت او را بکشد مرغ جیغ کشید و گفت: لطفا مرا نکش ای مرد مهربان! من کمکت خواهم کرد. هریا متوقف شد. با اینکه از حرف زدن مرغ شگفت زده شده بود پرسید: چطور میتوانی به من کمک کنی؟
مرغ گفت: اگر زندگیام را به من ببخشی، هر روز برایت یک تخم طلایی خواهم گذاشت. چشمان هریا از تعجب و شادی باز ماند. او با شنیدن این قول شگفت زده شد. هریا گفت: یک تخم طلایی! برای هر روز! اما چرا باید حرفت را باور کنم؟ ممکن است دروغ بگویی. مرغ گفت: اگر فردا یک تخم طلایی نگذاشتم تو میتوانی مرا بکشی. بعد از این قول: هریا مرغ را رها کرد و برای روز بعد منتظر ماند.
صبح روز بعد، هریا یک تخممرغ طلایی بیرون کلبهاش پیدا کرد و مرغ کنار آن نشسته بود. هریا از خوشحالی فریاد زد: درسته! تو واقعا میتوانی یک تخم طلایی بگذاری! او این ماجرا را برای کسی تعریف نکرد چون میترسید دیگران او را بگیرند.
از آن روز به بعد، مرغ هر روز یک تخم طلایی میگذاشت. هریا نیز برای جبران به خوبی از او نگهداری میکرد. خیلی زود او ثروتمند شد.
اما او طمع کرد و فکر کرد: اگر شکم مرغ را باز کنم، میتوانم یک باره همه تخمهای طلایی را به دست آورم. مجبور نیستم منتظر بمانم تا مرغ هر روز یک تخم بگذارد.
آن شب مرغ را به داخل خانهاش آورد و کشت. اما ناامید شد. او هیچ تخم طلایی پیدا نکرد. حتی یکی.
هریا فریاد زد: چه کار کردم؟ حرص و طمع من باعث شد مرغ را بکشم. اما دیگر خیلی دیر بود.
در ادامه متن قصه را به زبان اصلی میخوانیم.
This Short Story The Golden Egg is quite interesting to all the people. Enjoy reading this story.
Haria, a poor barber lived alone in his small hut. He was dedicated to his work. And whatever he earns was enough to fulfill his needs.
One evening, after returning from work, Haria was hungry. “What shall I cook tonight?” he thought. Just then he heard a hen clucking outside his hut. “That hen would make a great feast for me,” thought Haria and prepared to catch the hen.
With a little effort he was able to catch the hen. As he was about to kill the hen, it squeaked, “Please do not kill me, O kind man! I will help you.” Haria stopped. Though he was surprised that the hen spoke, he asked, “How can you help me?”
“If you spare my life, I will lay a golden egg everyday for you,” said the hen. Haria’s eyes got widened in delight. Haria was surprised to hear this promise. “A golden egg! That too everyday! But why should I believe you? You might be lying,” said Haria. “If I do not lay a golden egg tomorrow, you can kill me,” said the hen. After this promise, Haria spared the hen and waited for the next day.
The next morning, Haria found a golden egg lying outside his hut and the hen sitting beside it. “It is true! You really can lay a golden egg!” exclaimed Haria with great delight. He did not reveal this incident to any one, fearing that others would catch the hen.
From that day onwards, the hen would lay a golden egg everyday. In return, Haria took good care of the hen. Very soon, Haria became rich.
But he became greedy. He thought, “If I cut open the hen’s stomach, I can get out all the golden eggs at once. I do not have to wait for the hen to lay the golden eggs one by one.”
That night, he brought the hen to the interior portion of his house and killed the hen. But to his dismay, he found no golden eggs. Not even one.
“What have I done? My greed had made me kill the hen,” he wailed. But it was too late.
دوستان عزیز سلام. با قصه کوتاه کودکانه دیگری درکنار شما هستیم. قصههای کودکانه زیادی در مجموعه قصههای کودکان سایت وجود دارد که از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه شده است. با ما همراه باشید و از شنیدن قصه امروز لذت ببرید.
مرد فقیری در یک دهکده زندگی میکرد. او یک غاز داشت که تخممرغهای زیادی میگذاشت. اما تخمها متفاوت با تخممرغهایی که دیگران میگذاشتند بود.
غاز مرد فقیر هر روز یک تخممرغ طلایی میگذاشت. مرد فقیر تخممرغ را به شهر برده و آن را فروخت. او از فروش تخممرغ پول بسیاری به دست آورد. او مرد خوشحالی بود.
یک روز با خودش گفت: هر روز من فقط یک تخممرغ به دست میآورم. چرا همه تخممرغها را یک جا نداشته باشم. قطعا خیلی ثروتمند میشوم. خب من غاز را میکشم و تمام تخممرغها را بر میدارم.
به این ترتیب مرد فقیر غاز را کشت. اما چه چیزی پیدا کرد؟
غاز مثل غازهای دیگر بود. او نتوانست حتی یک تخممرغ طلایی پیدا کند. غاز مرد.
از آن روز به بعد مرد تخممرغهای طلاییاش را برنداشت و مثل سابق هر روز یکی بر میداشت.
در ادامه متن اصلی قصه را به زبان اصلی میخوانیم.
The Goose That Laid Golden Eggs
Once in a village lived a poor man. He had a goose. It laid eggs. But these eggs were different from the eggs laid by other eggs.
The poor man’s goose laid a golden egg everyday.
The poor man took the egg to the town and sold it.
He got a lot of money by selling the golden egg. He was a happy man.
One day he said to himself, “I get one golden egg only everyday. Why not I have all the eggs at a time. Then I will become very rich. So, I will kill the goose and take all the eggs.”
And so the poor man killed the goose.
And what did he find?
The goose was like any other goose. He could not find a single golden egg. The goose died.
From that day the man did not get his golden egg, he used to get everyday.
دوستان عزیز سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه. امروز یک قصه جذاب از مجموعه قصههای آفریقایی براتون ترجمه کردیم. با ما همراه باشید تا از خوندنش لذت ببرید. برای مشاهده قصههای دیگر به سایت سمینا مراجعه کنید.
موش و قورباغهای با هم دوست بودند. هر صبح قورباغه برای ملاقات دوستش از مرداب خارج میشد و به گودالی کنار درخت میرفت تا او را ببیند. هنگام ظهر نیز به خانه بر میگشت.
موش در شرکت دوستش خوشحال بود و غافل از این بود که دوستش کمکم به یک دشمن تبدیل میشود. دلیلش چی بود؟ قورباغه احساس خجالت میکرد چون هر روز موش را ملاقات میکرد اما موش به تنهایی تلاشی برای ملاقات با او انجام نداده بود.
یک روز احساس کرد به اندازه کافی تحقیر شده است. وقتش رسیده بود که موش را ترک کند. انتهای یک نخ را به اطراف پایش و انتهای دیگر را به دم موش وصل کرد. به عقب پرید و موش را به دنبال خودش کشید.
قورباغه به درون برکه افتاد. موش سعی کرد خودش را آزاد کند اما نتوانست و خیلی زود در برکه غرق شد. بدن پف کردهاش به سمت بالا حرکت کرد.
شاهینی موش را شناور روی سطح برکه دید. به پایین حرکت کرد. موش را به چنگال و منقارش گرفت و به نزدیکترین شاخه درختی نزدیک شد. قورباغه نیز به بیرون از آب افتاد. عمیقا سعی میکرد تا خودش را آزاد کند. شاهین خیلی زود به مبارزه خود پایان داد.
در آفریقا یک ضرب المثلی دارند: اگر برای آسیب به کسی نقشه میکشی مطمئن باش اول برای خودت اتفاق میافتد. (چاه مکن بهر کسی/ اول خودت دوم کسی.)
در ادامه متن اصلی قصه را به زبان انگلیسی میخوانیم.
Friends Forever : African Stories
Let us enjoy reading this one of African Stories of Friends Forever.
A mouse and a frog were friends. Every morning the frog would hop out of his pond and go to visit his friend who lived in a hole in the side of a tree. He would return home at noon.
The mouse delighted in his friend’s company unaware that the friend was slowly turning into an enemy. The reason? The frog felt slighted because though he visited the mouse everyday, the mouse on his part, had never made an attempt to visit him.
One day he felt he had been humiliated enough. When it was time for him to take leave of the mouse, he tied one end of a string around his own leg, tied the other end to the mouse’s tail, and hopped away, dragging the hapless mouse behind him.
The frog dived deep into the pond. The mouse tried to free himself but couldn’t, and soon drowned. His bloated body floated to the top.
A hawk saw the mouse floating on the pond’s surface. He swooped down, and grabbing the mouse in his talons, flew to the branch of a nearby tree. The frog, of course, was hauled out of the water too. He desperately tried to free himself, but couldn’t and the hawk soon put an end to his struggles.
In Africa they have a saying: ‘Don’t dig too deep a pit for your enemy, you may fall into it yourself’.
امروز برای شما کودکان عزیز سمینا قصهای از ادبیات جهان آماده کردیم. مجموعه قصههای کودک سمینا، قصههای آموزندهای را برای مادران گرامی فراهم آورده تا برای کودکان دلبند خود بخوانند. مجموعه کامل قصههای کودکانه سمینا را میتوانید در قسمت دسته بندیهای سایت مشاهده کنید.
دارا یک چوپان بود. او مرد خوب وانسان عاقلی بود. او فرماندار استان شد. عدهای از مردم او را دوست نداشتند. آنها نزد پادشاه رفتند و گفتند: دارا یک دزد است. او پول مردم را میگیرد و در جعبهای نگهداری میکند. همیشه پولها را با خودش همه جا میبرد حتی هنگامی که سوار شتر میشود.
پادشاه به مرکز فرمانداری دارا رفت. دارا سوار شترش میشد با جعبهای که جلوی خود گذاشته بود. پادشاه عصبانی شد و به دارا گفت: همین حالا در جعبه را باز کن. میخواهم داخل آن را ببینم.
دارا جعبه را باز کرد. فقط وسایلی مخصوص چوپانی درون آن بود. دارا با صدایی فروتن به پادشاه گفت: این کت درسی به من میدهد؛ وقتی به آن نگاه میکنم به یاد گذشتهام میافتم و احساس فروتنی میکنم.
پادشاه خوشحال شد و دارا را به عنوان فرماندار استان دیگری هم انتخاب کرد. پس از آن همه مردم کشور او را دوست داشتند.
در ادامه متن اصلی قصه را به زبان انگلیسی با هم میخوانیم.
Dara
Dara was a shepherd. He was a good man. He was also a wise man. He became the governor of a province.
Some people do not like Dara. They went to the king and said, “Dara is a thief. He takes money from the people. He keeps the money in a box. He takes the money always with him on his camel.”
The king went to Dara’s province. Dara was then riding on his camel with a box in front of him. The king was angry. He said to Dara, “Open your box now. I want to look into it.”
Dara opened the box. There were only items meant for the shepherd in the box.
Dara said to the king in humble voice, “Thios coat teaches me a lesson. I look at it often. I think of my past. I feel humble.”
The king was glad. He made Dara Governor of one more provinces.
Thereafter the people of the whole country liked Dara.
کودکان عزیز امروز قصه کوتاهی، از مجموعه قصههای ترجمه شده سمینا درباره دو دوست برای شما انتخاب کردهایم. امیدواریم از شنیدن آن لذت ببرید.
دو دوست در صحرا قدم میزدند. در طول سفر درباره موضوعی بحث کردند. یکی از آنها به صورت دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی به صورتش خورده بود آسیب دید اما بدون این که چیزی بگوید، روی شن نوشت: امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.
آنها به راه رفتن ادامه دادند تا این که به یک آبادی رسیدند و تصمیم داشتند در آنجا حمام کنند. دوستی که سیلی خورده بود در باتلاقی گیر افتاد و درحال فرو رفتن بود. اما دوستش او را نجات داد. بعد از این که از فرو رفتن در باتلاق نجات پیدا کرد و سرحال شد، روی یک سنگ نوشت: امروز بهترین دوستم زندگیام را نجات داد.
دوستی که سیلی زده بود و جان او را نجات داد از او پرسید: بعد از این که به تو صدمه زدم، روی شنها نوشتی و حالا روی سنگ مینویسی، لطفا بگو چرا؟
دوستش گفت: وقتی کسی به ما آسیب میزند باید آن را روی شن بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند. اما اگر دوستی کار خوبی در حق ما میکند باید روی سنگ ثبت کنیم تا باد نتواند آن را از بین ببرد.
در ادامه متن انگلیسی داستان را با هم میخوانیم.
Sands of Forgiveness
Two friends were walking through the desert. During some point of the journey they had an argument and one friend slapped the other one in the face. The one who got slapped was hurt, but without saying anything, wrote in the sand….Today my best friend slapped me in the face.
They kept on walking until they found an oasis where they decided to take a bath. The one who had been slapped got stuck in the mire and started drowning. But the friend saved him. After he recovered from the near drowning, he wrote on a stone….Today my best friend saved my life.
The friend who had slapped and saved his best friend asked him….After I hurt you you wrote in the sand and now, you write on a stone. Why?
The other friend replied….When someone hurts us we should write it down in sand where winds of forgiveness can erase it away. But when someone does something good for us, we must engrave it in stone where no wind can ever erase it.
امروز با قصه کوتاه دیگری در خدمت شما هستیم. پدران و مادران عزیز میتوانند با مراجعه به سایت سمینا قصه مورد علاقه کودک خود را انتخاب کنند و برای او بخوانند. اگر مایل هستید از قصههای صوتی انتخاب کنید، وارد لینک شوید.
پادشاهی بردههای بسیاری داشت. یکی از آنها سیاه پوست بود و به پادشاه وفادار بود. پادشاه نیز او را بسیار دوست داشت.
روزی پادشاه روی شتری نشسته و در حال حرکت بود. بعضی از بردهها در جلو او راه میرفتند. بقیه نیز پشت او حرکت میکردند. خدمتکار سیاه پوست نیز سوار بر اسب در کنار پادشاه حرکت میکرد.
پادشاه جعبهای داشت که درون آن پر از مرواریدهای زیبا بود. در راه جعبه در خیابان باریکی افتاد و شکست. جعبه تکه تکه شد و مرواریدها روی زمین لیز خوردند.
پادشاه به خدمتکارش گفت: برو و مرواریدها را بیاور. خیلی زود آنها را میخواهم. بردهها فرار کردند و مرواریدها را جمع کردند و برداشتند. اما برده سیاه آن محل را ترک نکرد.
او در کنار اربابش بود و از او محافظت میکرد. او مراقب زندگی اربابش، نه مرواریدهای اربابش بود. او یک خدمتکار واقعی و وفادار بود.
پادشاه این کار خدمتکار را دید و هدایای بسیاری به او داد.
در ادامه متن انگلیسی قصه را با هم میخوانیم.
A True Servant
A king had a large number of slaves. One of them was very black. He was true to the king. So the king loved him greatly.
One day the king went out on a camel. Some slaves walked in front of the king. Others went behind the king. The black slave rode on a horse by the side of his master – The King.
The King had a box. There were pearls in it. On the way the box fell down in a narrow street. It broke into pieces. The pearls rolled on the ground.
The king said to his slaves. “Go and take the pearls. I do not want them any longer,” said the king.
The slaves ran and gathered the pearls. They took those pearls. The black slave did not leave his place.
He was by the side of his master. He guarded his master. He cared for the life of his master. He did not care for the master’s pearls. He was the true servant.
The king observed the attitude of the servant and gave him many gifts.