کبوتر وگنجشک-قصه کودکانه صوتی

 

قصه #شب (رادیو قصه)

اینجا رادیوقصه است پرار قصه های کودکانه صوتی
اسم قصه: کبوتر وگنجشک?
موضوع: پاداش کار خوب?

گروه سنی: ب. ج
قصه گو :سمینا❤️
گنجشک کوچولو وقتی توی یک روز بهاری برای پیدا کردن دانه و غذا بیرون میره…

ادرس تلگرامی ما
? @childrenradio

خلاصه قصه کودکانه صوتی {کبوتر و گنجشک}

یک روز بهاری که بارون می باریدگنچشک از تو ی لونش بیرون رو نگاه می کرد وبا خودش فکر می کرد چطور توی این بارون برای جوجه هاش غذا پیدا کنه

جوجه هاشو بوس کرد واز لونه اومدبیرون اما همه پرها ش خیس شد و…برای ادامه قصه کودکانه صوتی فایل مارو حتما گوش کنید

قلب ابری-قصه کودکانه صوتی

گوش کنید

 

اینجا رادیو قصه است?

پراز قصه های کودکانه صوتی
اسم قصه: قلب ابری?
قصه گو: سمینا?
نویسنده: سرکار خانم سپیده خلیلی
موضوع: مهربانی
مامان عقاب قصه ما که کوچولو شو خیلی دوست داره…❤️❤️
عزیزای من شبتون پر از مهربونی

ادرس تلگرامی ما

? @childrenradio

خلاصه قصه کودکانه صوتی {قلب ابری}

خانم عقابه نوکه کوهی لونه داشت مامان شده بود و جوجه داشت از  صبح نا شب قربون وصدقه جوجه اش می شد شب تا صبح اون زیز پرهاش تو سرما گرمش می کرد تا اینکه زمان اولین پر واز عقاب کو چو لو شد واون بعد از مدتی از لونه رفت….

ادامه قصه کودکانه صوتی ما رو حتما گو ش کنید

 

جامدادی-قصه کودکانه صوتی

گوش کنید

اینجا رادیو قصه است?اسم قصه:جامدادی✏️✏️

پر از قصه کودکانه صوتی
قصه گو:سمینا❤️
نویسنده:سرکار خانم سپیده خلیلی?
موضوع:???
جامدادی که بازیپ باز توی کیف خوابش برده……
فینگیلیها شبتون شکلاتی?

? @childrenradio

 

خلاصه قصه کودکانه صوتی

جامدادی با زیپ باز توی کیف خوابش برده بود مدادسیاه.مداد قرمزوخط کش وپاک کن بیرون پریدن تا بازی کنند

واینقدر دفتر رو قل قلک دادن تا ورق ورق شد بعد ورقها….حتما این قصه کودکانه صوتی رو گوش کنید

 

میکروبها همه جا هستن-قصه های کودکانه صوتی

گوش کنید

 

اسم قصه:میکروبها همه جا هستن?

قصه گو: سمینا

نویسنده:فاطمه مودب مقدم
موضوع:نظافت??

گروه سنی:الف.ب.ج
ناز نازیها ی تمیز من شبتون پرستاره❤️

ادرس تلگرامی ما
? @childrenradio

 

داستان امام رضا و گنجشک + قصه کودکانه صوتی

گوش کنید

اسم داستان :داستان امام رضا و گنجشک + قصه صوتی صحبت گنجشک با امام رضا (ع)

قصه گو: سمینا
موضوع: حجت خدا

متن داستان

صحبت گنجشک و امام رضا”

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

یه گنجشک کوچولو بود که هرروز بعد از طلوع آفتاب می رفت روی گنبد طلایی حرم امام رضا می نشست.

هرروز اون بالا صدای نقاره رو می شنید.

نقاره زنان مشتاق رو می دید که با خوشحالی نقاره می زدند و خسته هم نمی شدند.

هرروز زائران رو می دید که سرحال و خوشحال می اومدن زیارت امام رضا.

گنجشک کوچولو خیلی دوست داشت بره داخل حرم و ببینه زائران چطوری زیارت می کنن.

برای همین یه بار نزدیک زائران رفت تا همراه اونا بره داخل حرم اما چون موقع نماز بود ،در حرم بسته شد و گنجشک کوچولو بیرون در موند.

یه بار دیگه دور و اطراف گنبد حرم رو گشت تا راهی پیدا کنه و بره داخل حرم اما هیچ روزنه ای نبود که به داخل حرم راه داشته باشه و باز گنجشک کوچولو نتونست داخل حرم بره.

یه شب خواب عجیبی دید.

باورش نمی شد چنین خوابی دیده.

صدای آرامی رو از بالای سرش شنید.

گنجشک کوچولو سرشو بالا گرفت .

چهره نورانی مردی رو دید.

مرد با دستانش گنجشک کوچولو رو نوازش “کرد و گفت “سلام! چی شده گنجشک کوچولو؟چرا اینقدر ناراحتی؟ گنجشک کوچولو جواب داد “خیلی دوست دارم برم داخل حرم و ببینم مردم چطوری زیارت می کنن. “مرد با مهربونی گفت “زائران جلوی پنجره های فولاد داخل حیاط می ایستند و زیارت می کنند.

شما می تونی روی پنجره های فولاد بنشینی و ” زیارت کردن زائران را تماشا کنی.

من هم خوشحال می شم که از زیارت کنندگانم باشی “گنجشک کوچولو با تعجب پرسید “مگه شما کی هستید؟ ” مرد لبخندی زد و گفت “علی بن موسی الرضا گنجشک کوچولو از خواب پرید.

باورش نمی شد امام رضا رو خواب دیده و نوازشش کرده و با او صحبت کرده.

فردای آن روز گنجشک کوچولو با خوشحالی به سمت پنجره های فولاد پرواز کرد و بالای پنجره ها نشست.

از آن روز به بعد گنجشک کوچولو زیارت زائران رو می دید.

 

گروه سنی: الف . ب. ج
کوچولوهای نازم امیدوارم از گوش دادن به قصه های امام رضا (ع) کلی چیزای خوب یاد بگیرید. دذر این داستان ماجرای داستان صحبت کردن امام رضا با گنجشک را گوش خواهید کرد. می‌تونید کلی قصه کودکانه صوتی قشنگ با موضوع ائمه اطهار (ع) رو در این سایت گوش کنید.

قصه های قرآنی

ادرس تلگرامی ما
@childrenradio

شاخ دیوی-قصه های کودکانه صوتی

 

 

گوش کنید

 

اسم قصه: شاخ دیوی?

قصه گو:سمینا
موضوع : شاخ دیو شکستن?

گر.ه سنی :الف.ب
کوچولوهای من شبتون پرستاره??

ادرس تلگرامی ما
? @childrenradio

 

آرتین وکوشا-قصه های کودکانه صوتی

گوش کنید

 

 

اسم قصه:آرتین وکوشا?

قصه گو:سمینا
موضوع:نظم وترتیب?

گروه سنی :الف .ب
شبتون بخیر کوچولوهای منظمه من❤️??

ادرس تلگرامی ما
? @childrenradio

روباه وگربه_قصه های کودکانه صوتی

گوش کنید

اسم قصه: روباه وگربه

قصه گو:سمینا
موضوع: غرور بیش از اندازه❤️

گروه سنی :الف . ب
شبتون پرستاره عزیزای من

ادرس تلگرامی ما
? @childrenradio

درهایی که به شنا رفتند-قصه های کودکانه صوتی

گوش کنید

 

 

قصه #شب (رادیو قصه)
اسم قصه : درهایی که به شنا رفتند?
نویسندگان:سرور کتبی وفریبا کلهر?
قصه گو: سمینا ❤️
گروه سنی : الف وب

ادرس تلگرامی ما
? @childrenradio

 

آهو کوچولو-قصه صوتی کودکانه

گوش کنید:

اسم قصه: آهو کوچولو 🦌🍃
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی
قصه گو : سمینا❤️

متن داستان:

” آهو کوچولو و فلفل”

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

یه آهو کوچولویی بود که خیلی فلفل دوست داشت.

هر وقت بامامان آهو و بابا آهو برای گردش و تفریح به جنگل می رفت ، حتما از بوته های فلفل داخل جنگل ، می چید و می خورد.

” مامان آهو و بابا آهو نگران آهو کوچولو بودند و هروقت می دیدن آهو کوچولو فلفل زیاد می خوره ، می گفتن ” آهو جانم !دختر خوشگلم ! اینقدر فلفل نخور .

برای بدن ضرر داره ” آهو کوچولو جواب می داد ” ولی من فلفل دوست دارم . به نظرم فلفل بهترین خوراکی دنیاست بابا آهو با ناراحتی می گفت “آخه فلفل به این تندی رو چطوری می خوری دخترم ؟من و مامانت اصلا نمی تونیم فلفل بخوریم ” چون خیلی تنده ” آهو کوچولو لبخندی می زد و می گفت “ولی برای من تند نیست یه شب مامان آهو به بابا آهو گفت “بهتره آهو کوچولو رو ببریم پیش دکتر بُزی .

همش میگه دلم می سوزه .

تازه جوش های ” بزرگ هم روی صورت و بدنش زده “فردای آن روز مامان آهو با ناز و نوازش آهو کوچولو رو از خواب بیدار کرد “دختر قشنگم ! بیدار شو !میخواییم بریم گردش مامان آهو و بابا آهو همراه آهو کوچولو به سوی جنگل راه افتادند. هوای آفتابی و درختان سرسبز و گل ها و شکوفه های جنگل برای آهو کوچولو خیلی لذت بخش بودن و با دیدنشان خوشحال و سرحال و خندان شده بود .

درهمین موقع آهو کوچولو با تعجب وسط جنگل ایستاد .

مامان آهو و بابا آهو که جلوتر از آهو کوچولو راه می رفتن ،متوجه بی حرکت شدن “آهو کوچولو شدن .

مامان آهو پرسید “چی شد عزیز دلم ؟چرا وایسادی ؟

آهو کوچولو با بغض جواب داد” حالا فهمیدم چرا منو آوردید اینجا ؟

اینجا مسیر خونه ی دکتر بزیه .

شماها منو آوردید دکتر .

” . من دکتر نمیام . من از آمپول می ترسم

” بابا آهو گفت “عزیزم !دکتر بزی فقط میخواد تو رو ببینه

” . آهو کوچولو گفت “من نمیام

“. مامان آهو ،دست آهو کوچولو رو گرفت و گفت “نترس دخترم !آمپول اگه بزنه بدون درده . درد نداره .بیا بریم

” . آهو کوچولو گفت “نه نمیام

بابا آهو گفت ” ما فقط می خواییم به دکتر بزی بگیم که چرا دلت می سوزه و جوش های بزرگ زدی ؟

دکتر بزی هم باید تورو ” ببینه پس بیا بریم.

آهو کوچولو با ناراحتی همراه مامان آهو و بابا آهو وارد خونه ی دکتر بزی شدن .

دکتر بزی با دیدن آهو کوچولو با مهربونی “گفت “به به !چه دختر خوشگلی امروز مهمون خونه ام شده !خب اسمت چیه خانم کوچولو ؟

“آهو کوچولو جواب داد “اسمم آهو کوچولوه .

همه آهو کوچولو صدام می کنن دکتر بزی چوب معاینه و چراغ قوه رو برداشت وگفت “به به ..چه اسم قشنگی .

خب آهو کوچولو میشه دهنت رو باز کنی تا “. من با این چوب و چراغ قوه ته گلوتو نگاه کنم

آهو کوچولو که از رفتار دکتر بزی خوشش اومده بود ،دهنشو باز کرد و دکتر بزی معاینه اش کرد .

دکتر بزی جوش های بزرگ “روی صورت و بدن آهو کوچولو رو هم دید .بعد پرسید “خب آهو کوچولو به من میگی دلتم می سوزه ؟

” . آهو کوچولو سریع جواب داد”آره..آره ..بیشتر وقتا دلم می سوزه

“دکتر بزی با مهربونی گفت “فلفل زیاد می خوری ؟

” . آهو کوچولو نگاهی به مامان آهو و بابا آهو انداخت و گفت “آره ..زیاد می خورم

دکتر بزی گفت ” خب از این به بعد دیگه نباید فلفل بخوری چون اگه فلفل بخوری دوباره جوش های بزرگ می زنی و دوباره ” دلت می سوزه و اونوقت باید بری بیمارستان و دلتو عمل کنی.

” آهو کوچولو با ترس گفت “نه من دلم نمی خواد برم بیمارستان و دلمو عمل کنم

دکتر بزی با مهربونی گفت ” خب پس اگه نمی خوای بری بیمارستان،باید به حرفای من گوش بدی . الان برو روی تخت دراز بکش و من یه آمپول حساسیت که درد هم نداره برات بزنم و بعد هم داروهایی که می نویسم رو سر وقت بخور و دیگه هم ” فلفل نخور آهو کوچولو به کمک مامان آهو و بابا آهو روی تخت دراز کشید و آمپول زد .

بعد مامان آهو و بابا آهو و آهو کوچولو بعد از. گرفتن داروها به سمت خونه شون به راه افتادن.

آهو کوچولو با آمپولی که زده بود و با خوردن سروقت داروها، جوش های بزرگ از روی صورت و بدنش ناپدید شدند و دیگه دلش نمی سوخت.