سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
❤️ این قصه تقدیم به ترنم جان تولایی عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️
?امیدوارم بهترینها برای تو باشه عزیز دل❤️
اسم قصه: ترنم و راهکار داداندانی?
قصهگو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی☘️
تنظیم : رویا مومنی?
با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ
??موضوع و محوریت قصه به در خواست مامان و بابا ??
دنیای کودک را بساز ?
اعتماد به نفس یکی از مهم ترین احساسات درونی کودک محسوب می شود. نکته ی حائز اهمیت در مورد اعتماد به نفس، راهکارهایی برای افزایش آن در کودک است. در این مقاله سعی شده تا مهم ترین راهکارهای افزایش اعتماد به نفس بررسی شود.
تاثیر فعالیت های اجتماعی بر اعتماد به نفس کودک در دنیای امروز برخی از کودکان از فعالیت های اجتماعی دور شده اند و تمایل بیش تری به فعالیت های انفرادی نشان می دهند. والدین باید در این زمینه تلاش کنند و کودک را در موقعیت بازی و صحبت با همسالانش قرار دهند.
خوشبختانه در دوره ی مهد کودک این شرایط فراهم می شود که کودکان بیش تر وقت خود را با دوستان و همسن و سالان خود بگذراند. البته مربی هم در این مقطع باید نقش راهنما و الگو را به درستی ایفا کند.
با انجام فعالیت هایی مانند بازی های گروهی، مسابقه و حتی پانتومیم، کودک می تواند کم کم از دنیای سکوت و تنهایی خود خارج شده و به دنیای بیرون قدم بگذارد.
در این بین شما متوجه خواهید شد که کودکتان از وقت گذراندن و بازی با دوستانش لذت برده و مهم تر از همه به اعتماد به نفس بالایی دست یافته است.
فعالیت های اجتماعی علاوه بر تقویت اعتماد به نفس، می تواند احساس مستقل بودن را در فرزند شما تثبیت کند و او را کم کم برای ورود به مدرسه و دور شدن از شما، آماده کند.
تاثیر قصه گویی بر افزایش اعتماد به نفس قصه خوانی برای کودک به خصوص قصه های صوتی کودکانه می تواند یکی از راهکارهایی برای تقویت اعتماد به نفس او باشد.
زمانی که کودک شما به یک قصه صوتی کودکانه گوش می دهد، هم زمان در ذهن خود در حال تجزیه و تحلیل شخصیت های داستان است و این مهم، زمانی فراهم می شود که بعد از پایان قصه، از کودک خود بپرسید نظرش در مورد پایان داستان چیست و یا از او بخواهید پایانی جدید و بر اساس سلیقه ی خودش برای آن داستان، انتخاب کند.
این شیوه باعث می شود قدرت بیان و در نتیجه اعتماد به نفس کودک تا حد زیادی تقویت شود. یکی از مهم ترین الگو های کودک بعد از برنامه های تلویزیونی، قصه ها هستند.
شما می توانید برای تقویت اعتماد به نفس کودک خود، قصه صوتی متناسب با این موضوع را انتخاب و برای کودکتان پخش کنید و در نهایت از او بخواهید نتیجه ای که از داستان گرفته را برای شما بیان کند و بگوید اگر خودش به جای شخصیت اصلی داستان بود چه عملی را در پیش می گرفت.
با این روش کودک می تواند، کارهای درستی که باعث افزایش اعتماد به نفسش می شود را ناخودآگاه انجام دهد.
معجزه ی خلق داستان و افزایش اعتماد به نفس یکی از موثر ترین روش ها در افزایش اعتماد به نفس، داستان گفتن از زبان و فکر خود کودک است.
وقتی این بستر برای کودک فراهم شود که بتواند با نظر خود، موضوع و شخصیت های داستان را انتخاب کند، به این ترتیب قدرت خلاقیت و اعتماد به نفس به مرحله بالفعل بودن خود می رسد.
زیرا با فراهم شدن این شرایط، کودک این قدرت را در خود می بیند که می تواند همانند قصه گو، ایده پردازی کند و این اولین گام در ارتقای اعتماد به نفس است یعنی “باور داشتن توانایی های خود”.
کم کم کودک شروع به خیال پردازی در ذهن خودش می کند، شخصیت های مورد علاقه اش را به عنوان کاراکتر های اصلی داستان انتخاب می کند و برای آن ها اسمی در نظر می گیرد و به تدریج می تواند داستان خود را برای شما بازگو و اعتماد به نفسش تقویت شود.
یکی از نکات مهم در این خصوص که می تواند تسریع بخش ماجرا باشد، تبدیل داستان خود کودک به قصه صوتی است.
خوشبختانه مجموعه رادیو قصه کودک و خاله سمینا این شرایط را فراهم کردند و کودک دلبند شما می تواند داستان مورد علاقه ی خود را از زبان و صدای دلنشین خاله سمینا بشنود.
سخن آخر همانطور که در این مقاله بررسی کردیم، اعتماد به نفس، نقش بسیار مهمی در زندگی کودک شما دارد و مهم ترین راهکار آن گوش سپردن به قصه های صوتی کودکانه است.
زیرا داستان های صوتی کودکانه که دربردارنده شخصیت هاو موقعیت های مختلف هستند، به خوبی می توانند شرایط را برای کودک شما طوری فراهم کنند که خودش بتواند داستان را متناسب با سلیقه اش تغییر دهد و برای دوستانش بازگو کند.
به همین منظور شما می توانید برای کودک خود این قصه های جذاب را پخش و در نهایت در مورد آن با فرزندتان گفت و گو کنید و همچنین از پست قصه گویی و افزایش اعتماد بنفس استفاده کنید و اعتماد به نفس او را ارتقا ببخشید.
سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
❤️ این قصه تقدیم به یلدا جان فرشته عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️
?امیدوارم بهترینها برای تو باشه عزیز دل❤️
اسم قصه: نسخه یلدا دکتر برای کرم دندون ??⚕
قصهگو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی☘️
تنظیم : رویا مومنی?
با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ
??موضوع و محوریت قصه به در خواست مامان و بابا ??
دنیای کودک را بساز ?
اسم قصه: زیارت ? ازسری قصه های امیر محمد?? قصه گو : سمینا❤️ نویسنده: نوشین فرزین فرد? تنظیم: رویا مومنی? گروه سنی : ده سال به بالا موضوع: گم شدن آدرس کانال تلگرام? ? @childrenradio
پارسال اولین بار بود همراه مامان و بابا به مشهد رفتم .سوار قطار شدیم و دوازده ساعت توی راه بودیم تا به مشهد رسیدیم وقتی رسیدیم مشهد و چمدونهامونو توی هتل گذاشتیم ، هیجان زده بودم و دلم می خواست هر چه زودتر گنبد طلایی حرم . امام رضا( ع) رو از نزدیک ببینم 《 مامان گفت《 امیر محمد جان! یه کم استراحت می کنیم بعد حرم میریم برای زیارت بابا با لبخندی روی لب گفت 《 مامان راست میگه امیر محمد جان! استراحت می کنیم و بعد سرحال و پر انرژی میریم زیارت 》 . به حرف مامان و بابا گوش دادم و بعد از کمی استراحت به زیارت حرم امام رضا ( ع) رفتیم . به ورودی حرم امام رضا(ع ) که رسیدیم ، محو تماشای گنبد طلایی و هیجان زده از برق زدن گنبد زیر نور آفتاب شدم . تا به خودم آمدم و اطرافو نگاه کردم خبری از مامان و بابا نبود 《!!! با خودم گفتم 《 ای بابا ! یعنی من گم شدم . در همین موقع صدای زنگ تلفن همراهم بلند شد 《مامان پشت خط بود 《 الو ! امیر محمد جان! کجایی !؟ 《 جواب دادم 《 فکر کنم گم شدم . پشت سر تون بودم مامان با ناراحتی گفت 《 من و بابا فکر کردیم همراه مون میای . حالا اشکالی نداره. من و بابا ، باب الرضا رسیدیم . بیا باب 《 الرضا . تلفن همراه رو قطع کردم و راه افتادم ولی هر چقدر گشتم تا باب الرضا رو پیدا کنم ، پیدا نکردم . از یکی از خادم ها آدرس باب الرضا رو پرسیدم . خادم با مهربونی آدرس مستقیم باب الرضا رو به من گفت . با خوشحالی و هیجان به سمت باب الرضا رفتم مامان و بابا رو پیدا کردم و بعد سه نفری به زیارت حرم . امام رضا(ع)رفتیم
اسم قصه: گالری عمه لیلا? قصه گو : سمینا❤️ نویسنده: نوشین فرزین فرد? تنظیم: رویا مومنی? گروه سنی :ده سال به بالا موضوع: همکاری آدرس کانال تلگرام? ? @childrenradio
متن داستان :
عمه لیلا نقاشه و تابلوهای نقاشی زیادی توی خونه اش داره که همه رو خودش کشیده و حتی تدریس نقاشی هم .می کنه . عمه لیلا عاشق جنگل و دریاست و بیشتر نقاشی هاش تصویر جنگل و دریاست . یکبار از عمه لیلا خواستم پرتره ی بزرگی از من بکشه .به همین خاطر یه روز به خونه ی عمه لیلا رفتم تا پرتره منو بکشه و به عنوان کادوی روز تولدم به من هدیه بده . پرتره ای که عمه لیلا از من کشیده رو خیلی دوست دارم و بهترین هدیه ی روز تولدی بود که گرفتم .پرتره رو بالای تختخوابم نصب کردیم و حداقل روزی یکبار نگاهش می کنم . یه روز عمه لیلا با ناراحتی به خونه مون اومد 《مامان از عمه لیلا پرسید 《 چی شده لیلا جان ؟چرا ناراحتی؟ عمه لیلا آهی کشید و گفت 《 از وقتی این شرایط بوجود اومده ، وضع ما نقاش ها سخت شده . خیلی کم می تونیم گالری 《 بزنیم و مردم بیان و تابلوهامونو ببینن و بخرن . دلم برای عمه لیلا سوخت. با ذوق و شوق و علاقه نقاشی می کشید ولی حالا کسی نیست که نقاشی هاشو ببینه 《یه فکری به ذهنم رسید و فوری گفتم 《 چطوره گالری مجازی بزنی عمه لیلا!؟ عمه لیلا با تعجب نگاهی به من کرد و گفت 《 آفرین به تو پسر باهوش! خودم به این نتیجه رسیده بودم گالری مجازی بزنم 《ولی می ترسم . می ترسم توی فضای مجازی بازخورد خوبی نداشته باشه و کسی از تابلوهام خوشش نیاد لبخندی زدم و گفتم 《 اون با من . من یه پیج برای نقاشی ها باز می کنم و از دوستانم هم میخوام که پیج رو معرفی کنند تا 《. نقاشی هات دیده بشن 《عمه لیلا خندید و گفت 《 آفرین ! پس با من میخوای همکار بشی !؟ 《 خندیدم وجواب دادم 《 بله . همون روز عکس های تابلوهای نقاشی رو از عمه لیلا گرفتم و یه پیج اینستاگرامی برای تابلوها باز کردم .بلافاصله دوستانم از تابلوهای نقاشی عمه لیلا استقبال کردند و به دیگران معرفی کردند
اسم قصه: عینک خاله قورباغه ?? قصه گو : سمینا❤️ نویسنده: نوشین فرزین فرد? تنظیم: رویا مومنی? گروه سنی :پنج سال به بالا موضوع: دلسوزی آدرس کانال تلگرام? ? @childrenradio
متن داستان :
توی یه جنگل سرسبز و زیبا خاله قورباغه ی پیرِ مهربون زندگی می کرد .همه حیوونای جنگل خاله قورباغه پیر مهربون رو خیلی دوست داشتند خاله قورباغه هرروز صبح زود از خواب بیدار می شد ، لب برکه می رفت و دست و صورتشو می شست و با خیال راحت می .رفت صبحونه مفصل می خورد . خاله قورباغه یه عینک روی دوتا چشماش می گذاشت. یه عینک ته استکانی خاله قورباغه با عینک ته استکانی به سختی می دید و بعضی وقتا حیوونای جنگل رو اشتباه می گرفت و اشتباه صدا می زد . یه روز وقتی خاله قورباغه اشتباه صدا زد ، سمور آبی و خرگوشی و آهو کوچولو خندیدند و گفتند 《 خاله قورباغه خیلی 《 پیر شده 《 .اما لاکی کوچولو با ناراحتی گفت 《 به جای اینکه بخندید یه فکری کنید 《آهو کوچولو پرسید 《 مثلا چه فکری !؟؟ 《 لاکی کوچولو جواب داد 《 باید عینک خاله قورباغه رو عوض کنیم . عینک خاله قورباغه خیلی قدیمی شده َرک داره و خاله قورباغه نمی تونه خوب ببینه 《 خرگوشی گفت 《 آره. شیشه ی عینک هم تَ لاکی کوچولو گفت 《فردا صبح زود وقتی خاله قورباغه لب برکه میره تا دست و صورتشو بشوره ، من می تونم عینکشو که 《 روی تخت ِسنگ لب برکه میزاره بردارم . بعد عینکو میبرم پیش دکتر ُبزی تا درستش کنه .سمور آبی و آهو کوچولو و خرگوشی از فکر لاکی کوچولو استقبال کردند .فردای اون روز لاکی کوچولو لب برکه رفت و یواشکی عینک خاله قورباغه رو برداشت و پیش دکتر بزی برد دکتر بزی با تعجب به عینک نگاهی انداخت و گفت 《 چقدر قدیمی شده . ببینم لاکی کوچولو، خاله قورباغه متوجه شد 《 عینکشو برداشتی ؟ لاکی کوچولو سرشو از خجالت پایین انداخت و گفت نه آقای دکتر !چند بار به خاله قورباغه گفتیم عینکشو عوض کنه تا بهتر ببینه ولی جواب داد عینکشو خیلی دوست داره و 》 《 دلش می خواد همیشه روی چشماش باشه دکتر بزی لبخندی زد و گفت 《من می تونم شبیه عینک خاله قورباغه رو درست کنم ولی یادت باشه هیچ وقت بدون اجازه 《وسیله شخصی دیگران رو برنداری . لاکی کوچولو به دکتر بزی قول داد و منتظر موند تا عینک جدید خاله قورباغه حاضر بشه وقتی عینک جدید حاضر شد ، لاکی کوچولو با ذوق و شوق به لب برکه رفت و با صدای بلند گفت 《 خاله قورباغه! خاله 《 قورباغه! عینکت درست شد خاله قورباغه به سختی از توی خونه اش بیرون اومد و عینک جدید رو به چشم زد و با هیجان گفت 《 وااای …چقدر خوب 《 . می بینم 《 لاکی کوچولو گفت 《 ببخشید بدون اجازه عینکتونو برداشتم ولی الان خیلی خوشحالم که خوب می بینید .خاله قورباغه ، لاکی کوچولو رو بوسید و تشکر کرد
اسم قصه: میمون کوچولو و حیوانات جنگل ??? قصه گو : سمینا❤️ نویسنده: نوشین فرزین فرد? تنظیم: رویا مومنی گروه سنی :پنج سال به بالا موضوع: بیماری _ عیادت
آدرس کانال تلگرام? ? @childrenradio
متن داستان : توی یه جنگل سرسبز و زیبا ، حیوانات زیادی کنار هم با خوبی و خوشی زندگی می کردند هرروز صبح زود خروس کاکلی با قوقولی همه حیوانات جنگل را از خواب بیدار می کرد و همگی بعد از بیدار شدن از خواب و شستن دست و صورت ، کنار برکه جمع می شدند تا صبحونه بخورند خاله خرسه صبحونه مفصل آماده می کرد و همه حیوانات جنگل از خاله خرسه تشکر می کردند و با اشتها صبحونه .می خوردند یک روز صبح که مثل همیشه حیوانات جنگل کنار برکه جمع شده بودند و خاله خرسه مشغول پذیرایی کردن بود ، پرسید《پس میمون کوچولو کجاست؟ چرا نیومده صبحونه بخوره ؟》 .صدای پچ پچ حیوانات جنگل بلند شد 《خانم زرافه گفت 《خاله خرسه راست میگه . همه اومدن جز میمون کوچولو 《آقا سنجاب گفت《یعنی چی شده ؟ میمون کوچولو زودتر از همه مون هر روز میومد برکه ولی امروز چرا نیومده؟ 《خاله خرسه گفت《 بهتره یکی از ما دنبالش برِه آقا سنجاب گفت《من میرم. لونه ی میمون کوچولو نزدیک لونه ی منه 《!وقتی آقا سنجاب پای درخت نارگیل رسید، با صدای بلند گفت میمون کوچولو! میمون کوچولو 《 میمون کوچولو با صدای ضعیف از توی لونه گفت 《آقا سنجاب ! من مریض شدم . نمی تونم بیام پیشتون . ببخشید 《آقا سنجاب پرسید《سرما خوردی ؟ 《میمون کوچولو دوباره با صدای ضعیف از توی لونه جواب داد : بله .آقا سنجاب به برکه برگشت و سرماخوردگی میمون کوچولو رو برای حیوانات جنگل تعریف کرد 《خاله خرسه گفت 《من سوپ می پزم تا میمون کوچولو بخوره و حالش خوب بشه یک ساعت بعد خاله خرسه با ظرف سوپ در دست به همراه حیوانات جنگل به لونه ی میمون کوچولو بردند و از میمون کوچولو عیادت کردند میمون کوچولو بعد از خوردن سوپ گفت 《به به ! چه سوپ خوشمزه ای ! مرسی خاله خرسه به فکرم بودی و مرسی از همه 《شما که به عیادتم اومدید . الان حالم خوب شد خاله خرسه و حیوانات جنگل خوشحال شدند و برای سلامتی میمون کوچولو دعا کردند
اسم قصه: توپ پاره ? قصه گو : سمینا❤️ نویسنده: نوشین فرزین فرد? تنظیم: رویا مومنی گروه سنی :پنج سال به بالا موضوع: بازسازی وسایل کهنه
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio
متن داستان :
توی یه جنگل سرسبز و زیبا یه توپ کوچولو، اول صبح، وقتی همه حیوونای جنگل خواب بودند ، زیر درخت موز گریه میکرد .میمون کوچولو یه خمیازه بلندی کشید . بعد زیر درخت رو نگاه کرد و آروم آروم از درخت پایین اومد . گریه توپ کوچولو با دیدن میمون کوچولو قطع شد 《میمون کوچولو پرسید《 چی شده ؟ چرا اول صبح گریه می کنی ؟ 《 توپ کوچولو زد زیر گریه. میمون کوچولو با ناراحتی گفت《 گریه نکن. بگو ببینم چی شده ؟ شاید تونستم کمکت کنم توپ کوچولو گریه کنان گفت 《 هیچکی نمی تونه به من کمک کنه . از بس که دیروز بچه ها به من لگد زدند بدنم درد گرفته . بعدش منو توی جنگل انداختند و رفتند .میمون کوچولو نگاهی به توپ کوچولو انداخت بعد فکر کرد 《چه توپ قشنگی هم بوده . به نظرم درستش کنم و ببرمش برای تولد پیشی ملوس آخه اون خیلی توپ دوست داره .میمون کوچولو گفت《من ، تو رو می برمت خونه ام》و توپ کوچولو رو از روی زمین برداشت و رفت روی تنه ی درخت در همین موقع سنجاب کوچولو ، میمون کوچولو و توپ کوچولو رو دید و پرسید 《 چیکار میکنی ؟ اون چیه توی دستت ؟》 میمون کوچولو از تنه ی درخت پایین اومد و گفت 《 یه توپ پاره ست . به نظرت این توپ رو درستش کنم و به پیشی ملوس که امشب تولدشه هدیه بدم ، خوشحال میشه ؟ سنجاب کوچولو با خوشحالی گفت : چرا که نه . پیشی ملوس خیلی توپ دوست داره . منم میام کمکت تا باهم توپ رو درست کنیم .سنجاب کوچولو به لونه شون رفت و یه عالمه نخ کامواهای رنگی به خونه میمون کوچولو آورد میمون کوچولو هم نخ و سوزن آورد و قسمتهای پاره ی توپ رو دوخت و با دیدن نخ کامواهای رنگی ذوق زده شد و گفت ! وا ای! چه کامواهای قشنگی سنجاب کوچولواول کاموای سبز بعد آبی بعد قرمز بعد بنفش بعد صورتی بعد زرد و آخر هم سفید دور توپ بست و یه روبان آبی هم روی توپ زد .وقتی توپ حاضر شد ، سنجاب کوچولو و میمون کوچولو به جشن تولد پیشی ملوس رفتند . پیشی ملوس با دیدن توپ با کامواهای رنگی حسابی خوشحال شد و از سنجاب کوچولو و میمون کوچولو تشکر کرد . توپ کوچولو هم از اینکه پیشی ملوس ازش مواظبت می کنه و قیافه اش تغییر کرده ، خیلی خوشحال شد
اسم قصه: گردش آبی ? قصه گو : سمینا❤️ نویسنده: نوشین فرزین فرد? تنظیم: رویا مومنی گروه سنی :پنج سال به بالا موضوع: بازیگوشی
آدرس کانال تلگرام?
@childrenradio
متن داستان :
توی یه جنگل سرسبز و زیبا و یه روز گرم تابستونی، حیوونای جنگل تصمیم گرفتند همگی به گردش برن خرس مهربون گفت : بهتره یه قایق درست کنیم و بندازیم توی رودخونه .بعد همگی سوار بشیم و تا آبشار بریم و گردش کنیم 《حیوونای جنگل همگی دست زدند و گفتند 《 هورااااا َسمور های آبی یه قایق بزرگ ساختند تا همه بتونند سوار بشند از بین حیوونای جنگل، فیل کوچولو از همه بیشتر خوشحال بود و هیجان داشت فیل کوچولو گفت : آخ جون. خیلی دوست دارم با قایق برم نزدیک آبشار اما وقتی میخواست سوار قایق بشه ، شیر ، سلطان جنگل ، گفت 《نخیر فیل کوچولو نباید سوار قایق بشه سنگین و بزرگه .خرس مهربون جواب داد نه .سمورهای آبی قایق بزرگی درست کردند و همه ، جا میشن وقتی همه حیوونای جنگل سوار قایق شدند و قایق حرکت کرد ، فیل کوچولو با هیجان ، آب رودخونه و ماهی ها رو تماشا میکرد و بالا و پایین می پرید شیر که عصبانی شده بود، گفت بچه جون ! آروم بشین . الان همه مون می افتیم توی آب رودخونه 《 ! اما فیل کوچولو گوش نداد و به بالا و پایین پریدنش ادامه داد تا اینکه موشی جیغ زد و گفت 《 کمک ! کمک . همه حیوونای جنگل برگشتند به سمت موشی . .یکی از چوب های قایق تَرک برداشته بود و آب رودخونه زیر پای موشی بالا اومده بود و پاهای موشی رو خیس کرده بود 《 شیر دوباره عصبانی شد و گفت 《دیدید گفتم فیل کوچولو نباید توی قایق بیاد 《 خرس مهربون نزدیک فیل کوچولو شد و گفت《فیلی جون ! تو باید آروم بشینی خرگوش کوچولو ، موشی رو بغل کرد و زیر نور آفتاب برد تا پاهاش خشک بشن ِ آقا ببری و خانم ببری که پارو می زدند ، قایق رو نگه داشتند تا دو تا از سمور های آبی بَرن یه تخته چوب بیارن و ترک . برداشتن قایق رو درست کنند 《وقتی تعمیر قایق تموم شد ، فیل کوچولو که کف قایق نشسته بود،به موشی گفت《ببخشید تقصیر من بود موشی خندید و گفت《 اشکالی نداره. منم از خرگوشی ممنونم منو بغل کرد تا پاهام خشک بشن 《فیل کوچولو به شیر گفت《ازاین به بعد به حرفتون گوش می کنم 《شیر دستی به خرطوم فیل کوچولو کشید و گفت《ممنون . وقتی قایق به نزدیکی های آبشار رسید ، آقا ببری و خانم ببری، قایق رو نگه داشتند و همه حیوونای جنگل پیاده شدند قایق رو کنار رودخونه با طناب به درخت نزدیک آبشار بستند و آبشار و رنگین کمانی که بالای آبشار پیدا شده بود ، تماشا کردند و یه روز گرم تابستانی رو به خوبی و خوشی گذراندند