یلدا

اسم قصه: قصه صوتی یلدا
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: زهرا رضایی🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱ تا ۷ سال
موضوع: آشنایی کودک با آیین  ورسوم اصیل ایرانی
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
لینک حمایت مالی👇
https://zarinp.al/someina.com
♡♡♡♡♡♡♡
متن داستان🦋
در سرزمین قشنگ چهار فصل ، بهار و تابستان خاتون کوله بارشون رو جمع کرده و رفته بودند .حالا نوبت پاییز خاتون بود . همه چیز رو در کوله پشتیش گذاشت و آماده سفر شد . اما اون قدر کارهاش طول کشید که شب از راه رسید . آذر دختر کوچلوی زیبای پاییز خاتون به مادرش گفت: مادر من دوست ندارم از این جا بریم . نمیشه برای همیشه بمونیم؟ پاییز خاتون گفت: نه دخترم .ما کارهامون رو انجام دادیم. باید بریم تا ننه سرما بیاد . آذر و پاییز خاتون مشغول گفتگو بودند که در زدند. آذر در رو باز کرد . دختر زیبایی همراه پیرزنی با موهای سفید پشت در بود .پیرزن گفت: سلام .من ننه سرما هستم همراه نوه ام یلدا. ما از راه دوری اومدیم .خیلی خسته و گرسنه ایم. میشه ما امشب پیش شما بمونیم.
آذر خیلی خوشحال شد چون تونست قبل رفتن ننه سرما و یلدا رو ببینه. اون ها رو دعوت کرد به خونه شون.
ننه سرما گفت من سردمه . پاییز خاتون گفت چه طور می تونم کمکتون کنم؟
ننه سرما گفت من هر جا میرم با خودم کرسی و منقلم رو می برم .آخه همیشه سردمه . بعد با کمک آذر و یلدا ، کرسی و منقل رو بر پاکردند. ننه سرما و یلدا زیر کرسی رفتند و لحاف رو روی خودشون کشیدن.آذر و پاییز خاتون هم کنار شون نشستند.آذر گفت: یلدا چه اسم قشنگی داری.ننه سرما گفت :اسم نوه ام رو خودم انتخاب کردم .آذر گفت : خیلی قشنگه. چرا اسمشو یلدا گذاشتین؟ ننه سرما گفت: اسم یلدا قصه داره.آذر گفت : برامون قصه اش رو می گین؟ننه سرما گفت: در گذشته های خیلی دور یه شب دیو تاریکی به سرزمین فصل ها حمله کرد .خورشید رو از ما گرفت و زندانی کرد . دیو تاریکی ها با زندانی کردن خورشید نور و روشنایی رو از سرزمین ما برد و همه جا تاریک و سرد شد. نه نوری بود که راه رو پیدا کنیم و نه گرمایی که خودمون رو گرم کنیم. سرزمین مون سوت و کور شد و زندگی رو از ما گرفت. خیلی به ما سخت گذشت تا اینکه تصمیم گرفتیم به جای غصه خوردن با دیو تاریکی بجنگیم و خورشید رو نجات بدیم تا زندگی رو به سرزمین مون برگردونیم. اگر به جنگ دیو تاریکی نمی رفتیم خورشید برای همیشه زندانی می شد و نور و روشنایی رو هرگز نمی دیدیم.
آذر گفت چطور با دیو تاریکی جنگیدید؟
ننه سرما گفت : تنها راه از بین بردن دیو تاریکی نور و روشنایی بود. همه جا آتش روشن کردیم. روی کوه ها، دشت ها ، دریاها ، جنگل ها و در ته دره ها . همه جا رو با آتش روشن کردیم. همه جا رو نور و گرما فرا گرفت تا اینکه دیو سیاهی دیگه نتونست در برابر اون همه گرما و نور تحمل بیاره .چه شب بلندی بود.تا اینکه کم کم تاریکی رفت و هیچی ازش نماند . ما تونستیم خورشید رو که در چاه سیاهی ها اسیر بود رو پیدا کنیم. خورشید که آزاد شد ، سپیده زد . با آزادی خورشید همه مردم سرزمین چهار فصل ،بازگشت نور و روشنایی رو جشن گرفتند و شادی و پایکوبی کردند . از اون شب به بعد آزادی خورشید رو تولدی دوباره نامیدند واسم اون جشن یلدا شد .از همون شب نوه زیبای من یلدا متولد شد .یلدا یعنی تولد و زاده شدن.
پاییز خاتون گفت : چه خوب شد شما امشب اومدین . پس باهم تولد دوباره یلدا و شکست دیو تاریکی ها رو جشن می گیریم.
پاییز خاتون انار های قرمز و رسیده رو در سبد چید. هندوانه قرمز آبدار رو که دختر تابستان بهش هدیه داده بود رو روی کرسی گذاشت . سیب های سرخ رو در ظرف چید. ننه سرما هم در منقل آتش بزرگی به پا کرد. همه دور هم جمع شدن تا تولد یلدا رو جشن بگیرن.
آذر پرسید: چرا همه چیز رو سرخ انتخاب کردید؟ ننه سرما گفت : همه این ها نشان از سرخی و گرمای خورشیده . تا دیو تاریکی با دیدن این همه سرخی دیگه هیچ وقت پاشو سرزمین ما نزاره.
اون شب تا نزدیک سپیده ننه سرما براشون از قصه های کهن گفت و با هم به جشن و شادی پرداختند. ننه سرما و یلدا از خستگی خوابشون برد .خورشید بالا اومد .چشم که باز کردند پاییز خاتون و دختر زیباش آذر رفته بودند.
زمستان شده بود .
رادیو قصه کودک
خاله سمینا

یلدا

دوستی در شهر نقاشی

اسم قصه: قصه صوتی دوستی در شهر نقاشی🌈
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: فاطمه علیباز🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱ تا ۷ سال
موضوع: حسادت
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio


لینک حمایت مالی👇
https://zarinp.al/someina.com

متن داستان 👇

در شهر نقاشی ها کاغذ سفید، مدادهای رنگی، تراش و پاک کن و خط کش به خوبی و خوشی با هم زندگی می کردند و همگی به کمک یکدیگر هر روز نقاشی های قشنگ می کشیدند.
مثلاً مداد قرمز گل های زیبا می کشید و مداد سبز برگ های اون رو، یا درخت های جنگل و سبزه ها رو..
مداد زرد و نارنجی هم خورشید زیبا و ووو
گاهی همه با هم رنگین کمون زیبا می کشیدند..گلهای رنگارنگ. کوه، باغ و خیلی چیزای دیگه.
یه روز از روزها مدادهای رنگی تصمیم گرفتن یه نقاشی قشنگ از منظره دریا با ماهی های رنگارنگ و پرنده های زیبای دریایی رو نقاشی کنند.

مداد آبی گفت: من الان یک دریای بزرگ آبی میکشم .
مداد قرمز و نارنجی و صورتی هم تصمیم گرفتند ماهی های رنگی را بکشند و رنگ کند. خلاصه هر کدام از مداد ها خودشان را آماده کردند کرده بودند تا با کمک هم یک نقاشی خوشگل بکشند۔
پاک کن سفید گفت: من هم در خدمت همتون هستم هر کجا که اشتباه کردین فوری میام و براتون پاکش می کنم.
تراش هم گفت: آره من اماده ام ،تا هر کدوم خواستید نوک تون رو بتراشم۔
خلاصه کشیدن نقاشی شروع شد..
مدادهای رنگی سخت مشغول بودند. گذشت و گذشت و کم‌کم نقاشی داشت آماده می شد..
یک منظره زیبا از دریای آبی با ماهی های رنگی و مرغ های دریایی.
اون بالا هم خورشید خانم درخشان لبخند می زد۔
مدادها خیلی کار کرده بودند و خسته شده بودند۔اون روز پاک کن هم خیلی کار کرده بود.
چون همه اشتباهات مداد ها را پاک کرد۔
اما… اما… هیچ کدوم از مداد ها از تراش نخواستند تا نوکشون رو بتراشه..چون هنوز احتیاج به تراش نداشتند و از او کمک نخواستند..
تراش خیلی ناراحت شد. چون در کشیدن نقاشی شرکت نکرده بود و به همین خاطر همش با خودش میگفت: هیچکی منو دوست نداره چون از من کسی نخواست تا کمکشون کنم ..
به خاطر همین شب که همه خوابیده بودن یواشکی بلند شد و رفت سراغ مداد آبی و قرمز که از همه بیشتر کرده بودند تا اونا رو یواشکی بتراشه. اول رفت سراغ مداد آبی۔۔
و خواست اون رو بتراشه که مداد آبی از خواب بیدار شد و گفت: چکار می کنی تراش؟

تراش بدجوری حسادت کرده بود۔ میخواست مداد آبی و قرمز کوچیک بشن.
خط کش که از صدای مداد ها بیدار شده بود اومد کنار اونا و گفت: چه کار می کنی تراش تو نباید بدون اجازه این کار را بکنی.
تراش با ناراحتی گفت: خوب من امروز کاری نکردم. هیچکس از من کمک نخواست..
خط کش گفت: آره، خوب منم کاری نکردم. چون لازم نبود. ولی خوب نباید ناراحت باشم.

بعد آروم دست تراش رو گرفت و از پیش مدادها کشید کنار و گفت: ببین  تو حق نداری بی دلیل مدادها رو اذیت کنی.
مداد آبی گفت: چون ما خیلی خسته بودیم. ولی فردا صبح تو باید همه ما را دوباره بتراشی تا بتونیم یه نقاشی خوب بکشیم.

مداد سبز گفت: تراش جان ، منم امروز کار نکردم.اما ناراحت نیستم۔چون همیشه نباید کارکرد ولی باید آماده بود.
بقیه مداد رنگیها که کم کم از خواب بیدار شده بودند حرفهای خط کش مهربون رو تآیید کردند.
خط کش گفت: تراش جان همیشه نباید کار کنین، اما بایدحاضر باشیم تا اگر مداد ها به ما احتیاج داشتند کمک کنیم.
تراش سرشو انداخت پایین..
اون خجالت کشیده بود.. تازه فهمیده بود چه کار بدی کرده و نباید به کار دیگران حسادت کنه.
گفت: من کار بدی کردم و از مداد ها معذرت می خوام. مدادها و پاک‌کن و خط کش همگی دوره تراش جمع شدند و گفتند ما تو رو دوست داریم تراش جان۔
تراشم قول داد که دیگه به کسی حسادت نکنه و همیشه آماده به کار باشه تا هر وقت لازم بود به بقیه کمک کنه.


رادیو قصه کودک
خاله سمینا

من و باغ دولت آباد

اسم قصه: من و باغ دولت آباد
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱۰ تا ۱۲ سال
موضوع: ایرانگردی
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
متن داستان
《 یه روز مامان گفت 《 دلم برای خاله صنم تنگ شده . بهتره چند روزی بریم پیشش
. خاله صنم خاله ی مامان هست و یه پیرزن تنها و مهربونه که توی یزد زندگی می کنه
《 . با هیجان گفتم 《 آخ جون ! خاله صنم و باقلواهایی که درست می کنه رو خیلی دوست دارم
《 بابا گفت 《 خوبه . آخر هفته یزد میریم
《 گفتم 《 میشه با هواپیما بریم . میخوام کل شهر یزد رو از بالا ببینم
《 بابا گفت 《 پیشنهاد خوبیه . الان میرم اینترنتی بلیت هواپیما می خرم
.وقتی آخر هفته رسید و به خونه ی خاله صنم رسیدیم ، هرچقدر در خونه شو زدیم ، در باز نشد
《. مامان با ناراحتی گفت 《 خاله صنم کجاست ؟ دیروز خودم زنگ زدم و گفتم امروز میایم خونه ات
《 بابا گفت 《 کوچه هم خیلی خلوته . همیشه این کوچه شلوغ بود و خاله صنم و همسایه ها مشغول صحبت کردن بودند
گوش هامو تیز کردم . صدای ساز و دهل می اومد . گفتم
《 مامان ! بابا! صدای ساز و دهل از کوچه بغلی میاد . شاید خاله صنم و همسایه ها رفتند کوچه بغلی 》
مامان هیجان زده گفت《 آخ یادم رفت . خاله صنم پشت تلفن گفت عروسی دختر حاج رضاست . اگه خونه نبودم بیاین
《 عروسی
با عجله خودمونو رسوندیم کوچه بغلی. خاله صنم توی حیاط بزرگ خونه ی حاج رضا به استقبال مون اومد و خوش آمد
. گفت
. همه ی حیاط رو چراغونی کرده بودند و میز و صندلی چیده بودند و مهمان ها هم با لباس محلی یزدی مشغول شادی بودند
.تا به حال عروسی یزدی ها رو ندیده بودم و خیلی برام جالب و دیدنی بود و خیلی خوش گذشت
《 فردای اون روز بابا گفت 《 خاله صنم ! تا اینجا اومدیم یه سر میخواییم بریم باغ دولت آباد. شما هم با ما بیا
《 خاله صنم گفت 《 من پادرد دارم . زیاد نمی تونم راه برم . خودتون برید و خوش بگذرونید
من و مامان و بابا بدون همراه شدن با خاله صنم راهی باغ دولت آباد یزد شدیم . یه باغ بزرگ با یه بنای بزرگ که یه بادگیر
. بزرگ و بلند روی سقفش هست در دوران زندیه ساخته شده
《 هیجان زده گفتم 《 بریم داخل بنا و بادگیر
مامان و بابا موافقت کردند و داخل بنا شدیم . داخل بنا خیلی خنک بود و باد از هر طرف به راحتی می اومد و بنا رو خنک
. می کرد. یه حوض آبی هم وسط بنا بود
《 مامان گفت 《 این بنا به ساختمون تابستونه معروفه . بدون اینکه کولر و پنکه داشته باشه ، بنا فقط با باد خنک میشه
بعد از بازدید از باغ دولت آباد و عکس انداختن به سمت خونه ی خاله صنم برگشتیم و خاطرات خوبی از باغ دولت آباد توی
.ذهن و دوربین مان باقی موند
رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه

قورقوری بد دهن

اسم قصه: قور قوری بددهن🐸
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱ تا ۳ سال
موضوع: ناسزا گفتن
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
متن داستان
روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبز و زیبا ، قور قوری توی برکه زندگی می کرد.
قور قوری هر وقت هر حیوونی کنار برکه می دید ، حرف بد می زد.
به خرگوشی با مسخره می گفت (( گوش دراز بدریخت حالت چطوره ؟))
به لاکی می گفت (( لاکی تو چقدر زشتی ! با این قیافه ات حالمو بهم می زنی ))
یا به ماهی کوچولوها می گفت (( ماهی های زشت بد رنگ اینقدر روی آب برکه نیاین ))
یه روز آفتابی که قور قوری و حیوونای جنگل مثل همیشه کنار برکه بودند و بازی می کردند و قور قوری دوباره شروع کرد به حرف بد زدن ، ناگهان طوفان شدیدی اومد و آب برکه موج بلندی برداشت .
همه حیوونا فوری رفتند به لونه هاشون . ماهی کوچولوها زیر آب برکه رفتند .
فقط قور قوری با ترس و وحشت به برگ سبزی که روی آب برکه مونده بود ، چسبیده بود و از ترس فریاد می زد
(( کمک ! کمک ! ))
اما کسی نبود که کمکش کنه .
بعد از مدتی که طوفان تموم شد و برکه آروم شد ، همه حیوونای جنگل کنار برکه اومدند اما قور قوری نبود.
خرگوشی و لاکی دنبال قور قوری گشتند و صدا زدند
(( قور قوری ! قور قوری ! کجایی ؟))
در همین موقع قور قوری گریه کنان داد زد
(( قور قور! من اینجام ))
خرگوشی و لاکی به سمت صدای قور قوری رفتند و دیدند قور قوری کنار برکه افتاده بود .
خرگوشی و لاکی کمک کردند و قور قوری رو از روی زمین بلندش کردند و به لونه اش بردند .
قور قوری با ناله گفت (( آخ آخ …قور قور.. ممنون خرگوشی .ممنون لاکی .))
خرگوشی گفت (( استراحت کن قور قوری))
قور قوری گفت (( معذرت میخوام که حرف بد زدم))
خرگوشی و لاکی ، قور قوری رو بخشیدند .
از اون روز به بعد قور قوری مودب شد و دیگه حرف بد به هیچ کدوم از حیوونا نگفت .
رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه

خیاطی خاله کفشدوزک

اسم قصه: خیاطی خاله کفشدوزک🐞✂️〰💈
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم : رویا مومنی 🌱
گروه سنی : ۱ تا ۷ سال
موضوع: آشنایی با مشاغل
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
متن قصه
روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبز و زیبا ، موشی
. می خواست مهمونی خاله خرسه بره
. موشی خوشحال و خندان از اینکه خاله خرسه و بقیه حیوونای جنگل رو می بینه از توی کمد لباس مهمونی شو بیرون آورد
. وقتی موشی جلوی آیینه رفت و لباس رو پوشید ناگهان آستین لباس پاره شد
موشی ناراحت شد و با خودش گفت
《 ای وای ! حالا چیکار کنم؟ دو شب دیگه مهمونیه. لباس دیگه ای هم ندارم 》
در همین موقع یاد خاله کفشدوزک افتاد و با خوشحالی گفت
《 باید برم پیش خاله کفشدوزک .خاله کفشدوزک بلده چطوری آستین لباسمو بدوزه 》
وقتی موشی به خیاطی خاله کفشدوزک رسید خیلی شلوغ بود . همه حیوونای جنگل می خواستند خاله کفشدوزک براشون
. لباس بدوزه تا برای مهمونی خاله خرسه آماده بشه
موشی با صدای بلند گفت
《سلام خاله کفشدوزک ! آستین لباسم پاره شده . میشه بدوزی ؟ 》
خاله کفشدوزک جواب داد
《 . موشی جان ! سرم شلوغه. فعلا وقت ندارم 》
《 موشی با ناراحتی گفت 《 آخه لباس مهمونی مه و برای مهمونی خاله خرسه میخوام بپوشم
《 . خاله کفشدوزک گفت 《 نمیشه
موشی زیر لب گفت 《 باشه . 》 و وقتی دستگیره در خروجی خیاطی رو گرفت تا بیرون بره خاله کفشدوزک گفت 《
《موشی !بلدی با نخ و سوزن کار کنی ؟
《. موشی خوشحال شد و گفت 《 آره بلدم
《 خاله کفشدوزک گفت 《 خوبه . بیا اینجا پیشم بشین و نخ و سوزنو بردار و آستین لباستو بدوز
موشی کنار خاله کفشدوزک نشست و نخ و سوزنو به دست گرفت و همون جوری که خاله کفشدوزک یادش داده بود آستین
. لباسشو دوخت
.کم کم لباسهای حیوونای جنگل آماده شدند و یکی یکی لباسها رو تحویل گرفتند و رفتند و خیاطی خاله کفشدوزک خلوت شد
در همین موقع مورچه حنایی با یه پارچه صورتی در دست از راه رسید و گفت
《 سلام خاله کفشدوزک ! میشه برای منم لباس مهمونی بدوزی ؟》
《 . خاله کفشدوزک جواب داد ادامه داستان در کلیپ
قصه شب صوتی کودکانه خاله سمینا با قصه های آموزنده، کودک دلبند شما را مشتاق شنیدن قصه های متنوع می کند تا ضمن
. برخورداری از هیجان و شادی و نشاط ، نکات آموزنده فرا گیرد
. قصه های خاله سمینا از رادیو قصه کودک ، کودک دلبند شما را خوشحال و سرحال می کند
قصه های خاله سمینا را از رادیو قصه کودک دانلود کنید و هرشب برای کودک دلبندتان بگذارید تا گوش دهد و به خواب راحتی
. برود

من و درّه لیقوان

اسم قصه: من و درّه لیقوان
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱۰ تا ۱۲ سال
موضوع: ایرانگردی
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
متن داستان
من و ّدره لیقوان
نویسنده : نوشین فرزین فرد
موضوع: ایرانگردی
گروه سنی ۱۰ تا ۱۲
.چند وقت پیش بابا ماموریت چند روزه به تبریز داشت و پیشنهاد کرد من و مامان هم همراهش بریم
من که دلم می خواست تبریز رو از نزدیک ببینم ، حسابی خوشحال شدم و تا روز سفر به تبریز هیجان داشتم حتی وقتی
. سوار هواپیما شدیم دعا کردم زودتر هواپیما توی فرودگاه تبریز فرود بیاد
چند روزی که تبریز بودیم ، بابا ، صبح ها بعد از صبحونه به محل ماموریتش می رفت و عصرها که توی هتل بود همراه من و
. مامان می شد تا به گشت و گذار توی بازار تبریز و مکانهای دیدنی اش بریم
آخرین روزی که توی تبریز بودیم، بعد از خوردن عصرونه توی رستوران هتل ، بابا گفت
《 یکی از همکاران تبریزیم گفت تا تبریز هستید یه سری به دره لیقوان بزنید .جای بکر و خوش آب و هواییه 》
هیجان زده پرسیدم
《از اینجا خیلی فاصله داره ؟ 》
بابا جواب داد
نه زیاد… دور نیست .یه روستا به اسم لیقوان توی دامنه کوه سهند هست که اتفاقا یه رودخونه به همین اسم هم داره . 》

مامان لبخندی زد و گفت
《 . پس حتما جای خوبیه 》
دستامو بهم زدم و گفتم
《 هورااا . بریم دره گردی 》
. وقتی به دره لیقوان رسیدیم ، سه نفری هاج وواج نگاه کردیم
. خیلی قشنگ بود
مامان گفت
《 .انگار توی رویاست . باورم نمیشه 》
بابا گفت
《.یه گشتی توی روستا و رودخونه بزنیم و بعد اگه موافقید شامو همینجا بخوریم . وسایل پذیرایی از مسافرها رو دارند 》
هیجان زده گفتم
《 . آره خیلی خوبه 》
بعد از مدتی گشت و گذار توی روستای لیقوان و عکاسی و نفس کشیدن توی هوای پاک روستا و صرف شام و خرید پنیر
گوسفندی که اصلی ترین سوغات روستای لیقوان هست، به سمت هتل برگشتیم و خاطرات خوبی از دره لیقوان توی ذهن و
دوربین مان باقی موند
رادیو قصه کودک

حلزون روانشناس

اسم قصه: حلزون روانشناس
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم : رویا مومنی 🌱
گروه سنی : ۱ تا ۷ سال
موضوع: آشنایی با مشاغل
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
متن داستان
روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبز و زیبا، حلزون ، روانشناس بود.
همه ی حیوونای جنگل اگر مشکل داشتند به کلینیک حلزون روانشناس می رفتند و مشاوره می گرفتند .
یه روز که مثل هر روز حلزون روانشناس توی کلینیک نشسته بود ، خرگوشی داخل کلینیک شد.
حلزون روانشناس لبخندی زد و گفت
(( سلام خرگوشی ! چه کمکی از من می خوای ؟))
خرگوشی گفت (( سلام حلزون روانشناس! من دوست دارم قالیشویی داشته باشم ولی خونواده ام میگن چون ریزه میزه هستی نمی تونی فرش بشوری .من می تونم فرش بشورم ولی خونواده ام میگن نه نمی تونی ))
حلزون روانشناس گفت (( خیلی خوبه که شغلی رو می خوای انتخاب کنی که دوستش داری . من با خونواده ات صحبت می کنم ))
خرگوشی خوشحال شد و از حلزون روانشناس تشکر کرد و از کلینیک بیرون رفت.
جلسه ی بعد خرگوشی همراه خانواده اش به کلینیک حلزون روانشناس رفتند و حلزون روانشناس با خانواده ی خرگوشی صحبت کرد و خانواده ی خرگوشی به خرگوشی اجازه دادند تا قالیشویی شو راه بندازه .
بعد از مدتی قالیشویی خرگوشی پر از فرش شد و حتی چند کارگر هم خرگوشی استخدام کرد و همه ی حیوونای جنگل از قالیشویی خرگوشی راضی شدند چون تمیز و مرتب فرش ها رو می شستند و سر موقع تحویل مشتری ها می دادند .

رادیوقصه کودک