الاغی و مسابقه خوش اخلاقی


اسم قصه: قصه صوتی الاغی و مسابقه ی خوش اخلاقی
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱ تا ۷ سال
موضوع: خوش اخلاقی 
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
لینک حمایت مالی👇
https://zarinp.al/someina.com
🦋متن داستان
روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبزوزیبا یه الاغ خاکستری در کنار حیوونای جنگل زندگی می کرد.
حیوونای جنگل، الاغ خاکستری رو الاغی صدا می زدن. الاغی خیلی بد اخلاق بود و اصلا نمی خندید.
حیوونای جنگل هر کاری می کردن تا الاغی رو بخندونن فایده ای نداشت. نمایش کمدی اجرا می کردند، همه می خندیدن ولی الاغی نمی خندید. لطیفه تعریف می کردن، همه می خندیدن ولی الاغی نمی خندید.
الاغی هر روز بد اخلاق تر از دیروز می شد و حیوونای جنگل هم هرروز به فکر خوش اخلاق تر کردنش بودن ولی فایده ای نداشت.
تا اینکه یه روز خرس مهربون با همراهی بقیه حیوونای جنگل تصمیم گرفت تا مسابقه خوش اخلاقی توی جنگل برگزار کنند و فراخوان دادن.
وقتی الاغی فراخوان مسابقه خوش اخلاقی رو دید با خودش گفت:
مسابقه ی جالبی می تونه باشه. توی فراخوان نوشته شده بود: هرکدام از حیوانات جنگل بتوانند در عرض یک هفته خوش اخلاق باشند، جایزه ی بزرگ جنگل را بدست خواهند آورد. جایزه ی بزرگ جنگل، یک گوی شیشه ای ست.
الاغی تا روز مسابقه سعی کرد تا خوش اخلاق باشه و هر کدوم از حیوونای جنگل رو می دید بد اخلاقی نمی کرد.
روز مسابقه از راه رسید و خرس مهربون اعلام کرد:
_برنده ی مسابقه ی خوش اخلاقی کسی نیست جز الاغی. به افتخارش دست بزنید.
همه ی حیوونای جنگل با خوشحالی برای الاغی دست زدند و الاغی جایزه اش که یه گوی شیشه ای بود رواز خرس مهربون گرفت.
از اونروز به بعد الاغی دیگه بداخلاق نبود و خوش اخلاق ترین حیوون جنگل شد.
رادیو قصه کودک
خاله سمینا

ادامه خواندن “الاغی و مسابقه خوش اخلاقی”

میمون کوچولو و صدای گرفته

اسم قصه: قصه صوتی میمون کوچولو و صدای گرفته 🐒
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱ تا ۷ سال
موضوع: داد زدن

آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

متن قصه 👇

روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبز زیبا حیوونای زیادی با صلح و صفا زندگی میکردن  اما چند وقتی بود که میمون کوچولو رفتار عجیبی پیدا کرده بود، مثلا سر ظهر که میشد و حیوونا که میخواستن استراحت کنن و بخوابن یهو میمون کوچولو داد می‌زد و می‌گفت آهای همه پاشید، پاشید دیگه الان وقت بازیه بیاین باهم بازی کنیم زود باشین…
و همسایه ها و کل حیوونای جنگلو از خواب میپروند هر چقدر همه به میمون کوچولو می‌گفتن که این کارو انجام نده و این رفتارو ترک کنه گوشش بدهکار نبود و هر روز بدتر از دیروز داد میزد:
پاشید پاشید، زودباشید همه پاشید بیاین بازی کنیم بازی بازی…
تا اینکه یک روز وقتی حیوونای جنگل مشغول استراحت بودن صدایی از میمون کوچولو نشنیدن
همگی با هم تصمیم گرفتند تا به در لونه میمون کوچولو برن تا ببینن چه اتفاقی افتاده و چرا دیگه میمون کوچولو داد نمیزنه
وقتی که حیوونای جنگل به دم در لونه میمون کوچولو رسیدن، دیدن که میمون کوچولو توی رختخواب افتاده و حالش بده
میمون کوچولو با دیدن همسایه ها و حیوونای دیگه با صدای گرفته گفت: جلو نیایین جلو نیایین من مریض شدم اونا به حرف میمون کوچولو گوش دادن همین موقع جغد دانا گفت: اوه میمون کوچولو امیدوارم حالت خوب بشه
میمون کوچولو باهمون صدای گرفته گفت:
من از همتون معذرت میخوام فکر کنم بخاطر دادایی که زدم اذیت شدین… قول میدم وقتی خوب شدم دیگه داد نزنم
میمون کوچولوحسابی از کارش پشیمون بود
حیوونای جنگل با شنیدن این حرف میمون کوچولو اونو بخشیدن.

🍀رادیو قصه کودک
❤️خاله سمینا

 

کاردستی شهرزاد


اسم قصه: قصه صوتی کار دستی شهرزاد
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: فاطمه علیباز🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۳ تا ۹ سال
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
لینک حمایت مالی👇
https://zarinp.al/someina.com
متن قصه:
شهرزاد کوچولو داشت کارتون می‌دید.
کارتون حیوون‌های جنگل . اونا داشتند به کمک هم، کاردستی درست می‌کردند.
اما کاردستی اونا یه کمی فرق داشت چون از جنگل چوب و برگ جمع کرده بودند و باهاش یه قایق خوشگل درست کرده بودند.
شهرزاد به مادرش گف:
_مامان من می‌خوام یه کاردستی درست کنم. الان حیوونای جنگل می‌گفتند که ما باید با چیزهای دور ریختنی کاردستی درست کنیم.
مامانش گفت:
_این خیلی خوبه عزیزم که ما بتونیم این کارو بکنیم.
اول باید بدونی که چی میخوای درست کنی..
تو می دونی چیزهای دور ریختنی چیه؟
شهرزاد یکم فکر کرد .اما اون هیچ چیزی به ذهنش نرسید. تازه اصلاً نمی‌دونست که باید چه جوری چیزای دور ریختنی پیدا کنه..
مادرش وقتی سکوت شهرزاد رو دید گفت:
_خب حالا که نمی‌دونی من کمکت می‌کنم.
چیزهای دور ریختنی، مثل مقوا، بطری نوشابه یا هر چیزی که بدردمون نمیخوره و می‌خوام بریزیم دور..
شهرزاد گفت:
_حالا فهمیدم. خوب، الان باید چکار کنیم؟
مامانش گفت:
_بزار ببینم…خوب…. به نظرم خوبه یه دونه قاب خوشگل درست کنیم. با یه درخت خیلی خوشگل. خوبه؟
شهرزاد خیلی ذوق کرد گفت:
_آره،مامان جون. خیلی خوبه. پس بیا با هم بریم مغازه و وسایلشو بخریم،ما که چوب نداریم.
مادر شهرزاد گفت:
_حتماً که ما نباید وسیله بخریم. وقتی میگیم از چیزایی دور ریختنی،یعنی چیزایی که میشه این درخت رو با اونا درست کنیم.
بعد، مامان شهرزاد یکم فکر کرد و گفت:
مثلاً الان می‌تونیم ه کمک یه چیزایی درختی پر از گل و شکوفه درست کنیم.. شهرزاد خوشحال شد.خندید و گفت: جانمی جان.
مادرش بلند شد و رفت به اتاق دیگه وقتی برگشت، یک شیشه پر از دکمه‌های رنگارنگ، چسب، قیچی و یه دونه کارتون شیرینی هم که دیشب شیرینی‌هاشو خورده بودند رو آورده بود.
شهرزاد و مادرش رفتند و روی میز آشپزخانه نشستند.
مادر گفت:
_این جعبه شیرینی دیشب و این شیشه هم پر از دکمه لباس‌هاییه که کهنه شده بودند و من دکمه هاشو گرفتم.
مامان شهرزاد روی کارتون عکس تنه درخت رو کشید بعد، با قیچی اونو برید و به شهرزاد گفت:
_حالا برو مداد رنگیاتو بیار و تنه این درختو رنگ قهوه‌ای بزن.
شهرزاد خیلی خوشحال شد. تند و تند رفت توی اتاقش و جعبه مداد رنگیا رو آورد و شروع کرد به رنگ زدن تنه درخت.
مادرش هم، جعبه شیرینی رو برداشت و برید. بعد یه صفحه کاغذ سفید چسبوند روی مقوا و به شهرزاد کمک کرد تا تنه رنگ شده رو بچسبونن به روی صفحه سفید.
بعد به شهرزاد گفت:
_عزیزم،حالا روی این تنه درخت چند تا شاخه درخت بکش.
شهرزاد تند و تند شاخه درختا رو کشید و بعد چند تا برگ سبز هم روی شاخه ها نقاشی کرد.
مامانش گفت:
به به چقدر خوشگل کشیدی دخترم. حالا بهتره ما دونه دونه این دکمه‌های رنگارنگ رو بچسبونیم روی این شاخه‌. و دوتایی مشغول شدند. هر کدام از شاخه‌ها که پر از گل می‌شدند، کاردستی شهرزاد خوشگل‌تر می‌شد. حالا شهرزاد با دکمه‌های رنگارنگی که چسبونده بود روی شاخه‌های درخت، یک درخت پر از گل و شکوفه داشت. شهرزاد خیلی ذوق کرده بود و می‌خندید. بعد مامان مهربونش رو بغل ‌کرد و بوسید و گفت: مامان جون قابمون چقدر خوشگل شد.
مامان شهرزاد گفت:
_ حالا دیدی دخترم، ما همیشه نباید برای انجام کارامون و درست کردن کاردستی بریم خرید کنیم. می‌تونیم با یه فکر خوب، یه کاردستی قشنگ درست کنیم.
بعد با کارتون قهوه‌ایِ روی جعبه شیرینی یک قاب خوشگل هم برید و چسبوند روی کاردستی و گفت:
_ حالا می‌تونیم این قاب خوشگل رو بزنیم به اتاقت و وقتی دوستات میان بهشون نشون بدی.
شهرزاد گفت:
_آره مامان جون خیلی خوشگل شده. مرسی که بهم یاد دادی و کمک کردی که کاردستی خوشگل درست کنیم.
بعد به همراه مادرش رفت تا اون قاب خوشگل رو به اتاقش روی دیوار بزنه.
رادیو قصه کودک
خاله سمینا

پروازی به رنگ موسیقی

❤️ این قصه تقدیم به ارشان جان پور نصیری عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️
🍭امیدوارم بهترین‌ها برای تو باشه عزیز دل❤️
اسم قصه: پروازی به رنگ موسیقی🎼
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: ناهید پور زرین☘
تنظیم: رویامومنی🌱
با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ
👌👌موضوع و محوریت قصه به در خواست  مامان و بابا 👏👏
دنیای کودک را بساز 😍
پشتیبانی:
🆔 @mhdsab
🆔 @childrenradio
رادیو قصه کودک
قصه صوتی اختصاصی

باران و نقاشی جادویی

❤️ این قصه تقدیم به باران جان احمدی عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️
🍭امیدوارم بهترین‌ها برای تو باشه عزیز دل❤️
اسم قصه: باران و نقاشی جادویی✨
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی☘
تنظیم: رویامومنی🌱
با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ
👌👌موضوع و محوریت قصه به در خواست  مامان و بابا 👏👏
دنیای کودک را بساز 😍
پشتیبانی:
🆔 @mhdsab
🆔 @childrenradio
🦋قصه صوتی اختصاصی
🌹رادیو قصه کودک

تولد امیر


اسم قصه: قصه صوتی تولد امیر
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: زهرا رضایی🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱ تا ۷ سال
موضوع: رعایت نظم و ترتیب
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
لینک حمایت مالی👇
https://zarinp.al/someina.com
متن قصه
شب قشنگ جشن تولد به پایان رسید. بعد از رفتن مهمان ها خونه بهم ریخته و کلی ظرف نشسته رو هم تلنبار شده بود.
عمه جون که کلی زحمت کشیده بود از خستگی خوابش برد.
امیر وقتی عمه جون رو اون قدر خسته دید تصمیم گرفت که خونه رو مرتب کنه و کارها رو انجام بده تا عمه جون رو خوشحال کنه.
بعد رو کرد به همه وسایل خونه و گفت :از همه تون ممنونم که امشب با کمک هم جشن تولدم رو پر خاطره کردین. من می خوام خونه رو مرتب کنم و ظرف ها رو بشورم تا محبت و زحمت های عمه جون رو جبران کنم.در این کار هم بهم کمک می کنین؟
بشقاب به بقیه گفت : شنیدین امیر چی گفت؟
قاشق گفت: بله .امیر مهربانه و قدردان محبت و زحمت های همه هست.
قابلمه کلاهشو رو تکانی داد و گفت:پس همگی موافقید به امیر کمک کنیم؟
نمکدان که پاهاشو رو پا انداخته بود و لبه کابینت نشسته بود لبخندی زد و گفت : مگه ما غول چراغ جادو هستیم که امیر رو به آرزوش برسونیم؟
جارو برقی گفت: برای خوشحال کردن امیرکه قلب مهربونی داره این کارو می کنیم .موافقید؟
همه گفتند : بله
همهمه و سر و صدای وسایل بلند شد .
جارو برقی و اتو با هم بحثشون بود سر اینکه کی اول کارشو انجام بده.
لباسشویی داد می زد یکی لباس های کثیف رو بیاره من بشورم.
سطل زباله فریاد می زد زود باشین هرچی آشغال هست بیارین .
امیر پیش بند رو بست و دستکش ها رو پوشید و آماده شستن ظرف ها شد.
بشقاب سریع خودشو رسوند تو دست امیر و گفت اول من ، اول من
من سفیدم اگه زیاد با لکه چربی بمونم تمیز نمیشم.
قاشق بشقاب رو هل داد و گفت :نه اول من رو بشور. اگه دیر شسته بشم لکه چربی رو من خشک بشه تمیز کردنم سخت میشه.
لیوان جلو اومد و گفت : اول من رو بشور .آخه من حساسم به چربی و نمی تونم بوی بد چربی رو ،روی تنم تحمل کنم. قابلمه لیوان رو هل داد وبا صدای بلند ی گفت: اول من .چربی ها و غذاهای ته گرفته کلافه ام کرده و طاقت ندارم.
لیوان با هل محکم قابلمه سرش به لبه سینک خورد و شکست .
و صدای آه و ناله اش از درد بلند شد.
نمکدان که همچنان لبه کابینت نشسته بود با دیدن این اوضاع از جاش بلند شد وگفت :
چه خبره؟ چرا دعوا می کنید؟
این طور که نمیشه به امیر کمک کرد .
شما دارین با بی نظمی همه چیز رو بدتر بهم می ریزین.
امیر گفت: نمکدان درست می گه.
ما باید با نظم و رعایت نوبت کارها رو انجام بدیم تا زودتر تمام بشن.این جوری فقط همه چیز بهم ریخته تر میشه.
قابلمه که از شکستن سر لیوان پشیمان بود عذرخواهی کرد و گفت : اگر ما بانظم بودیم ونوبت رو رعایت می کردیم این اتفاق نمی افتاد.
امیر سر شکسته لیوان رو چسب زد و گفت اشکال نداره .حالا همه با نظم به صف شین تا به نوبت شسته بشین.
بشقاب ها رو هم قرار گرفتن. قاشق ها در جاقاشقی.لیوان ها کنار هم در سینی و قابلمه ها صف کشیدن.
امیر به نوبت همه رو شست و خشک کرد.
اتو صبر کرد جاروبرقی خونه رو تمیز کنه .بعد لباس ها رو به لباسشویی داد تا بشوره .جارو برقی همه آشغال ها رو جمع کرد و به سطل زباله سپرد .و اتو لباس های شسته شده رو به نوبت اتو زد.
حالا همه فهمیدن با نظم و رعایت نوبت چقدر کارها زودتر انجام میشه.
رادیو قصه کودک
خاله سمینا

موش تنبل (قسمت دوم)


اسم قصه: قصه صوتی موش تنبل(قسمت دوم)🐭
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: زهرا رضایی🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
موضوع: ایجاد مسئولیت پذیری در کودک
گروه سنی: ۳ تا ۷ سال
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
لینک حمایت مالی👇
https://zarinp.al/someina.com
متن داستان
موش کوچلو به خونه برگشت و از پدرش پرسید چرا مرد کشاورز گندم ها رو برد؟
پدرش گفت: مرد کشاورز گندم ها رو برد تا در آسیاب آرد کنه.
موش کوچلو گفت : حالا باید چه کار کنم؟ غذا از کجا بیارم؟
پدر گفت: من که بهت گفتم نباید به انبار گندم دل خوش کرد و ممکنه روزی گندم ها تمام بشن.
حالا می خوای چه کار کنی؟
موش کوچلو چیزی نگفت . سرشو پایین انداخت و به انبار رفت . اونجا تنها نشست و با ناراحتی به فکر فرو رفت که چرا این قدر تنبل بود و کاری نکرد و حرفای پدرشو گوش نداد . حالا تو زمستان که همه جا پر از برف و یخ بود چطور می تونست غذا پیدا کنه!
بیرون انبار سر و صدای مرغ و خروس ها بلند شد. موش کوچلو از انبار بیرون رفت تا ببینه چه خبره!
زن کشاورز را دید که برای مرغ و خروس ها دانه می پاشید. گرسنه اش بود . تا دانه های گندم رو دید دوید سمت مرغ و خروس ها تا شاید بتونه چیزی بخوره.
اما همین که پیش اونها رسید ،  خروس با نوک محکمش بهش حمله کرد و گفت: این غذای ماست تو حق نداری از این غذا بخوری.
موش کوچلو با سر زخمی گوشه ای نشست و به غذا خوردن مرغ و خروس ها نگاه می کرد که دختر کشاورز رو دید از خونه سفره خرده نان های خشک  رو کنار دیوار  برای پرنده ها تکاند.موش کوچلو با سرعت دوید تا کمی از نون خشک ها رو بخوره اما پرنده ها با چنگالشون اونو دور کردن و گفتن این غذای ماست . 
موش کوچلو باز زخمی شد و یه گوشه نشست و به پرنده ها نگاه  کرد.
پسر کشاورز  ته مانده غذاشو رو  داخل ظرف  غذای  گربه ریخت و رفت .
موش کوچلو این بار با سرعت بیشتری به سمت ظرف غذا رفت اما یهو گربه با بچه هاش از راه رسیدن و به موش کوچلو حمله کردن.موش کوچلو تا می تونست دوید و خودشو سریع از سوراخ زیر در انبار به داخل رسوند  و نفس نفس زنان بی حال کف انبار افتاد.
همین طور که بی حال افتاده بود ، پدرش اومد کنارش نشست  . دستی به سرش کشید و گفت : دیدم امروز چه قد تلاش کردی غذایی پیدا کنی .اما پسرم اون غذاها سهم تو نبودن.تو باید خودت تلاش کنی تا غذا به دست بیاری نه اینکه در سهم غذای دیگران دست ببری.امروز چند بار هم زخمی شدی و جونت در خطر بود.برای همین قبلا بهت می گفتم بیا باهم کار کنیم تا نحوه شکار و دفاع رو بهت یاد بدم.موش کوچلو نشست و زانوهاشو با ناراحتی بغل کرد و گفت : حالا باید چه کار کنم؟پدر گفت:ناراحت نباش پسرم . من فکر زمستان بودم و غذای زیادی در انبار خونه ذخیره کردم.تا بهار غذا هست . موش کوچلو پدرش رو محکم بغل کرد و گفت : ببخش پدر که حرفاتو گوش ندادم. بهار اومد با هم کار می کنیم. و دیگه تنبلی رو کنار میزارم.
پدر دست موش کوچلو رو گرفت و با هم به  مزرعه پر از برف رفتند . کلی باهم برف بازی کردند و  با کمک هم موش برفی درست کردند .
رادیو قصه کودک

هرا و دوستی خمیرکی

❤️ این قصه تقدیم به هرا جان هاشم زاده عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️
🍭امیدوارم بهترین‌ها برای تو باشه عزیز دل❤️
اسم قصه: هرا و دوستی خمیرکی🌀
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی☘
تنظیم: رویامومنی🌱
با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ
👌👌موضوع و محوریت قصه به در خواست  مامان و بابا 👏👏
دنیای کودک را بساز 😍
پشتیبانی:
🆔 @mhdsab
🆔 @childrenradio
رادیو قصه کودک
🦋قصه صوتی اختصاصی

قارقاری کوچولو و پاییز

اسم قصه: قصه صوتی قارقاری کوچولو و پاییز🍂🐦‍⬛️
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: فاطمه علیباز🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱ تا ۷ سال
موضوع: ترس
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
لینک حمایت مالی👇
https://zarinp.al/someina.com
رادیو قصه کودک
خاله سمینا

دروغگویی کار خوبی نیست


اسم قصه: قصه صوتی دروغگویی کار خوبی نیست
قصه گو: سمینا❤️
نویسنده: فاطمه علیباز🍀
تنظیم: رویا مومنی 🌱
گروه سنی: ۱ تا ۷ سال
موضوع: دروغگویی
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio
لینک حمایت مالی👇
https://zarinp.al/someina.com
متن قصه 👇
مامان خرگوشی سرمای سختی خورده بود و حالش خوب نبود و باید استراحت می‌کرد.
اون روز تو رختخواب خوابیده بود و خاله لاکی برای پرستاری از خاله خرگوشی به خونه اونا اومده بود .
گوش درازو سفید برفی خیلی ناراحت بودند چون مامانشون مریض شده بود و به خاطراینکه مامان استراحت کنه و زودتر خوب بشه، آروم در گوشه اتاق بازی می‌کردند.
لاکی خانم داشت سوپ درست می‌کرد. گوش دراز و سفید برفی هم خیلی سوپ داشتن دوست داشتند. به همین خاطر خاله لاکی وقتی سوپ سوپش آماده شد، دو تا شقاب هم برای اونا کشید و گفت:
گوش دراز.. سفید برفی ..بیاین براتون سوپ آوردم. خرگوش‌ها خیلی خوشحال شدند. تند و تند دویدند و رفتند پشت میزغذا. اما گوش دراز انقدر عجله کرده بود یک دفعه ظرف غذاشو ریخت روی میزو حسابی ناراحت شد. آخه دیگه هم غذا نداشت، هم میز و صندلی کثیف شده بود. سفید برفی گفت: چیکار کردی گوش دراز؟یواشتر، سوپتو ریختی..
گوش دراز گفت:
_ آره خیلی بد شد. دیگه نمی‌تونم سوپ خوشمزه بخورم.
بعد نگاهی به ظرف غذای سفید برفی کرد با خودش گفت:
_ خوبه به خاله لاکی بگم سفید برفی سوپ منو ریخته. اون وقت می‌تونم سوپ اونو بخورم.
به همین خاطر نگاهی به سفید برفی کرد وگفت:
همش تقصیر تو بود سفید برفی. تو غذای منو ریختی! سفید برفی با تعجب نگاهش کرد و گفت: عیب نداده داداش جون، خوب حالا من از سوپم بهت میدم.. مال من زیاده. اما،من که سوپ تو رو نریختم.
گوش دراز که مهربونی و محبت سفید برفی رو دید، از فکر خودش در مورد سفید برفی ناراحت شد. به همین خاطر رفت و به خاله لاکی گفت:
_ خاله لاکی مهربون من سوپمو ریختم روی میز و نتونستم بخورم.
خاله لاکی با مهربونی گفت:
_ اشکال نداره عزیزم، من الان دوباره برات سوپ می‌ریزم. برو ظرف غذاتو بیار.
بعد دستمالو برداشت و میز و صندلی گوش درازو تمیز کرد و گفت:
_ گوش دراز، هیچ وقت عجله نکن. چون عجله زیاد باعث خراب شدن کارها میشه.
گوش دراز گفت:
_ من خیلی ناراحتم.. آخه.. آخه..خاله لاکی جون، من یه کار بد دیگه هم می‌خواستم بکنم…اول می‌خواستم به شما بگم سفید برفی غذای منو ریخته…
خاله لاکی گفت:
_ اما تو این کارو نکردی عزیزم و مسئولیت کار بدت رو خودت قبول کردی و این کار خیلی خوبیه. حالا هم بشین سوپتو بخور و قول بده که دیگه تو هیچ کاری عجله نکنی.
گوش دراز قول داد که هم عجله نکنه و هم دروغ نگه.
بعد هم در کنار سفید برفی نشست و شروع کرد به خوردن سوپ خوشمزه ای که خاله لاکی درست کرده بود.
🦋رادیو قصه کودک
خاله سمینا