شعبده بازی

گوش کنید :

اسم قصه: قصه صوتی شعبده بازی✨🦹‍♀🦸‍♂
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان:

 

گروهشعبده بازی
نویسنده : نوشین فرزین فرد
موضوع: لج بازی
گروه سنی ده سال به بالا
اجی مجی یا ترجی
اجی مجی یا ترجی
اجی مجی یا ترجی
یه روز توی اتاقم نشستم و تمرین شعبده بازی کردم .به خودم قول داده بودم شعبده بازی رو یاد بگیرم تا نشون اون پویای
!بداخلاق بدم . فکر می کنه فقط خودش شعبده بازی بلده .منم الان بلدم پویا خان ! پسرخاله ی از خود راضی
مامان وارد اتاقم شد و گفت 《 با خودت حرف
《 ! می زنی امیر محمد
《 به مامان نگاه کردم و گفتم 《 دارم شعبده بازی یاد میگیرم تا به اون پویا نشون بدم که منم بلدم . میخوام لایو بزارم
《 . مامان گفت 《 وای ! قناری رو برداشتی که باهاش شعبده بازی کنی ! حیوونکی تلف میشه
《. خندیدم و گفتم 《 نه مامان ! هیچی نمیشه
مامان با اخم گفت 《زودتر لایوو تموم کن .الان بابات میاد خونه و ببینه قناری رو برداشتی و باهاش شعبده بازی
《 .می کنی عصبانی میشه
《 جواب دادم 《 چشم . خودم میدونم بابا چقدر روی قناری حساسه
. مامان از اتاقم بیرون رفت
. گوشیمو برداشتم و رفتم توی پیج اینستاگرامم و لایو رو شروع کردم
. سلام بچه ها! می خوام براتون یه شعبده بازی راه بندازم. یه شعبده بازی که یاد گرفتم اون هم با قناری _
. قناری رو نشون دنبال کنندگان پیجم دادم و گذاشتم توی سطل تا غیبش کنم
: با صدای بلند ورد رو سه مرتبه خوندم
اجی مجی یا ترجی _
اجی مجی یا ترجی _
اجی مجی یا ترجی _
یهو قناری از داخل سطل بیرون اومد و بالای سرم پرواز سنی : ده سال به بالا(ج)

موضوع: لجبازی
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

عزاداری

گوش کنید :

اسم قصه: عزاداری
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان:

شب عاشورا
نویسنده : نوشین فرزین فرد
موضوع: عجله _حرف گوش ندادن _ برداشت اشتباه
گروه سنی ده سال به بالا صدای طبل و سنج از بیرون میاد. پرده پنجره ی اتاقمو کنار می زنم و نگاه می کنم مهدی دوستمو می بینم که همراه مامان و بابا و برادرش توی کوچه هستند . پنجره رو باز میکنم و صدا می زنم 《 مهدی !. مهدی ! 》 اما مهدی صدامو نمی شنوه و همراه خونواده اش به راهش ادامه میده نگاهی به دور و اطراف می اندازم . صدای دسته رو .می شنوم . صدای طبل و سنج زیادتر میشه . پنجره رو می بندم و پیش مامان و بابا که توی اتاق پذیرایی نشسته اند ، می روم و با عجله می گم 《 زود باشید《 دسته اومد . مهدی هم با مامان و بابا و داداشش توی کوچه بودند بابا که مشغول گوش دادن به مداحیه که از تلویزیون پخش میشه ، نگام می کنه و میگه 《 امیر محمد جان! من و مامانت《 دسته نمیایم مامان سینی چای رو روی میز میزاره و میگه 《 آره عزیزم . من و بابات نمیایم . توی خونه میخوایم زیارت عاشورا بخونیم .《 بهتره که تو هم توی خونه باشی《 اما من اصرار میکنم 《 نخیرم . شماها دسته میاید چون همه همسایه ها هم توی دسته هستن بابا میگه《 همسایه ها حتما با ماسک رفتن و بعد از اینکه از دسته برگردند نفس تنگی نمی گیرند ولی من حساسم و نمی《 تونم توی شلوغی چند ساعت بمونم . مامان هم به خاطر من می مونه خونه . تو هم باید بمونی خونه با عصبانیت به اتاقم برمی گردم و طبل کوچیک و زنجیرمو از داخل کمدم بیرون میارم ، لباس مشکی مو می پوشم ، ماسک میزنم ،دوباره پیش مامان و بابا برمی گردم و می گم 《 من رفتم 》 و به سمت در خونه میرم .دستگیره در رو فشار می دم و. در رو باز می کنم و بدون اینکه به حرف مامان و بابا گوش بدم از خونه بیرون میرم .از آسانسور پیاده میشم ،از در خروجی ساختمون خارج میشم و به سمت ایستگاه صلواتی سر کوچه مون میرم به ایستگاه صلواتی که می رسم ، تعجب می کنم . هیچ خبری از دسته نیست . از پسری که توی ایستگاه صلواتی ایستاده می《پرسم 《 پس دسته کو ؟《پسر با تعجب نگام می کنه و میگه 《 کدوم دسته ؟《 جواب میدم 《 خودم شنیدم . صدای طبل و سنج می اومد. تازه دوستمو با خونواده اش دیدم

گروه سنی : ج
موضوع:  عجله، حرف گوش ندادن، برداشت اشتباه
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

ماشین ما

گوش کنید :

اسم قصه: قصه صوتی ماشین ما 🚘
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

ماشین ما
نویسنده: نوشین فرزین فرد
موضوع: حل مشکل با استفاده از امکانات موجود
گروه سنی ده سال به بالا
ماشین ما دو هفته یکبار خاموش میشه . مخصوصا هر وقت می خواییم بریم بازار یا مهمونی یا عروسی یا مسافرت. خاموش میشه و باید بره تعمیرگاه. یه روز عصر من و مامان و بابا آماده بودیم بریم بازار که که ماشین مون خاموش شد《 بابا گفت 《 خودم تعمیرش می کنم . شماها برید خونه .هروقت درست شد زنگ آیفونو می زنم که بریم《 . مامان گفت 《 طبق معمول همیشه . ببرش تعمیرگاه《 بابا گفت 《 اول ببینم مشکلش چیه بعد میبرمش تعمیرگاه من و مامان از ماشین پیاده شدیم و مجبور شدیم برگردیم توی خونه و منتظر بمونیم اما هر چقدر منتظر موندیم خبری از بابا. نشد مامان گفت 《 ای بابا ! پس چی شد ؟ امیر محمد جان! برو پارکینگ ببین چه خبره ؟ اگه ماشین درست نمیشه با تاکسی بریم》. به حرف مامان گوش دادم و پارکینگ رفتم. نزدیک ماشین که شدم یهو از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. بابا دستشو کرده بود توی کاپوت و اصلا حواسش نبود روغن داره از زیر ماشین چکه می کنه《 گفتم 《 بابا ! روغن داره از زیر ماشین چکه می کنه بابا دستشو از توی کاپوت بیرون آورد و گفت (( خودم می دونم ولی دنبال یه چیزی توی کاپوت هستم که برم بچسبونم به《 درپوش مخزن روغن و بعد ببرمش تعمیرگاه. آدامسو باد کردم و در عرض چند ثانیه ترکوندم《یهو گفتم 《 بابا ! آدامس هم می تونی بچسبونی ؟《 بابا نگام کرد و گفت 《 خب آره. اگه آدامس باشه که خیلی خوب میشه.آدامس رو از توی دهنم بیرون آوردم و به درپوش مخزن روغن چسبوندم

گروه سنی : ده سال به بالا(ج)
موضوع: حل مشکلات با استفاده از امکانات موجود
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇