زیارت

اسم قصه: زیارت 🕌
ازسری قصه های امیر محمد😉😉
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: رویا مومنی🌱
گروه سنی : ده سال به بالا
موضوع: گم شدن
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

پارسال اولین بار بود همراه مامان و بابا به مشهد رفتم
.سوار قطار شدیم و دوازده ساعت توی راه بودیم تا به مشهد رسیدیم
وقتی رسیدیم مشهد و چمدونهامونو توی هتل گذاشتیم ، هیجان زده بودم و دلم می خواست هر چه زودتر گنبد طلایی حرم
. امام رضا( ع) رو از نزدیک ببینم
《 مامان گفت《 امیر محمد جان! یه کم استراحت می کنیم بعد حرم میریم برای زیارت
بابا با لبخندی روی لب گفت 《 مامان راست میگه امیر محمد جان! استراحت می کنیم و بعد سرحال و پر انرژی میریم زیارت

. به حرف مامان و بابا گوش دادم و بعد از کمی استراحت به زیارت حرم امام رضا ( ع) رفتیم
. به ورودی حرم امام رضا(ع ) که رسیدیم ، محو تماشای گنبد طلایی و هیجان زده از برق زدن گنبد زیر نور آفتاب شدم
. تا به خودم آمدم و اطرافو نگاه کردم خبری از مامان و بابا نبود
《!!! با خودم گفتم 《 ای بابا ! یعنی من گم شدم
. در همین موقع صدای زنگ تلفن همراهم بلند شد
《مامان پشت خط بود 《 الو ! امیر محمد جان! کجایی !؟
《 جواب دادم 《 فکر کنم گم شدم . پشت سر تون بودم
مامان با ناراحتی گفت 《 من و بابا فکر کردیم همراه مون میای . حالا اشکالی نداره. من و بابا ، باب الرضا رسیدیم . بیا باب
《 الرضا
. تلفن همراه رو قطع کردم و راه افتادم ولی هر چقدر گشتم تا باب الرضا رو پیدا کنم ، پیدا نکردم
. از یکی از خادم ها آدرس باب الرضا رو پرسیدم
. خادم با مهربونی آدرس مستقیم باب الرضا رو به من گفت
. با خوشحالی و هیجان به سمت باب الرضا رفتم
مامان و بابا رو پیدا کردم و بعد سه نفری به زیارت حرم
. امام رضا(ع)رفتیم

خاله سمینا

رادیوقصه کودک

قصه صوتی

گالری عمه لیلا

اسم قصه: گالری عمه لیلا🎨
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: رویا مومنی🌱
گروه سنی :ده سال به بالا
موضوع: همکاری
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

متن داستان :

عمه لیلا نقاشه و تابلوهای نقاشی زیادی توی خونه اش داره که همه رو خودش کشیده و حتی تدریس نقاشی هم
.می کنه
. عمه لیلا عاشق جنگل و دریاست و بیشتر نقاشی هاش تصویر جنگل و دریاست
. یکبار از عمه لیلا خواستم پرتره ی بزرگی از من بکشه
.به همین خاطر یه روز به خونه ی عمه لیلا رفتم تا پرتره منو بکشه و به عنوان کادوی روز تولدم به من هدیه بده
. پرتره ای که عمه لیلا از من کشیده رو خیلی دوست دارم و بهترین هدیه ی روز تولدی بود که گرفتم
.پرتره رو بالای تختخوابم نصب کردیم و حداقل روزی یکبار نگاهش می کنم
. یه روز عمه لیلا با ناراحتی به خونه مون اومد
《مامان از عمه لیلا پرسید 《 چی شده لیلا جان ؟چرا ناراحتی؟
عمه لیلا آهی کشید و گفت 《 از وقتی این شرایط بوجود اومده ، وضع ما نقاش ها سخت شده . خیلی کم می تونیم گالری
《 بزنیم و مردم بیان و تابلوهامونو ببینن و بخرن
. دلم برای عمه لیلا سوخت. با ذوق و شوق و علاقه نقاشی می کشید ولی حالا کسی نیست که نقاشی هاشو ببینه
《یه فکری به ذهنم رسید و فوری گفتم 《 چطوره گالری مجازی بزنی عمه لیلا!؟
عمه لیلا با تعجب نگاهی به من کرد و گفت 《 آفرین به تو پسر باهوش! خودم به این نتیجه رسیده بودم گالری مجازی بزنم
《ولی می ترسم . می ترسم توی فضای مجازی بازخورد خوبی نداشته باشه و کسی از تابلوهام خوشش نیاد
لبخندی زدم و گفتم 《 اون با من . من یه پیج برای نقاشی ها باز می کنم و از دوستانم هم میخوام که پیج رو معرفی کنند تا
《. نقاشی هات دیده بشن
《عمه لیلا خندید و گفت 《 آفرین ! پس با من میخوای همکار بشی !؟
《 خندیدم وجواب دادم 《 بله
. همون روز عکس های تابلوهای نقاشی رو از عمه لیلا گرفتم و یه پیج اینستاگرامی برای تابلوها باز کردم
.بلافاصله دوستانم از تابلوهای نقاشی عمه لیلا استقبال کردند و به دیگران معرفی کردند

گردنبند مورچه خانم

اسم قصه: گردنبند مورچه خانم🐜💫
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: رویا مومنی
گروه سنی : پنج سال به بالا
موضوع : فراموشی
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

متن داستان :

توی یه جنگل سرسبز و زیبا ، شب جشن عروسی ملخ خانم و ملخ خان بود
همه حیوونای جنگل دعوت بودند مخصوصا مورچه خانم با گردنبند طلاییش که خیلی جشن عروسی دوست داشت و هروقت به مهمونی و جشن عروسی دعوت میشد ، گردنبند طلاییشو گردنش می انداخت
مورچه خانم لباس های مهمونی شو از توی کمد بیرون آورد و پوشید. بعد کشوی ِدراوِر رو بازکرد تا گردنبند رو بیرون بیاره و گردنش بندازه ولی با تعجب دید گردنبندش توی کشو نیست
.همه جای کشو رو گشت ولی خبری از گردنبند نبود مورچه خانم از ترس شروع کردن به گریه کردن
با خودش گفت 《گردنبندم کجاست ؟ نکنه وقتی خونه نبودم دزد اومده و گردنبندمو برده !!! وای الان خاله کفشدوزک میاد.دنبالم تا بریم عروسی
توی همین فکرها بود که زنگ لونه ی مورچه خانم به صدا دراومد
《خاله کفشدوزک پشت در بود و با دیدن قیافه ناراحت مورچه خانم پرسید 《 چی شده مورچه خانم ؟ چرا ناراحتی ؟
《 مورچه خانم گریه کنان گفت 《گردنبندم ! گردنبندم گم شده من بدون گردنبندم عروسی نمیام
《 خاله کفشدوزک گفت《همه جای خونه رو گشتی ؟
《 !!مورچه خانم گفت《 همیشه گردنبندمو میزاشتم توی کشو و در کشو رو قفل می کردم ولی حالا نمی دونم چرا نیست
خاله کفشدوزک با مهربونی گفت《من یه گردنبند نقره ای دارم . الان میرم از خونه میارم و بنداز گردنت. از عروسی که
《برگشتیم کمکت می کنم گردنبندتو پیدا کنی مورچه خانم جواب داد: نه . من فقط گردنبند خودمو میخوام . بدون اون نمیام عروسی تو برو
.هر چقدر خاله کفشدوزک اصرار کرد مورچه خانم با گردنبند نقره ای جشن عروسی ملخ خانم و ملخ خان بره فایده ای نداشت
وقتی مورچه خانم تنها شد جلوی آیینه دراور رفت تا اشکهاشو پاک کنه یهو چشمش افتاد به چیزی که از پشت دراور برق میزد
《!خم شد و دستشو دراز کرد تا چیز براقو برداره . از تعجب خشکش زد و گفت گردنبندم ! گردنبندم اینجا چیکار میکنه ؟
بعد توی فکر رفت و با خودش گفت 《آهان فهمیدم. چند شب پیش که از مهمونی موش کوچولو برگشتم یادم رفت گردنبندمو بزارم توی کشو و افتاده پشت دراور
در همین موقع مورچه خانم گردنبند طلاییشو با خوشحالی به گردنش انداخت و به ساعت نگاه کرد و گفت خوبه هنوز عروسی تموم نشده برم عروسی تا هم خاله کفشدوزکو خوشحال کنم هم ملخ خانم و ملخ خان
مورچه خانم سریع از لونه بیرون اومد و خوشحال و خندان به جشن عروسی ملخ خانم و ملخ خان رفت.

رادیو قصه کودک

خاله سمینا 

رادیو قصه صوتی