قصه لینالونا

اسم قصه:??? لینالونا ???

قصه گو: آرین بقائی❤️

نویسنده و تصویرگر: کلر ژوبرت ✍

ویراستار: سهیلا امامی ?

آدرس کانال تلگرام?
 @childrenradio

بارانا و صورتی پتو به مدرسه میروند

❤️ این قصه تقدیم به بارانا نوری عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️

?امیدوارم بهترین‌ها برای تو باشه عزیز دل❤️

اسم قصه: بارانا و صورتی پتو به مدرسه میروند????✨
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی

با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ

??موضوع و محوریت قصه به در خواست مامان و بابا ??

دنیای کودک را بساز ?

پشتیبانی:
? @mhdsab

? @childrenradio

دوقلوها در سرزمین عجایب

❤️ این قصه تقدیم به دل آسا و دلارام سپهری وفا عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️

?امیدوارم بهترین‌ها برای شما باشه عزیزای دل❤️

اسم قصه: دوقلو ها در سرزمین عجایب✨??‍❤️‍?
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی

با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ

??موضوع و محوریت قصه به در خواست مامان و بابا ??

دنیای کودک را بساز ?

پشتیبانی:
? @mhdsab

? @childrenradio

همه جا بشقاب مهربانی

❤️ این قصه تقدیم به آدرینا قرائتی عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️

?امیدوارم بهترین‌ها برای تو باشه عزیز دل❤️

اسم قصه: همه جا بشقاب مهربانی??
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی

با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ

??موضوع و محوریت قصه به در خواست مامان و بابا ??

دنیای کودک را بساز ?

پشتیبانی:
? @mhdsab

? @childrenradio

داینا دایناسوری و نامی

گوش کنید :

❤️ این قصه تقدیم به نامی  صدرایی عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️

?امیدوارم بهترین‌ها برای تو باشه عزیز دل❤️

اسم قصه: داینا دایناسوری و نامی?
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی

با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ

???????

??موضوع و محوریت قصه به در خواست مامان و بابا ??

دنیای کودک را بساز ?

پشتیبانی:
? @mhdsab

? @childrenradio

امیر مهدی و بادکنک عجیب و غریب

گوش کنید :

❤️ این قصه تقدیم به امیر مهدی فرجی عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️

?امیدوارم بهترین‌ها برای تو باشه عزیز دل❤️

اسم قصه: امیر مهدی و بادکنک عجیب و غریب✨????
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی

با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ

???????

??موضوع و محوریت قصه به در خواست مامان و بابا ??

دنیای کودک را بساز ?

پشتیبانی:
? @mhdsab

? @childrenradio

مسابقه طناب کشی

گوش کنید :

اسم قصه: مسابقه طناب کشی ⛳️
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان : 

مسابقه طناب کشیَ
نویسنده : نوشین فرزین فرد
موضوع: رقابت
گروه سنی پنج سال به بالا
توی یه جنگل سرسبز و زیبا یه روز شیر ، سلطان جنگل اعلام کرد 《 فردا برای تفریح و شادی می خوام توی جنگل یه مسابقه《.ی طناب کشی برگزار کنم《!! همه حیوونای جنگل با صدای بلند گفتند 《 هورااا《چند دقیقه بعد ببری پرسید 《 جایزه چیه ؟《بعضی از حیوونای جنگل پچ پچ کنان گفتند 《 راست میگه ببری! جایزه ی مسابقه چیه ؟《 . شیر غرشی کرد و گفت 《یه نیم تاج نقره ای.حیوونای جنگل تعجب کردند .تا به حال همچین جایزه ای توی مسابقه ها نبود《.خانم زرافه با صدای بلند گفت《 من توی مسابقه شرکت می کنم《ببری هم گفت 《 منم شرکت می کنم . من بلدم چطوری طناب رو بکشم تا برنده بشم. بعضی حیوونا هم اعلام آمادگی برای شرکت در مسابقه کردند روز مسابقه ، شیر ، حیوونا رو به دوگروه تقسیم کرد ببری و خرس مهربون و خرگوشی و میمون کوچولو گروه اول.خانم زرافه و سنجاب کوچولو و پاندا شکمو و لاکی کوچولو گروه دوم شدند. مسابقه با سوت کلاغ سیاه و داوری فیل بزرگ شروع شد. گروه اول طناب رو با قدرت کشیدند و گروه دوم هم سعی می کرد که طناب رو به طرف خودشون بکشند شیر روی صندلی اش نشسته بود و با دقت مسابقه رو تماشا می کرد .حیوونایی که توی مسابقه شرکت نکرده بودند و.تماشاچی بودند حسابی گروه اول و گروه دوم رو تشویق می کردند خانم زرافه از گروه دوم همون طوری که طناب رو می کشید گفت 《 لاکی ! بیشتر طناب رو بکش . بقیه هم همین طور  ما《 باید برنده بشیم ببری از گروه اول به خرس مهربون و خرگوشی و میمون کوچولو گفت 《بچه ها ! هر چی قدرت توی بدنتون هست توی《 طناب کشیدن باشه . ما باید برنده بشیم. چند دقیقه بعد گروه اول طناب رو با قدرت کشیدند و کلاغ سیاه سوت پایان مسابقه رو زد《 . فیل بزرگ به شیر گفت 《قربان ! گروه اول برنده شد شیر از روی صندلی بلند شد و جایزه ی مسابقه که یه نیم تاج نقره ای بود رو روی سر ببری ، یه نیم تاج نقره ای روی سر خرس مهربون، یه نیم تاج نقره ای روی سر خرگوشی و یه نیم تاج نقره ای هم روی سر میمون کوچولو گذاشت و ازشون. تشکر کرد در همین موقع گروه اول دیدند گروه دوم ناراحت هستند . ببری نزدیک گروه دوم شد و گفتند《مادیدیم که چقدر توی《 . مسابقه زحمت کشیدید .ناراحت نباشید .دوستی ما هیچ وقت با این مسابقه ها بهم نمی خوره.خرس مهربون با صدای بلند گفت 《همین الان همگی بیاید خونه من《 می خوام یه کیک شکلاتی درست کنم و از همتون پذیرایی کنم. همه حیوونای جنگل حتی گروه دوم هم خوشحال و خندان به سمت خونه خرس مهربون رفتند

گروه سنی :
موضوع:
آدرس کانال تلگرام
@childrenradio

درستک مسابقه می دهد

گوش کنید :

❤️ این قصه تقدیم به رادوین غلام پور عزیز و مهربان خاله سمینا ❤️

?امیدوارم بهترین‌ها برای تو باشه عزیز دل❤️

اسم قصه: درستک مسابقه می دهد??
قصه‌گو: سمینا ❤️
نویسنده: راضیه احمدی

با قابلیت پخش و استفاده در واتس اپ

???????

??موضوع و محوریت قصه به در خواست مامان و بابا ??

دنیای کودک را بساز ?

پشتیبانی:
? @mhdsab

? @childrenradio

راسو کوچولو

گوش کنید :

اسم قصه: قصه صوتی راسو کوچولو
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

راسو کوچولو
.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .توی یه جنگل سرسبز و زیبا یه راسو کوچولو همراه مامان و باباش زندگی می کرد .راسو کوچولو ،بازی توی جنگل رو خیلی دوست داشت مخصوصا وقتی بچه حیوونای دیگه ی جنگل می اومدن وسط جنگل و بازی می کردن، راسو کوچولو با ذوق و شوق نزدیک بچه ها می شد تا باهاشون بازی کنه ولی هر وقت راسو کوچولو نزدیک می شد ، بچه ها، جلوی دماغشونو می گرفتند و می”! گفتند ” وای ! وای ! چه بویی ! راسو ! برو از اینجا .راسو کوچولو با شنیدن این حرف ، ناراحت می شد و به لونه شون بر می گشت
یه شب راسو کوچولو توی اتاقش نشسته بود و گریه می کرد . مامان راسو توی اتاق راسو کوچولو اومد و پرسید ” چی شده ” راسو جونم ؟ چرا گریه می کنی؟ راسو کوچولو گریه کنان گفت ” هیچکی با من بازی نمیکنه. وقتی میخوام با بچه ها بازی کنم ، بهم میگن بو میدی . از اینجا “برو . اصلا چرا ما راسوها بو میدیم ؟ ” مامان راسو با مهربونی گفت ” عزیزم ! خدا ما راسوها رو اینجوری آفریده . اشکالی نداره. غصه نخور راسو کوچولو همون شب پشت پنجره ی اتاقش رفت و به آسمون ُپرستاره نگاه کرد و گفت ” خدایا ! امیدوارم یه روزی برسه ” . که همه ی حیوونا دوستم داشته باشن . بعد روی تختخوابش دراز کشید و به خواب آرومی رفت فردای آن روز راسو کوچولو با نور خورشیدی که از توی پنجره اتاقش به چشماش می تابید، از خواب بیدار شد و صبحونه. خورد و مثل همیشه توی جنگل رفت. راسو کوچولو وقتی به وسط جنگل رفت ، یه صحنه عجیبی دید .همه ی حیوونا ، وسط جنگل ایستاده بودند و به دو سیرک باز خیره شده بودند. دو سیرک باز با وسایلی که با خودشون آورده بودند، از حیوونای جنگل ،تست می گرفتند راسو کوچولو هیجان زده شد . خیلی دلش می خواست ، سیرک باز ها ازش تست بگیرند . پس به حیوونای جنگل نزدیک شد . .همه ی حیوونا دماغشونو گرفتند. حتی دو سیرک باز هم دماغشونو گرفتند. راسو کوچولو ،روی توپ بزرگی که دو سیرک باز آورده بودند، رفت و ِقل خورد دو سیرک باز با تعجب به راسو کوچولو نگاه می کردند . یکی از سیرک بازها گفت ” چه خوب بلده روی توپ ِقل بخوره !” اون” یکی سیرک باز گفت ” ولی خیلی بو میده. نمی تونیم ببریمش” . سیرک باز اولی گفت ” خب می تونیم ماسک بزنیم . به تماشاچی ها هم ماسک بدیم بزنن” !سیرک باز دومی با هیجان گفت ” چه فکر بکری از اون روز به بعد راسو کوچولو، توی نمایش سیرک، همراه بقیه ی حیوونا ، شرکت می کرد و تماشاچیان هم با ماسک روی صورت ، تشویقش می کردند

گروه سن : الف و ب
موضوع: مهارت
آدرس کانال تلگرام
 @childrenradio

شکارچی های بدجنس

گوش کنید :

اسم قصه: قصه صوتی شکارچی های بدجنس?
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد?
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

شکارچی های بدجنس
.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود یه روز تابستونی توی جنگلی زیبا و سرسبز ، همه حیوونای جنگل ، خوش و خرم و درکنار همدیگه حرف می زدند یا شنا می کردند یا پرواز می کردند، طوطی ها با همدیگه حرف می زدند ، میمون ها از این شاخه به اون شاخه می رفتند و موز و نارگیل می خوردند.ماهی ها توی برکه ی وسط جنگل شنا می کردند ، قوها و اردک ها روی آب برکه شناور بودند و پرندگان هم پرواز می کردند
از میان همه حیوانات ، خرسی ، دنبال عسل می گشت . آخه می دونید خرسی عاشق عسل بود و هر جایی از جنگل بوی عسل. به دماغش می خورد ، دنبالش می رفت توی اون روز تابستونی هم خرسی بوی عسل رو حس کرد. از لونه اش بیرون اومد و به سمت بوی عسل رفت . همه جای جنگل.رو گشت . بوی عسل نزدیک شد اما خبری از خود عسل نبود” خرسی پیش خودش گفت ” ای بابا ..خسته شدم . دیگه جون ندارم دنبال عسل بگردم . بهتره برگردم لونه ام. خرسی تصمیم گرفت به لونه برگرده که یهو چشمش خورد به ظرف عسل . باورش نمی شد یه ظرف عسل رو دیده. با خوشحالی به سمت ظرف عسل رفت که یهو یه چیز عجیبی دید . خرسی چشماشو گشاد کرد تا بهتر ببینه که چی دیده خرسی ترسید و یهو فرار کرد . وقتی نزدیک لونه اش شد ، یه نفس عمیق کشید و بعد یه نعره ی بلند کشید و گفت ” آهای” حیوونای جنگل…آهای…همین الان بیاد دم در لونه ام . کارتون دارم حیوونای جنگل با شنیدن صدای خرسی ، سریع خودشونو به لونه ی خرسی رسوندن . خرسی با هیجان و کمی عصبانیت گفت” خوب گوش کنید. رفته بودم دنبال عسل که یهو یه ظرف عسل دیدم . اولش خیلی خوشحال شدم ولی بعد یه چیز عجیبی ” دیدم و به خاطر همین فرار کردم “خرگوش سفید با کنجکاوی پرسید ” چی دیدی ؟ بگو چی دیدی ؟. همه ی حیوونا هم سوال خرگوش سفید رو از خرسی پرسیدند خرسی با همون عصبانیت گفت ” یه لوله تفنگ دیدم . شکارچی های بدجنس می خواستن منو با ظرف عسل سرگرم کنند تا ” .بتونند شما ها رو شکار کنند ولی من نمی زارم شماها رو شکار کنند”گوزن قهوه ای با ترس گفت ” چیکار می خوای بکنی؟خرسی گفت ” شماها نباید از لونه هاتون بیرون بیاید . همه تون باید توی لونه هاتون باشید و جنگل رو خلوت کنید. وقتی” جنگل خلوت باشه ، شکارچی ها می ترسند و میرن گروه. همه ی حیوونا با حرف خرسی موافقت کردند و به لونه هاشون برگشتند شکارچی های بدجنس قدم به قدم جنگل رو برای شکار گشتند . یکی از شکارچی ها با ناراحتی گفت ” چرا جنگل اینقدر خلوته”؟ چرا هیچ حیوونی بیرون نیست ؟”.شکارچی دیگر گفت ” آره .خیلی خلوته . به نظرم بهتر برگردیم . مطمئنم امروز هیچ حیوونی رو شکار نمی کنیم. هردو شکارچی بدجنس با تفنگهاشون از جنگل بیرون رفتند میمون سیاه که از بالای درخت و از توی لونه اش، شکارچی ها رو دیده بود که از جنگل بیرون رفتند، سوت زد و گفت ” همه از”لونه هاتون بیرون بیاید . شکارچی ها رفتند همه ی حیوونا از لونه هاشون بیرون اومدند و دم در لونه ی خرسی رفتند و از خرسی به خاطر به موقع خبردادن از شکارچی ها ، تشکر کردند

سنی : الف و ب
موضوع: اتحاد
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

آدرس  سایت سمینا?