راسو کوچولو

گوش کنید :

اسم قصه: قصه صوتی راسو کوچولو🦡🦫
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

راسو کوچولو
.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .توی یه جنگل سرسبز و زیبا یه راسو کوچولو همراه مامان و باباش زندگی می کرد .راسو کوچولو ،بازی توی جنگل رو خیلی دوست داشت مخصوصا وقتی بچه حیوونای دیگه ی جنگل می اومدن وسط جنگل و بازی می کردن، راسو کوچولو با ذوق و شوق نزدیک بچه ها می شد تا باهاشون بازی کنه ولی هر وقت راسو کوچولو نزدیک می شد ، بچه ها، جلوی دماغشونو می گرفتند و می”! گفتند ” وای ! وای ! چه بویی ! راسو ! برو از اینجا .راسو کوچولو با شنیدن این حرف ، ناراحت می شد و به لونه شون بر می گشت
یه شب راسو کوچولو توی اتاقش نشسته بود و گریه می کرد . مامان راسو توی اتاق راسو کوچولو اومد و پرسید ” چی شده ” راسو جونم ؟ چرا گریه می کنی؟ راسو کوچولو گریه کنان گفت ” هیچکی با من بازی نمیکنه. وقتی میخوام با بچه ها بازی کنم ، بهم میگن بو میدی . از اینجا “برو . اصلا چرا ما راسوها بو میدیم ؟ ” مامان راسو با مهربونی گفت ” عزیزم ! خدا ما راسوها رو اینجوری آفریده . اشکالی نداره. غصه نخور راسو کوچولو همون شب پشت پنجره ی اتاقش رفت و به آسمون ُپرستاره نگاه کرد و گفت ” خدایا ! امیدوارم یه روزی برسه ” . که همه ی حیوونا دوستم داشته باشن . بعد روی تختخوابش دراز کشید و به خواب آرومی رفت فردای آن روز راسو کوچولو با نور خورشیدی که از توی پنجره اتاقش به چشماش می تابید، از خواب بیدار شد و صبحونه. خورد و مثل همیشه توی جنگل رفت. راسو کوچولو وقتی به وسط جنگل رفت ، یه صحنه عجیبی دید .همه ی حیوونا ، وسط جنگل ایستاده بودند و به دو سیرک باز خیره شده بودند. دو سیرک باز با وسایلی که با خودشون آورده بودند، از حیوونای جنگل ،تست می گرفتند راسو کوچولو هیجان زده شد . خیلی دلش می خواست ، سیرک باز ها ازش تست بگیرند . پس به حیوونای جنگل نزدیک شد . .همه ی حیوونا دماغشونو گرفتند. حتی دو سیرک باز هم دماغشونو گرفتند. راسو کوچولو ،روی توپ بزرگی که دو سیرک باز آورده بودند، رفت و ِقل خورد دو سیرک باز با تعجب به راسو کوچولو نگاه می کردند . یکی از سیرک بازها گفت ” چه خوب بلده روی توپ ِقل بخوره !” اون” یکی سیرک باز گفت ” ولی خیلی بو میده. نمی تونیم ببریمش” . سیرک باز اولی گفت ” خب می تونیم ماسک بزنیم . به تماشاچی ها هم ماسک بدیم بزنن” !سیرک باز دومی با هیجان گفت ” چه فکر بکری از اون روز به بعد راسو کوچولو، توی نمایش سیرک، همراه بقیه ی حیوونا ، شرکت می کرد و تماشاچیان هم با ماسک روی صورت ، تشویقش می کردند

گروه سن : الف و ب
موضوع: مهارت
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

شکارچی های بدجنس

گوش کنید :

اسم قصه: قصه صوتی شکارچی های بدجنس🥷
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

شکارچی های بدجنس
.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود یه روز تابستونی توی جنگلی زیبا و سرسبز ، همه حیوونای جنگل ، خوش و خرم و درکنار همدیگه حرف می زدند یا شنا می کردند یا پرواز می کردند، طوطی ها با همدیگه حرف می زدند ، میمون ها از این شاخه به اون شاخه می رفتند و موز و نارگیل می خوردند.ماهی ها توی برکه ی وسط جنگل شنا می کردند ، قوها و اردک ها روی آب برکه شناور بودند و پرندگان هم پرواز می کردند
از میان همه حیوانات ، خرسی ، دنبال عسل می گشت . آخه می دونید خرسی عاشق عسل بود و هر جایی از جنگل بوی عسل. به دماغش می خورد ، دنبالش می رفت توی اون روز تابستونی هم خرسی بوی عسل رو حس کرد. از لونه اش بیرون اومد و به سمت بوی عسل رفت . همه جای جنگل.رو گشت . بوی عسل نزدیک شد اما خبری از خود عسل نبود” خرسی پیش خودش گفت ” ای بابا ..خسته شدم . دیگه جون ندارم دنبال عسل بگردم . بهتره برگردم لونه ام. خرسی تصمیم گرفت به لونه برگرده که یهو چشمش خورد به ظرف عسل . باورش نمی شد یه ظرف عسل رو دیده. با خوشحالی به سمت ظرف عسل رفت که یهو یه چیز عجیبی دید . خرسی چشماشو گشاد کرد تا بهتر ببینه که چی دیده خرسی ترسید و یهو فرار کرد . وقتی نزدیک لونه اش شد ، یه نفس عمیق کشید و بعد یه نعره ی بلند کشید و گفت ” آهای” حیوونای جنگل…آهای…همین الان بیاد دم در لونه ام . کارتون دارم حیوونای جنگل با شنیدن صدای خرسی ، سریع خودشونو به لونه ی خرسی رسوندن . خرسی با هیجان و کمی عصبانیت گفت” خوب گوش کنید. رفته بودم دنبال عسل که یهو یه ظرف عسل دیدم . اولش خیلی خوشحال شدم ولی بعد یه چیز عجیبی ” دیدم و به خاطر همین فرار کردم “خرگوش سفید با کنجکاوی پرسید ” چی دیدی ؟ بگو چی دیدی ؟. همه ی حیوونا هم سوال خرگوش سفید رو از خرسی پرسیدند خرسی با همون عصبانیت گفت ” یه لوله تفنگ دیدم . شکارچی های بدجنس می خواستن منو با ظرف عسل سرگرم کنند تا ” .بتونند شما ها رو شکار کنند ولی من نمی زارم شماها رو شکار کنند”گوزن قهوه ای با ترس گفت ” چیکار می خوای بکنی؟خرسی گفت ” شماها نباید از لونه هاتون بیرون بیاید . همه تون باید توی لونه هاتون باشید و جنگل رو خلوت کنید. وقتی” جنگل خلوت باشه ، شکارچی ها می ترسند و میرن گروه. همه ی حیوونا با حرف خرسی موافقت کردند و به لونه هاشون برگشتند شکارچی های بدجنس قدم به قدم جنگل رو برای شکار گشتند . یکی از شکارچی ها با ناراحتی گفت ” چرا جنگل اینقدر خلوته”؟ چرا هیچ حیوونی بیرون نیست ؟”.شکارچی دیگر گفت ” آره .خیلی خلوته . به نظرم بهتر برگردیم . مطمئنم امروز هیچ حیوونی رو شکار نمی کنیم. هردو شکارچی بدجنس با تفنگهاشون از جنگل بیرون رفتند میمون سیاه که از بالای درخت و از توی لونه اش، شکارچی ها رو دیده بود که از جنگل بیرون رفتند، سوت زد و گفت ” همه از”لونه هاتون بیرون بیاید . شکارچی ها رفتند همه ی حیوونا از لونه هاشون بیرون اومدند و دم در لونه ی خرسی رفتند و از خرسی به خاطر به موقع خبردادن از شکارچی ها ، تشکر کردند

سنی : الف و ب
موضوع: اتحاد
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

جوراب بوگندو

گوش کنید : 

اسم قصه: جوراب بوگندو 🧦🤦🏻‍♀🧒🏻
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

جورابهای بوگندو
.روزی روزگاری داخل یک کمد لباس ،چند جفت جوراب زندگی می کردند جورابها برای دختر کوچولویی به اسم یسنا بودند جورابها ،رنگارنگ و هر کدوم برای هر فصلی از سال بودند.جوراب فصل بهار از جنس نخ و خنک بودیسنا کوچولو هروقت جوراب فصل بهار رو می پوشید ، خیلی خوشحال بود و می گفت ” جوراب نخی خوشگل من ! تو خیلی ” راحت و خنک هستی جوراب فصل تابستون هم خنک و هم راحت بود و یسنا کوچولو هروقت می پوشید ، می گفت ” جوراب خوشگل من ! تو خیلی
” خوبی. جوراب فصل پاییز برعکس جوراب فصل بهار و فصل تابستون ، گرم بود یسنا کوچولو ،جوراب فصل پاییز رو دوست داشت چون هر وقت جوراب فصل پاییز رو می پوشید ، می گفت ” به به ! چقدر” تو گرمی و وقتی می پوشمت، توی هوای خنک و سرد پاییزی ، پاهام گرم می مونه
اما یسنا کوچولو اصلا از جوراب فصل زمستون خوشش نمی اومد .آخه می دونید جوراب فصل زمستون از جنس پشم و خیلی گرم بود و سریع بو می گرفت و هروقت یسنا کوچولو ، جوراب فصل زمستون رو می پوشید ، دماغشو با دستش میه…چه بوی گندی میدی ، جوراب بوگندو ! باید یه جوراب دیگه بخرما” . گرفت و می گفت ” ا.یه شب یسنا کوچولو یه خواب عجیبی دید . توی خواب ، یه صدای بلند شنید . صدا از داخل کمد لباس بود.یسنا کوچولو در کمد لباس رو باز کرد . یهو یه عالمه جوراب و میکروب جلوی چشمش اومدند. همه ی جورابها آواز می خوندند و میکروبها هم ساز می زدند . یهو بوی بدی اومد”! یسنا کوچولو جلوی دماغشو گرفت و گفت ” وای ! چه بوی گندی بعد در کمد لباس رو بست . ناگهان در کمد با صدای بلند باز شد و همه ی جورابها و میکروبها به یسنا کوچولو نزدیک شدند و “گفتند ” یسنا ! یسنا ! خیلی وقته هیچ کدوم از ما ها رو نَ ُشستی. یسنا کوچولو از ترس از خواب پرید.صبح که شد ، یسنا کوچولو، در کمد لباس رو باز کرد و همه ی جورابها رو توی ماشین لباسشویی انداخت تا شسته بشن

گروه سنی : الف و ب
موضوع: پاکیزگی
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

درختان پاییزی

گوش کنید :

اسم قصه: درختان پاییزی🍂🍁
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

درختان پاییزی
نویسنده : نوشین فرزین فرد
موضوع: مواظبت
گروه سنی پنج سال به بالا
توی یه جنگل زیبا ، فصل پاییز از راه رسید .برگ های درخت ها، زرد و نارنجی و قرمز و قهوه ای شدندو منظره ی قشنگی رو توی جنگل بوجود آوردند درخت ها به خواب پاییزی رفتند تا فصل بهار سال آینده از خواب بیدار و پر از شکوفه های بهاری شوند یه روز پاییزی چند خانواده برای تماشای درخت های پاییزی وارد جنگل شدند ، حسابی گردش کردند و عکس و فیلم با درخت ها و برگ های پاییزی گرفتند. ناگهان یکی از پسر بچه ها به تنه ی درخت ها لگد زد《 اونقدر لگد زد که خواهرش با عصبانیت گفت 《سپنتا ! به درخت ها لگد نزن . گناه دارن《 سپنتا با مسخره جواب داد《 نخیرم . گناه ندارن . همه شون خوابن و هیچی نمی فهمننَدن . پس اذیتشون نکن《 . سارا خواهر سپنتا گفت 《 درختا پاییز و زمستون می خوابن تا فصل بهار شکوفه ب. اما سپنتا به حرف سارا گوش نداد.سارا پیش مامان و بابا رفت و رفتار سپنتا رو براشون تعریف کرد《 . بابا نزدیک سپنتا رفت و دست سپنتا رو گرفت و گفت 《 سپنتا ! کارِت خیلی اشتباه بود .دیگه باید بریم خونه. وقتی شب شد و سپنتا روی تختخواب به خواب رفت ، خواب عجیبی دید خواب دید همه درختهای جنگل به خاطر اینکه به تنه هاشون لگد خورده بود ، گریه می کردند و همه برگهای زرد و نارنجی و. قرمز و قهوه ای خیس از اشکهای درختها شده بودند سپنتا سر میز صبحونه به مامان و بابا و سارا گفت 《 به خاطر دیروز معذرت میخوام. دیشب خواب درختا رو دیدم که به《 خاطر لگد من گریه می کردند . بابا میشه امروز بریم جنگل تا درختها رو ببینم《 بابا لبخندی زد و گفت 《 باشه پسرم

گروه سنی : الف و ب
موضوع: مواظبت
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

پلی روی رودخانه

گوش کنید:

اسم قصه: پلی روی رودخانه🪵🌊
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

پلی روی رودخانه
نویسنده : نوشین فرزین فرد
کپشن : دوستی _ محبت _ فکر خوب
گروه سنی پنج سال به بالا
.توی یه جنگل سرسبز و زیبا یه خرگوشی و آهو کوچولو و سمور آبی با همدیگه دوست بودند.خرگوشی و آهو کوچولو و سمور آبی هرروز کنار رودخونه باهم بازی می کردند و حرف می زدند خرگوشی دلش می خواست مثل سمور آبی شنا کنه و همیشه می گفت 《 خوش به حال  سمور آبی که می تونی شنا کنی و《 اون طرف رودخونه هم بری و ببینی
.آهو کوچولو هم مثل خرگوشی دلش می خواست اون طرف رودخونه رو ببینه تا اینکه یه روز وقتی خرگوشی و آهو کوچولو و سمور آبی با هم توپ بازی می کردند یهو توپ افتاد توی رودخونه . سمور آبی.هر چقدر دنبال توپ افتاد تا بگیرش ولی فایده ای نداشت. آب رودخونه ، توپ رو با خودش برد. خرگوشی و آهو کوچولو با ناراحتی برگشتند خونه شون
اما سمور آبی وقتی رسید به خونه شون به بابا سمور و مامان سمور 《 امروز توپمون افتاد توی رودخونه و آب با خودش《 برد . من میگم یه عالمه چوب کنار رودخونه بزاریم تا دیگه توپمونو با خودش نبره بابا سمور لبخند زد و گفت 《 چرا چوب بزاریم ؟ پل می سازیم . روی رودخونه یه پل بزرگ می سازیم تا همه حیوونای جنگل بتونند از روش رد بشن و اون طرف رودخونه هم《 ببینن و حتی توپ بازی هم کنند《 سمور آبی با خوشحالی گفت 《 هورااا . آخ جون . چه فکر خوبی . الان میرم به خرگوشی و آهو کوچولو هم خبر میدم .فردای اون روز بابا سمور و مامان سمور و سمور آبی از شیر جنگل اجازه گرفتند که پل بسازند شیر جنگل غرشی کرد و گفت 《 اشکالی نداره. فقط محکم بسازید که حیوونایی مثل من و فیل بزرگ هم بتونیم از روی پل《 رد بشیم و اون طرف رودخونه هم ببینیم بابا سمور و مامان سمور قول دادند که با کمک سمور آبی و سمور های دیگه که کنار رودخونه زندگی می کردند یه پل محکم و
.بزرگ بسازند. بعد از چند روز پل ساخته شد . یه پل چوبی محکم و زیبا و بزرگ

گروه سنی : الف و ب
موضوع: دوستی_محبت_ فکرخوب
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

سنجاب کوچولوی بازیگوش

گوش کنید :

اسم قصه: سنجاب کوچولوی بازیگوش🐿
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان  :

گروهسنجاب کوچولوی بازیگوش
نویسنده: نوشین فرزین فرد
موضوع : کم خوری _ ناتوانی
گروه سنی پنج به بالا
.توی یه جنگل سرسبز و زیبا یه سنجاب کوچولو همراه مامان و بابا زندگی می کرد
سنجاب کوچولو خیلی بازیگوش بود و از صبح تا شب پایین تنه ی درخت با راکون کوچولو و میمون کوچولو بازی
. می کرد
.سنجاب کوچولو گرگم به هوا ، قایم باشک و توپ بازی رو خیلی دوست داشت
راکون کوچولو و میمون کوچولو وقتی از بازی کردن خسته می شدند ، می رفتند خونه ها شون و غذا می خوردند اما سنجاب
.کوچولو وقتی خسته می شد و می رفت خونه شون فقط آب می خورد و غذا نمی خورد و می خوابید
مامان و باباسنجاب هر چقدر به سنجاب کوچولو می گفتند غذا بخور تا قوی و سالم بمونی ولی سنجاب کوچولو حرف گوش
.نمی داد و فقط آب می خورد
تا اینکه یه روز وقتی راکون کوچولو و میمون کوچولو و سنجاب کوچولو باهم بازی می کردند یهو پای سنجاب کوچولو پیچ
. خورد و افتاد زمین
. سنجاب کوچولو گریه کرد
. راکون کوچولو فوری بالای سر سنجاب کوچولو رفت تا از روی زمین بلندش کنه ولی هرکاری کرد نتونست
《 میمون کوچولو گفت 《 من میرم به مامان و بابا سنجاب خبر بدم
وقتی میمون کوچولو دنبال مامان و بابای سنجاب کوچولو رفت ، راکون کوچولو گفت 《 تو باید غذا زیاد بخوری تا مثل ما
《. قوی باشی
. سنجاب کوچولو فقط گریه کرد و جواب راکون کوچولو رو نداد
. در همین موقع مامان و بابا سنجاب اومدن و سنجاب کوچولو رو بردند پیش دکتر جنگل
خانم بزی گفت 《 سنجاب عزیزم ! تو باید غذا بخوری تا قوی بشی و اگه خدای نکرده دوباره زمین خوردی اینطوری نشی . تو
《 باید بدنتو با غذاهای خوشمزه جنگل تقویت کنی
. خانم بزی پای سنجاب کوچولو رو گچ گرفت
سنجاب کوچولو چند روز توی لونه شون موند و حسابی غذا خورد تا حالش خوب شد و تونست دوباره با راکون کوچولو و

سنی : الف و ب
هدف: کم خوری_ ناتوانی_ سلامت
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

پاندا شکمو

گوش کنید :

اسم قصه: قصه صوتی پاندا شکمو🦦
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

پاندا شکمو
نویسنده: نوشین فرزین فرد
موضوع: قهر _ آشتی _پرخوری
گروه سنی پنج سال به بالا
.توی یه جنگل سرسبز و زیبا یه پاندا کوچولو زندگی می کرد پاندا کوچولو خیلی شکمو بود و هر خوراکی که توی جنگل می دید رو برمی داشت و می خورد.حتی خوراکی های حیوونای .دیگه هم بدون اجازه می خورد حیوونای جنگل از این رفتار پاندا کوچولو ناراحت می شدند و بهش می گفتند 《 پاندا شکمو! لطفا خوراکی های ما رو نخور》 و با پاندا شکمو قهر می کردند.اما پاندا شکمو گوش به حرفشون نمی داد تا اینکه یه روز پاندا شکمو دل درد شدیدی گرفت . از این طرف لونه به اون طرف لونه راه می رفت تا دل دردش خوب بشه. ولی فایده ای نداشت.روی تختخواب دراز کشید باز هم فایده ای نداشت《! پاندا شکمو شروع کرد به گریه کردن و بلند حرف زدن 《 آی دلم ! آی دلم ! دلم درد میکنه ! یکی کمکم کنه.اما هیچ کس صداشو نشنید و تا صبح نخوابید. صبح که شد ، همه حیوونای جنگل از خواب بیدار شدند و رفتند وسط جنگل تا صبحونه شونو بخورن《خانم بزی گفت 《 پس پاندا شکمو کجاست ؟خانم راکون گفت 《 خانم بزی راست میگه . پاندا شکمو کجاست ؟ همیشه زودتر از ما می اومد صبحونه بخوره ولی چرا الان《نیست؟.حیوونای جنگل با اینکه با پاندا شکمو قهر بودند ولی وقتی دیدند صبح برای صرف صبحونه نیومده ناراحت شدند.خانم بزی گفت 《 من میرم دنبالش 》و وقتی به دم در لونه ی پاندا شکمو رسید هر چقدر در زد پاندا شکمو دررو باز نکردخانم بزی نگران شد .گوش هاشو به در لونه چسبوند. ناگهان صدای ناله پاندا شکمو رو از توی لونه شنید. خانم بزی با شاخش. در لونه رو شکوند و داخل لونه شد پاندا شکمو بی حال روی تختخواب بود. خانم بزی فوری رفت حیوونای جنگل رو خبر کرد که کمک کنن پاندا شکمو رو ببرن. مطبش خانم بزی ، پاندا شکمو رو با داروی دل درد درمون کرد

گروه سنی : الف و ب
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

آدم برفی

گوش کنید :

اسم قصه: جشنواره آدم برفی☃️❄️
ازسری قصه های امیر محمد😉😉
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

” جشنواره آدم برفی”
. صبح زود از خواب بیدار می شیم . آخه امروز جمعه ست و طبق قولی که مامان و بابا به من دادند ،می خواییم بریم کوه کوه رو خیلی دوست دارم .از اون بالا همه ی خونه ها معلوم هستن .حتی می تونم با صدای بلند داد بزنم و اونوقت صدام به. سمتم برمی گرده مثلا اول اسم خودمو صدا می زنم “امیر محمد!امیر محمد !” بعد می گم “خدایا دوستت دارم ” و بعد شخصیتهای کارتونی روصدا می زنم . آخ چه کیفی داره. حتی سنگهای ریز رو که شکلهای عجیب و غریبی دارن رو پیدا می کنم و باهاشون عکس می گیرم و بعد میارمشون خونه” سر میز صبحونه ،بابا سر تکون می ده و میگه ” امروز کوه رو تعطیل کنیم”من و مامان با تعجب به همدیگه نگاه می کنیم و همزمان با هم می پرسیم “چرا ؟بابا جواب میده “داشتم می رفتم نون سنگک بخرم،داشت برف می اومد . کوه ها رو از دور نگاه کردم . برف سنگینی روشون” . نشسته” با هیجان میگم “آخ جون!توی کوه برف بازی هم می کنیم و آدم برفی هم درست می کنیم بابا میگه “نه . این هوا برای کوه نوردی مناسب نیست . ممکنه کولاک بیاد و توی برف و یخبندون گیر کنیم . هفته ی دیگه میریم” از صندلی ام بلند میشم و می گم “نخیر . باید بریم کوه . خودتون گفتید امروز کوه میریم
مامان نگاهم می کنه و می گه “بله ما قول دادیم که امروز بریم کوه ولی الان بابا میگه چون برف اومده، نریم کوه بهتره . منم” موافقم هفته ی دیگه بریم.جواب مامان رو نمی دم و با قهر از آشپزخونه میام بیرون و میرم توی اتاقم و در رو پشت سرم محکم می بندم ..فقط صبح به این زودی منو بیدار کردن .اصلاروی تختخواب دراز می کشم و به سقف خیره می شم و با ناراحتی می گم “ااگه نمی خواستیم بریم کوه برای چی بیدار شدیم ؟! این همه منتظر امروز بودم و اونوقت برف امروزمو خراب کرد
غلت می زنم به سمت پنجره . هنوز داره برف میاد. برفها ریز شدن . ازاون برفایی که تا چندروز می شینه زمین و میشه .باهاش آدم برفی درست کرد
در همین موقع یهو یه فکری به ذهنم می رسه. از تختخواب پایین می پرم و میرم سمت پنجره .پرده رو کنار می زنم و پارک جلوی خونمونو نگاه می کنم . چقدر برف روی زمین پارک نشسته . با خودم میگم “بهترین وقته که برم توی پارک و آدم برفی” درست کنم. ” توی همین فکر بودم که در اتاقم زده می شه .مامان میاد توی اتاق و با هیجان میگه امیر محمد !یه خبر خوب !سریع لباساتو بپوش تا بریم جشنواره آدم برفی !مثل اینکه امروز پای کوه جشنواره آدم برفی برگزار” . میشه

گروه سنی : الف و ب
موضوع: در شرایط نامناسب تصمیم خوب گرفتن
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس  سایت سمینا👇

http://someina.com