قورقورک و قورقوری

کوچولوهای نازنین امشب هم خاله سمینا یک قصه خوب وقشنگ برای شماداره.
پس با رادیو قصه همراه باشین.

اسم قصه: قورقورک و قورقوری🐸
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: فاطمه علیباز🍀
تنظیم: رویا مومنی🌱
گروه سنی : ۳ تا ۸ سال
موضوع: آموزشی_تربیتی
آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

متن داستان
در یک برکه زیبا و کوچک و پر آب قورباغه های زیادی زندگی میکردند.
قورباغه کوچولوی قصه ما”قورقوری”، به همراه آقا و خانم قورباغه که پدر و مادرش بودند، در کنار دوستاشون بخوبی و خوشی دراین برکه زندگی میکردند.
قورقوری برکه شون رو خیلی دوست داشت و هر روز با دوستاش در آب خنکش تند وتند شنا می کرد.
کوچولوهای نازنینم ،قورباغه ها رو خدای مهربون طوری آفریده که میتونن هم توی آب شنا کنند و هم توی باغ و کنار گل و سبزه ها زندگی کنن.
قورقوری هر روز با دوستش قورقورک هر روز بازی می کردند و خوش می گذروندن. اونا هم شنا میکردند و هم روی برگ های سبز رنگ و بزرگ که روی آب می‌افتادند، یا تکه های چوب می‌نشستند و از این طرف برکه تا اون طرف برکه قایق سواری می‌کردند و لذت می‌بردند.
مادر قورقوری وقورقورک بهشون گفته بودند که هیچ وقت نباید زیاد از خونشون دور بشن . چون ممکنه راه خونشون رو گم کنم و دیگه نتونه به پیش پدر و مادرش برگردند.
یه روز که دوتایی روی یک تکه چوب نشسته و به کمک باد وپاهاشون قایق سواری میکردند و با زبون‌های درازشون حشرات کوچولو رو شکار می‌کردند و می‌خوردند، یه دفعه قورقورک گفت :
((قورقوری جونم، من خیلی دلم میخواد برم اون طرف برکه رو ببینم. اونجا گلهای رنگارنگ قشنگی داره. خوردنی های زیادی هم هست که می تونیم بخوریم و تو سبزها بپریم و بازی کنیم ..میای بریم ؟))
قورقوری گفت:
(( ولی مامانم گفته نباید زیاد از خونمون دور بشیم. ممکنه راه رو گم کنیم و دیگه نتونم برگردیم. تازه حیوونای بدجنس هم ممکن ما را اذیت کنن.))
اما قورقورک انقدرحرف زد و حرف زد تا قورقوری گول خورد و راضی شد تا دوتایی به اون طرف برکه که از خونشون دور هم بود برن و زودی برگردن.
خلاصه دوتایی پارو زدن و پارو زدن تا رسیدن به این باغ پر گل و سبزه و تند و تند پریدند توی علفهای باغ و شروع کردند به بازی با گلها..
اما هنوز زیاد نگذشته بود که صدای خش خشی رو از روی درخت شنیدند.
قورقوری که باهوش تر بود و از مادرش شنیده بود که همیشه باید مواظب حیوانات خطرناک باشن، به قورقورک گفت:
((بیا بریم پشت درخت قایم بشیم. از بالای این شاخه صدای خش خش میاد.))
قورقورک گفت:
((من ..من ..میترسم ..))
قورقوری گفت:
((الان اصلأ نباید بترسیم.. زودباش بیا قایم بشیم))
بعد دوتایی در پشت درخت قایم شدند و یواشکی روی شاخه رو نگاه کردند.
همون موقع یک مار خال خالیِ قهوه ای بزرگ از روی درخت اومد پایین و رفت داخل سبزه های باغ..
قورقورک از ترس میلرزید و گریه می کرد، گفت:
((قورقوری جونم..بیا برگردیم. من خیلی میترسم. دیدی گفتم خطرناکه.. ))
قورقورک هم ترسیده بود .. گفت:
(( باشه..بیا بریم .فقط باید خیلی مواظب باشیم..))
بعد دوتایی شروع کردند به پریدن تو سبزه های باغ که زودتر برسن به برکه وشنا کنان برگردن خونه شون.
هی اینور پریدن .. اونور پریدن…اما دیگه راهشون رو پیدا نمی کردن.. هرچی که می گشتن دیگه برکه رو نمی دیدند..
خیلی دیر شده بود و هردوتایی گریه می کردن .قورقوری گفت:
((الان مامان بابامون نگران ماشدن. چکارکنیم..؟))
تا اینکه صداهایی شنیدند ..((قورقوری …قورقورک….کجایین.))
دوتایی صدای مامان باباشون رو شناختن و بلند گفتن:
(( ما اینجاییم..ما اینجاییم ..))
پدر ومادر شون تند تند پریدند و به نزدیکشون رسیدند و قورقوری و قورقورک هم فوری پریدند بغل مامان و باباهاشون .
قورقورک گریه کنان گفت :
((مامان جون ببخشید، تقصیر من بود.من به قورقوری جون گفتم بیام این طرف برکه..بب خشید..))
بعد شروع کرد به گریه کردن.
مامان قورقوری که دید قورقورک وقورقوری خیلی پشیمون شدن گفت:
(( باید قول بدین دیگه هیچ وقت تنهایی از خونه دور نشین، چون ممکنه گم بشین و ما نتونیم پیدا کنیم. اونوقت ممکنه حیوونای خطرناک اذیتتون بکنن.))
قورقوری و قورقورک که آرومتر شده بودند ، قول دادند به حرف پدر ومادرشون گوش کنند و تنهایی از خونشون دور نشن.
بعد هم همگی به برکه زیبا شون برگشتند.
عزیزای رادیو قصه صوتی شبِ رادیوقصه وخاله سمینا.. گلای مهربون. ما شما رو خیلی دوست داریم..
دلمون میخواد با گوش دادن به قصه های کودکانه صوتی، شبا با آرامش بخوابین..
پس هر شب به قصه های ما گوش کنید و لذت ببرید.
رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه

دلبستگی ایمن در کودک

مقدمه:
نخستین و مهم ترین پیوندی که ما در زندگی برقرار می کنیم پیوندمان با والدین است. در اصلاح روانشناسی به این پیوند دلبستگی گفته می شود. دلبستگی یعنی یک پیوند عاطفی ویژه و پایدار نوزاد با حداقل یک بزرگسال که برای تامین کننده آسایش و مراقبت و خوشنودی است.

رفتار والدین:
در حقیقت این رفتار والدین است که تعیین کننده نوع دلبستگی کودک است، کودک به واسته نوع برخورد و تعاملی که با والد و به خصوص مادر با او برقرار می کند ممکن است دلبستگی ایمن یا دلبستگی ناایمن را شکل بدهد.
کودکان با دلبستگی ایمن والدینی دارند که نسبت به نشان های کودک خودشان حساس هستند و همواره برای پاسخ گویی به نیازهای کودک خود مانند توجه، امنیت، حضور، درک، پذیرش، غذا و سایر نیازهای او همیشه آماده هستند. این والدین در نخستین سال زندگی کودک ارتباط ها و تعاملات خودشان را با کودک بر اساس نیاز و خواسته های او تنظیم می کنند.
برای داشتن کودکانی با اعتماد به نفس بالا می توانید به رادیو قصه کودک خاله سمینا مراجعه و به قصه های کودکانه و داستان های صوتی آن گوش فرا دهید.

 

اثرات دلبستگی ایمن در کودک:
شکل گیری دلبستگی ایمن در کودکان می تواند اثرات متعددی داشته باشد یکی از مهم ترین آثار او ایجاد اعتماد در کودک است. این کودک یاد گرفته که نیازهایش برآورده می شود بنابراین انتظار دارد در مواقع لزوم دسترسی به کمک داشته باشد و به راحتی در جستجو کمک بر می آید.
اثر دیگر دلبستگی ایمن در کودک می تواند ایجاد تصویر مثبت از خود باشد به عبارت دیگر چنین کودکی خود پنداری مثبت دارد و هم این طور از عزت نفس بالایی برخورد دار است. به این معنا که نگرش و رفتار مثبت والدین با کودک به نگرش و رفتار کودک نسبت به خودش تبدیل می شود.
اثر دیگر دلبستگی ایمن در کودک می تواند بالا بردن توانایی حل مسئله در کودک باشد که یک ویژگی بسیار مهم است، به این معنا که وجود مادر به عنوان یک تکیه گاه امن کمک می کند، که کودک بتواند در محیط کنجکاوی های اولیه خودش را داشته باشد. یک مجالی به کودک می دهد برای این که بتواند به کنجکاوی در محیط بپردازد و همین مسئله باعث رشد احساس توانمندی و تسلط در کودک می شود.
اثر دیگر دلبستگی ایمن می تواند باورهای مثبت و چشم انداز روشن باشد نسبت به زندگی، در حقیقت کودکانی که دلبستگی ایمن دارند جهان را مکانی امن می بینند و باور دارند که مردم اغلب خوب و مهربان هستند.

 

سخن آخر:
یکی دیگر از اثرات دلبستگی ایمن روابط قوی است یعنی مراقبت مداوم و پر از مهر مادر از کودک توانایی شروع و حفظ دوستی های پایدار و روابط عاطفی سالم و محکم را به کودک می دهد. مورد بعدی راهکارهای خوب برای غلبه بر استرس است امیدواری داشتن، چشم انداز روشن نسبت به زندگی و عزت نفس بالا به اضافه ی توانایی جستجوی کمک، کودکان دلبسته ایمن را قادر می کند تا در مواجه با چالش های احساسی، استرس ها و آسیب ها بهتر عمل کنند و در نهایت مورد آخر کنترل احساسات و رفتار انعطاف پذیر است. کودکان با دلبستگی ایمن در موقعیت های جدید قدرت انطباق بیشتری  و از شخصیت استوارتری بهره مند هستند.
شما می توانید با خیال آسوده با قصه های صوتی در رادیو قصه خاله سمینا، اعتماد به نفس کودک تان را با بهترین روش ها افزایش دهید.

تآثیر قصه گویی بر کاهش اضطراب کودکان

به نام آن که زیبایی را آفرید

مقدمه
اضطراب، داشتن احساس ناخوشایند همراه با ترس نسبت به مسائل گوناگون است که می تواند دلایل مختلفی داشته باشد. این حالت زمانی برای یک کودک پیش می آید که نسبت به موقعیت خود احساس خوبی نداشته باشد و یا خود را در معرض خطر ببیند. در این مقاله سعی داریم تا شرایطی که کودک دچار اضطراب می شود را بررسی و راه حل هایی برای کاهش آن، به شما والدین عزیز پیشنهاد کنیم.

اضطراب ناشی از ورود به مدرسه
اضطراب حالتی هست که مختص به سن، جنس و یا قشر خاصی نیست، بلکه همه افراد، از کوچک گرفته تا پیر و جوان، دچار این احساس ناخوشایند می شوند اما هنر آن است که بتوان اضطراب را کنترل و حتی کاهش داد. این مسئله یکی از دغدغه هایی است که والدینی که کودکان دبستانی( به خصوص پایه اول) دارند، بسیار مهم است. اولین قدم فهمیدن دلیل اضطراب کودکتان است. باید متوجه شوید که چرا کودک شما در بعضی مواقع دچار حس اضطراب و ترس می شود. یکی از این دلایل می تواند، اضطراب ناشی از ورود به محیط اجتماعی، درس و مدرسه باشد. اگر دقت کنید متوجه این موضوع می شوید که برخی از کودکان برای رفتن به محیط مدرسه، بهانه تراشی می کنند و نوعی بی علاقگی از خود نشان می دهند؛ در واقع دلیل این مورد، داشتن حس اضطراب در کودک شما است، او از ورود به محیط جدید نگران است و همین مسئله در انگیزه های او اثر منفی دارد.

اضطراب مقایسه شدن
شاید کودک شما بارها دچار این نوع اضطراب شده باشد بدون اینکه شما متوجه شوید. زمانی را تصور کنید که کودک شما در جمع دوستانش مشغول خوردن خوراکی است که ناگهان محتویات آن خوراکی روی پیراهنی که به تازگی برای او خریداری کرده اید می ریزد و لباس کودک شما کثیف می شود، در این لحظه شما به عنوان یکی از والدین، چه واکنشی از خود نشان می دهید؟! قریب به اتفاق والدین عزیز از این اتفاق ناراحت می شوند و گاهی اینطور کودک خود را مقایسه می کنند که: مگر ندیدی دوستت بدون اینکه خودش را کثیف کند، خوراکی اش را تمام کرد و… در حین سپری شدن این مکالمه، کودک دلبند شما دچار حس ترس و اضطراب ناشی از مقایسه شدن می شود و همین امر باعث می شود تا در زمان های دیگر و در موقعیتی مشابه، دچار این حس و حال شود. والدین عزیز باید کودک را با اعمال خودش مقایسه کنند نه با اعمال دیگران!

ورزش و غذای مفید راهی برای کاهش اضطراب
یکی از راهکارهایی که می توانید برای کاهش اضطراب کودک خود انجام دهید، این است که با او ورزش کنید. حداقل روزی ۱۵ دقیقه ورزش با فرزندتان را در برنامه خود قرار دهید و حس آرامش و امنیت را در او تقویت کنید. تغذیه ی کودکان همیشه جزو مسائل مهم محسوب می شود بویژه اگر کودک شما دچار اضطراب مقطعی می شود، حتما باید وعده صبحانه را داشته باشد و بیش تر غذاهای حاوی ویتامین را مصرف کند. همچنین استفاده از قهوه و خوراکی های کافئین دار که می تواند باعث تقویت اضطراب در کودک شما شود، توصیه نمی شود.

کودکتان را وارد دنیای قصه ها کنید
قصه ها مانند دارو هستند اما نه از نوع شیمیایی و گیاهی بلکه از نوع آرامش بخش و خیال انگیز و سرشار از حس تازه متولد شدن و تازه زیستن که نه تنها ضرری به جسم نمی رساند بلکه روح، بوسیله آن تغذیه می شود. قصه ها درمان هر دردی را برای کودک شما مهیا می سازند و آن ها را وارد دنیایی می کنند که لبریز از پند و نکته و احساس شیرین و زیبایی است. کودکتان را وارد دنیای قصه ها کنید، برای آن ها قصه زیاد بخوانید. در بین انواع قصه ها، قصه های صوتی کودکانه، تاثیر شگرفی بر کاهش ترس ها و اضطراب های مختلف کودک شما دارند. قصه های صوتی کودکانه، می تواند یکی از بهترین پیشنهاد هایی باشد برای کودکانی که در آستانه ورود به مدرسه هستند و اضطراب دارند. خیلی از والدین به دلیل مشغله هایی که دارند، از کمبود وقت گله مند هستند و شاید بگویند زمانی برای ورزش کردن و یا گذراندن وقت با کودک خود را ندارند، اما والدین عزیز این را باید بدانند که همان ساعاتی که با کودکشان هستند، از مهم ترین و خاطره ساز ترین لحظات کودک، به حساب می آیند، پس می توانید در همان مواقعی که کنار کودک دلبندتان هستید، قصه های صوتی کودکانه خاله سمینا را برایش پخش کنید و کودک را به دنیای شرین داستان ها بسپارید.

سخن آخر
همانطور که بیان شد، اضطراب احساسی است که نمی توان آن را در کودک انکار کرد اما می توان با روش های گوناگون آن را کاهش داد و کنترل کرد. مجموعه قصه های صوتی کودکانه خاله سمینا یکی از همین روش هایی است که شما می توانید کودکتان را به دنیای سرشار از آرامش، امنیت و خاطره بسپارید.

من و پل طبیعت

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
اسم قصه: من و پل طبیعت
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد?
تنظیم : رویا مومنی ?
گروه سنی : ۱۰ تا ۱۲ سال
موضوع: ایرانگردی
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
عصر یه روز تعطیل حوصله ام سررفته بود
بابا مشغول تماشای تلویزیون بود و مامان مشغول
. مطالعه ی کتاب
《 . با بی حوصلگی گفتم 《 حوصله ام سررفته
《 بابا گفت 《 بیا تلویزیون تماشا کن
《گفتم 《 نه
《 مامان گفت 《 بیا کتاب بخون
《 گفتم 《یک ساعت پیش کتاب داستانمو خوندم
《 . ناگهان بابا گفت 《ِاِاه…اینجا رو ببین
. من و مامان به صفحه تلویزیون نگاه کردیم
.یه برنامه از پل طبیعت تهران نشون می داد
《!!! هیجان زده گفتم 《چه پل بزرگی
《 . مامان گفت 《 چه قشنگه
《 بابا گفت 《 نورپردازیش عالیه . همه رنگ میشه
《گفتم 《میشه همین الان بریم پل طبیعت؟
. مامان و بابا به همدیگه نگاهی انداختند
《 . دوباره گفتم 《 تا برسیم شب میشه و می تونیم نورپردازی هم ببینیم
《 مامان لبخندی زد و گفت 《 عالیه . شام هم توی رستورانش می خوریم
《 بابا دستاشو بهم زد و گفت 《 پس بزن بریم
.وقتی رسیدیم به عباس آباد تهران ، خیلی از مردم هم مثل ما برای بازدید از پل طبیعت اومده بودند
باورم نمی شد روی یه پل سه طبقه که دو پارک آب و آتش و پارک طالقانی رو به همدیگه وصل می کنه برای اولین بار می
. خوام راه برم
《 بابا گفت 《 اول بریم طبقه سه و غروب خورشید رو ببینیم
《 . مامان گفت 《 عالیه
《 گفتم 《 عکس هم بگیریم
وقتی پیاده روی و عکاسی و تماشای غروب خورشید که قشنگ ترین قسمت بازدید بود تموم شد ، به طبقه دوم رفتیم و روی
. نیمکتها نشستیم و استراحت کردیم
. ساعت نزدیک ۹ شب شد که به طبقه اول رفتیم و توی رستوران سفارش غذا دادیم
. من که عاشق چلوکباب هستم سفارش چلو کباب دادم ، مامان سفارش جوجه کباب و بابا سفارش زرشک پلو با مرغ داد
شام رو که خوردیم ، گفتم
《 میشه الان بریم پارک آب و آتش و بستنی بخوریم 》
مامان و بابا نگاهی به همدیگر انداختند و گفتند
《 .فکر خوبیه 》
توی پارک آب و آتش خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی کنار فواره های بزرگ قدم زدیم و موسیقی پخش شد و حسابی
.خیس شدیم

رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه
داستانهای صوتی

بهم کمک میکنی؟

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
اسم قصه: بهم کمک میکنی؟
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو امین خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
گروه سنی : پنج سال به بالا
موضوع: کمک کردن
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
مریم تو اتاق داشت کاردستی درست می کرد و مامان تو آشپزخونه داشت ظرف می شست.آخه دیشب تولد مریم بود و اونا کلی مهمون داشتن.حالا مامان مونده بود و کلی ظرف کثیف.همینطور که مامان و مریم مشغول بودن تلفن خونه زنگ زد.یه بار دوبار سه بار اما هیشکی جواب نداد.آخه دستای مامان تو دستکش بود و کفی بود.
مامان گفت دخترم میشه تلفنو جواب بدی؟مریم گقت مامان من نمی تونم تلفنو جواب بدم من کار دارم.مامان گفت دخترم دستای من کفی و خیسن شما دستات تمیزن بدو تلفنو جواب بده شاید کسی کار مهمی داشته باشه.
اما مریم کوچولو به حرف مامان توجهی نکرد.مامان با عجله دستکشا رو درآورد و طرف تلفن دوید.مریمم بقیه کاردستیشو درست کرد.
مامان همه ظرفارو شست و یه چایی برای خودش ریخت و روی مبل نشست و به مبل تکیه داد و گفت آخیش خسته شدما.یه چایی بخورم تا انرژی بگیرم و بتونم بقیه کارارو بکنم.
اما تا اومد چایی بخوره گفت ای وای قندونو فراموش کردم بیارم.مریم جان میشه قندونو بیاری عزیزم؟خیلی خسته شدم نمی تونم بلند شم.
مریم جلوی تلویزیون نشسته بود و داشت تلویزیون می دید اصلا به حرف مامان توجهی نکرد و گفت مامان نمی بینی دارم تلویزیون میبینم؟
مامان گفت دخترم یه لحظه برو بیار و باز بیا و بشین بقیه برنامتو ببین اما مریم از جاش دیگه جوابی نداد و از جاشم تکون نخورد.
شب که بابا از سر کار برگشت و خواستن شام بخورن بابا گفت دختر بابا بدو بریم آشپزخونه و تو آوردن وسایل شام به مامان کمک کنیم.
اما مریم داشت با عروسکش بازی می کرد.بابا گفت دخترم نمیای کمک؟مریم گفت متاسفم بابا من باید با عروسکم بازی کنم.و اینجوری بود که فقط بابا تو پهن کردن و جمع کردن سفره به مامان کمک کرد.
می دونین بچه ها مریم خانوم قصه ما هم این وسط فقط اومد شامشو خورد و باز رفت دنبال بازی.اما بابا نه تنها تو آوردن و بردن وسایل سفره به مامان کمک کرد بلکه یک کار دیگه هم کرد.
مریم داشت با عروسکش حرف می زد که صدای صحبت و خنده بابا و مامانو تو آشپزخونه شنید.از آشپزخونه صدای شادی و مهربونی میومد.مریم به عروسکش گفت یعنی تو آشپزخونه چه خبره که اینقد صدای شادی و خنده میاد؟مریم عروسکشو گذاشت تو کالسکه ش و آروم به طرف آشپزخونه رفت.مریم یه چیز جالب دید.
بابا و مامان تو آشپزخونه داشتن با هم ظرفارو میشستن.دو تایی و یا کمک هم.بابا هم داشت به مامان می گفت که خیلی غذایی که پخته خوشمزه بوده.بابا داشت از مامان به خاطر این که خونه رو دسته گل کرده و این شام لذیذ رو پخته تشکر می کرد.و مامان خوشحال بود که همه کاراش انجام شده و بابا هم تو انجام کارها کمکش کرده.
مامان به بابا گفت کمک کردن شما برای من بهترین هدیه است.اینطوری کمتر خسته میشم و کارامم زودتر تموم میشن.
یه دفعه ای مریم یادش اومد که امروز مامان و بابا چند دفعه ازش کمک خواسته بودن اما مریم هیچ کمکی به بابا مامانش نکرده بود.مریم با خودش فکر کرد و گفت خوش به حال بابا که به مامان کمک کرد و مامانو خوشحال کرد.
کاش منم امروز به مامان کمک می کردم و اینجوری منم هدیه ای به مامان برای زحمتهاش داده بودم.بعدم با ناراحتی رفت تو اتاقش.
شب که مریم کوچولو عروسکش رو بغلش گرفت تا بخوابه عروسکش گفت مریم جون اینقد ناراحت نباش.روزها و فرصت های زیادی منتظر ما هستن تا بتونیم به هم کمک کنیم و همدیگه رو شاد کنیم.
به نظر من دیگه ناراحتی بسه.به جاش تصمیم بگیر بیشتر از قبل تو خونه به مامان و بابا کمک کنی؛ مخصوصا مامان که هر روز باید تو خونه کارهای مختلف زیادی انجام بده.مریم گفت من به این کوچیکی چطور میتونم به مامانم کمک کنم آخه؟
عروسکش گفت خیلی کارا.می تونی اگه وسیله ی کوچیکی رو زمین افتاده بود برداری و بذاری سرجاش.یا مثلا سعی کنی اسباب بازیا و وسایلتو سر جای خودشون بذاری.یا تو آوردن و بردن وسایل کوچیک سفرهکمک کنی.یا حتی اگه مامان برای انجام کاری صدات کرد زود بری کمکش.مریم گفت اینجوری مامانم خوشحال میشه؟
اینم یه هدیه برای مامان حساب میشه؟عروسک گفت بله که میشه.حتما.تازه خدای مهربونم یه جایزه برای کمک کردنات به مامان برات کنار میذاره.چون خدای مهربون کمک کردن و مهربونی رو خیلی دوست داره.
مریم چشماش از خوشحالی برق میزد.تصمیم قشنگی گرفته بود.منتظر بود صبح بشه تا هرچه زودتر بتونه به مامانش کمک کنه.

رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه
داستانهای آموزنده

کم رویی و قصه صوتی کودکانه

مقدمه

کودکی که به دنیا می آید هیچ چیز از دنیا نمی داند و طبیعتا تا وقتی آموزش نبیند و یا رفتارمثبت دیگران به خصوص والدین خود را نبیند و از آنها تقلید و الگو برداری نکند ، نمی تواند رفتار معقول و قابل پسندی را از خود بروز دهد. یکی از رفتارهایی که در کودکان بار منفی از نظر دیگران ندارد ، کمرویی است .وقتی کودکی کمرو در دور همی های فامیلی حضور داشته باشد ، از نظر آنها جالب و شاید جذاب از این نظر که مودبانه نشسته ، جواب بزرگترها را نمی دهد و بازیگوشی نمی کند ، باشداما از نظر کودک و و والدینش و همسن و سالانش با وجود سعی و تلاشی که برای کاهش کمرویی انجام داده اند اما به نتیجه ای نرسیده اند ، کمرویی عذاب آور است . در این مقاله به چگونگی برخورد با کودک کمرو و ریشه کن کردن کمرویی در کودک می پردازیم .

عرشیا و سهیل

عرشیا و سهیل دو دوست صمیمی و شش ساله هستند و هرروز عصر در پارک محله شان به همراه مادرشان همدیگر را می بینند و باهم بازی می کنند. بعضی اوقات عرشیا و سهیل با گروه بچه های پارک ، فوتبال بازی می کنند. سهیل بیشتر از عرشیا فوتبال دوست دارد و ارتباط خوبی با بچه های پارک برقرار می کند اما عرشیا ، کمرو است و در برقراری ارتباط با بچه های پارک مشکل دارد تا آنجایی که اگر بچه های پارک با او بخواهند صحبت کنند ، عرشیا از صحبت کردن با آنها دوری می کند و در بازی کردن ، اگر یکی از بچه های پارک بدون دلیل و قلدری نوبت عرشیا را بگیرد ، عرشیا بدون مقاومت، نوبتش را واگذار می کند .عرشیا همیشه مضطرب است و بیشتر اوقات سکوت می کند و از بچه های پارک کناره گیری می کند . یک روز سهیل از رفتار عرشیا ناراحت می شود و می گوید (( عرشیا ! چرا توی بازی کردن نوبت تو میدی به یکی دیگه ! مگه زبون نداری ! ))
عرشیا جواب می دهد (( نمی دونم))
سهیل فکری می کند و می گوید
(( فهمیدم . تو باید قصه های صوتی کودکانه سمینا رو گوش بدی ))
عرشیا با تعجب به سهیل نگاه می کند و می گوید
(( چی ! چیو گوش بدم ؟))
سهیل جواب می دهد
(( قصه های صوتی کودکانه سمینا رو از رادیو قصه کودک دانلود کن و هرشب قصه شب صوتی کودکانه سمینا رو گوش بده . من هر شب گوش میدم. قصه های صوتی کودکانه سمینا قصه های خوب و آموزنده ای داره هم شاد میشی هم کمرویی ات از بین میره ))
عرشیا آدرس کانال تلگرام رادیو قصه کودک و سایت رادیو قصه کودک را از سهیل می گیرد و همان شب و در شبهای دیگر با گوش سپردن به قصه های صوتی کودکانه سمینا ، به تدریج کمرویی اش کاهش پیدا می کند و توانست ارتباط خوبی با بچه های پارک پیدا کند.

کمرویی را با قصه شب صوتی کودکانه کاهش دهید

کودکان کم روعلاقه ای به فعالیتهای گروهی ندارند واگر با آنها صحبت کنید ، با تُنِ صدای پایین صحبت می کنند و دائما مضطرب و نگران هستند و در دوست یابی مشکل دارند.تپش قلب دارند و عرق زیاد می کنند. شما والدین عزیز برای کاهش کمرویی در کودک دلبندتان در ابتدا ، کمرویی را در خود از بین ببرید واز سرزنش کردن کودک دلبندتان با جمله (( ما کمرو هستیم تو کمرو نباش…یا برو حق تو بگیربی عرضه…خدایا این چه بچه ای بود که به ما دادی …از خودمون کم روتره ….)) و جملات مشابه پرهیز کنید . کمرویی کودک دلبندتان با شنیدن جملات سرزنش آمیز برطرف نمی شود چه بسا افسردگی و بیماری های دیگر را در درون کودک دلبندتان بوجود می آورد. سپس قصه های صوتی کودکانه سمینا را به کودک دلبندتان پیشنهاد کنید.

حرف آخر

به عنوان والدین کودک کمرو و برای کاهش کمرویی در کودک دلبندتان، قصه های شب صوتی کودکانه سمینا را از رادیو قصه کودک دانلود کنید و هر شب برای کودک دلبندتان بگذارید تا گوش دهد. با گوش سپردن به قصه های صوتی کودکانه سمینا که قصه هایی آموزنده هستند علاوه بر کاهش کمرویی ، اعتماد به نفس و رو در رویی و ارتباط خوب با همسن و سالان در کودک دلبندتان تقویت می شود.

درختی که غمگین بود

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: درختی که که غمگین بود?
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو امین خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
گروه سنی : ۱ تا ۷ سال
موضوع: مراقبت از محیط زیست
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
جمعه بود.سعید و سارا اونروز صبح زود بیدار شده بودن و خیلی خوشحال بودن.می خواستن با مامان و باباشون برن گردش.بابا سبد وسایل گردشو برداشت و صندوق عقب ماشین گذاشت و گفت بچه ها زودتر بیاین سوار بشیم تا راه بیفتیم.مامان قابلمه غذا رو برداشت و سارا و سعید هم زیرانداز و توپ و ماشین شن کش رو برداشتن و همگی سوار ماشین شدن. بابا ماشینو روشن کرد و راه افتادن.اونا یک ساعتی تو راه بودن تا اینکه به یه رودخونه قشنگ رسیدن.دو طرف رودخونه هم پراز دار و درخت بود.سعید و سارا با خوشحالی توپشون رو برداشتن و دویدن که برن بازی کنن.مامان گفت بچه ها صبر کنین اول بیاین صبحانه بخوریم بعد.بابا گفت آره دخترم آره پسرم اول صبحانه بعد بازی.
بعد از خوردن صبحانه و کمک به جمع کردن سفره، بچه ها مشغول بازی شدن و مامان و بابا هم نشستن تا با هم حرف بزنن و چایی بخورن.بابا و مامان همینطور که گل میگفتن و گل می شنیدن بازی بچه ها رو هم تماشا می کردند.سعید و سارا اول کلی توپ بازی کردن و بعد هم رفتن کنار رودخونه تا با ماشین شن بازی شون خاک بازی و گل بازی کنن.همینطور که مشغول بازی بودن صدای ناله و گریه ای شنیدن.این طرفو نگاه کردن اون طرفو نگاه کردن اما کسی نبود.سعید گفت تو هم شنیدی خواهرجون؟یعنی صدای گریه کی بود؟سارا گفت نمی دونم.اما اینجا که غیر ما کسی نیست داداشی.یه دفعه ای بازم صدای گریه اومد.بچه ها هاج و واج همو نگاه کردن.یه صدایی گفت من اینجام.منم گریه می کنم بچه ها.
بچه ها پشت سرشونو نگاه کردن.وای خدای من صدا از یه درخت پیر بود که کنار رودخونه بود.سعید و سارا دویدن طرف درخت و با تعجب سلام کردن.درخت گفت سلام بچه ها و دوباره گریه کرد.سارا گفت چی شده درخت قشنگم؟سعید گفت بازی و سر وصدای ما اذیتت کرد؟سارا گفت یا توپمون به شاخه هات خورد و دردت گرفت؟درخت گفت نه عزیزای من.من عاشق اینم که بچه ها کنار من بازی کنن.خیلی هم از اومدنتون خوشحالم.فقط یکم دلم گرفته بود گریه می کردم.سارا گفت میشه بگی چرا اینقد ناراحتی؟سعید گفت خواهش میکنیم بگو.
درخت گفت دور و بر منو ببینین.چی میبینین؟سارا و سعید نگاه کردن.وای.کلی زباله.بعضی آدما اومده بودن اونجا کلی تفریح کرده بودنو غذا و خوراکیای خوشمزه خورده بودنو کلی بطری آبمیوه و پلاستیک و پاکت میوه و آجیل اونجا انداخته بودن و بدون اینکه جمع کنن رفته بودن.سعید گفت ببین اینجا چه خبره.سارا گفت واقعا زشته.درخت گفت خسته شدم از بوی بد این زباله ها.از وقتی دور و برم پر از آشغال شده دیگه حتی پرنده ها هم نمیان رو شاخه هام بشینن و آواز بخونن. منم اینجا تنها موندم.تازه.بیاین جلوتر.یالا بیاین تا یه چیز دیگه نشونتون بدم.سارا وسعید نزدیکتر رفتن.درخت گفت ببینین بعضی بچه ها و آدم بزرگا روی دست و بدن من چیکار کردن؟روی بدن من با میخ و خودکار نقاشی کردن.این دستمم شکستن.آخ.دستام درد میکنه.دیگه نمیتونم دردشو تحمل کنم.
سعید و سارا خیلی ناراحت شدن.هیچوقت فکرنمی کردن درختا هم ناراحت بشن و گریه کنن.حتی فکر نمی کردن درختا هم دردشون بیاد.یه دفعه ای سارا گفت ناراحت نباش درخت قشنگ.و به سعید نگاه کرد و یه دفعه ای غیبشون زد.
چند دقیقه بعد خواهر و برادر مهربون قصه ی ما با یک پلاستیک زباله به طرف درخت اومدن و شروع کردن به جمع کردن زباله هایی که دور درخت ریخته بود.مامان و بابا هم به کمکشون اومدن.نیم ساعت بعد پلاستیک زباله پر شد اما اطراف درخت پیر تمیز تمیز شده بود.حالا چشمای درخت از خوشحالی برق میزد.درخت دو تا دستشو باز کرد تا سعید و سارارو بغل بگیره.سعید وسارا با مهربونی درختو بغل کردنو بابا هم از اونا عکس گرفت.
تو راه برگشت به خونه بچه ها حسابی تو فکر رفته بودن.سعید تو دلش گفت کاش همه آدما یادبگیرن وقتی به گردش و طبیعت میرن اونجا رو کثیف نکنن.سارا هم تو فکرش به دنیایی فکر می کرد که درختاش شاد و خوشحال بودن.

رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه
قصه کودکانه صوتی

مداد رنگی هایی که ناراحت شدند

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: مداد رنگی هایی که ناراحت شدند
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو امین خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
گروه سنی : ۱ تا ۷ سال
موضوع: منظم بودن
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
متن داستان
خرسی کوچولو یه خرس مهربون و پرتلاش بود.از صبح که از خواب بیدار میشد تا شب که میخواست بخوابه کلی کارای مختلف انجام می داد.توی جنگل با بچه سنجاب و میمون بازیگوش توپ بازی و قایم موشک بازی می کرد و وقتایی هم که توی خونه بود نقاشی می کشید.آخه می دونین نقاشی کردنو خیلی دوست داشت؛ اون کلی نقاشیای مختلف می کشید.درخت می کشید، ماشین میکشید، قایق و پیشی می کشید و بعدم با مدادهای رنگی رنگیش در حالی که برای خودش آواز و شعر میخوند نقاشیشو رنگ می کرد.مامان خرسی و بابا خرسی هم چون می دیدند که خرسی کوچولو نقاشی کردنوخیلی دوس داره تو جشن تولداش یا روزایی که تو جنگل جشن بهارو میگرفتن براش دفتر نقاشی یا مدادرنگی می خریدن. نقاشیای خرسی کوچولو قشنگ و جالب بودن اما کار خرسی کوچولوی قصه ی ما یه ایرادی داشت.خرسی همیشه بعد اینکه نقاشیاش تموم میشد دفترشو برمیداشت و می برد نقاشیشو به مامان بابا نشون بده یا میرفت دنبال بازی با توپش یا دوستاش و یادش می رفت مداداشو جمع کنه و سر جاشون بذاره. یه روز مامان خرسی به خرسی کوچولو گفت خرسی کوچولوی من میدونی امروز که داشتم اتاقتو مرتب می کردم چه اتفاقی افتاد؟می تونی حدس بزنی ؟خرسی گفت لابد مامان بزرگ خرسی تلفن زده و گفته میخواد برای جشن زمستون بیاد خونه ما .مامان گفت نه پسرم هنوز که پاییزه و زمستون نرسیده.مدادات اومده بودن با من حرف بزنن.خرسی کوچولو با تعجب گفت مدادام؟

مامان گفت بله عزیزم.امروز که داشتم لباساتو تا میکردم و میذاشتم توی کشو یه دفعه ای دیدم مدادات یکی یکی جلوم صف کشیدن و با ناراحتی و تندتند شروع کردن به حرف زدن.گفتن به خرسی کوچولو بگو ما از اینکه خرسی کوچولو بعد از تموم شدن نقاشیاش ما رو این طرف و اونطرف میندازه و میره هم ناراحتیم هم خسته.
مداد زرد گفت بله تازه از اینکه هرشب باید یه جای عجیب غریب بخوابیم و از دوستامون دور باشیم خیلی ناراحتیم.مداد قرمز گفت به خرسی کوچولو بگو ما دوستداریم شبا تو اتاق خودمون یعنی جامدادی بخوابیم.مداد نارنجی گفت آره بابا راس میگه.آخه زیر یخچال و تو آشپزخونه و کنار جاکفشی هم شد جای خواب؟
مداد سبزگفت آخه اصلا بگو ببینم خرسی خودش حاضره هر شب یه جا بخوابه؟بابا ما دوسداریم شبا با همه مدادرنگیای دیگه سرجای مخصوص خودمون بخوابیم نه اینکه زیر دست و پا بیفتیم. مداد سفید گفت میدونین تا حالا چندباز کسی پاشو روی کمر من گذاشته و کمرم له شده؟ خرسی کوچولو با تعجب زیاد داشت به حرفای مامان خرسی گوش میداد.مامان گفت خرسی کوچولوی من میدونی آخرین مدادی که حرف زد کی بود و چی گفت؟
مداد صورتی بوداون گفت اگه این دفعه خرسی کوچولو ما رو بعد نقاشیش اینور اونور بندازه ماهمخودمونو گم و گور می کنیم تا دیگه نتونه ما رو پیدا کنه و نقاشی بکشه.بعدم با اخم و ناراحتی همه مدادا رفتن رو میز دور هم نشستن و ساکت شدن.
خرسی کوچولو وقتی این ماجرارو فهمید به مامان خرسی گفت نه مامان من دلم نمیخواد مدادرنگیام قهرکنن یا گم و گور بشن.
مامان میشه کمکم کنی جامدادیمو پیداکنم؟میخوام همین الان همه مدادامو بذارم تو جامدادی.میخوام امشب بعدمدتها راحت بخوابن.بعدم بدون اینکه معطل کنه تند تند همه مدادا رو جمع کرد و تندی گذاشت تو جامدادیش و جامدادیشم گذاشت تو کیف مدرسه ش.
مدادرنگیای خرسی از خوشحالی یه هورای بلند گفتن و خیلی زود خوابشون برد.مدادرنگیا دیگه هیچ وقت نه روی زمین افتادن و نه خودشونو گم و گور کردن.


رادیو قصه کودک
خاله سمینا
قصه صوتی کودکانه

جشن تولد سنجاب

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اسم قصه: جشن تولد سنجاب? ✨
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: آرزو خندقی?
تنظیم: رویا مومنی?
موضوع: خوش اخلاقی و مهربان بودن
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان

سنجاب کتشو پوشید کیف پولشو برداشت و از لونه ش بیرون اومد. اونروز تو جنگل دو تا کار داشت.هم می خواست یکی یکی دوستاشو برای جشن تولدش دعوت کنه هم می خواست برای تزیین میز تولدش بادکنک بخره.

اولین نفری که سنجاب دید لاک پشت بود.سنجاب گفت سلام لاکی یواشکی.هنوزم خیلی یواش یواش راه میری؟بابا یکم تندتر راه برو. فردا ساعت پنج تولدمه.تو هم دعوتی.از صب زود راه بیفت تا به موقع برسی.بعدشم بلند بلند خندید و بدون اینکه اجازه بده لاکی حتی جواب سلامشو بده راهشو کشید و رفت.

نفر بعدی کلاغ بود.کلاغ تا سنجابو دید گفت قار سلام سنجاب مهربون.کجا میری؟سنجاب گفت سلام کلاغ سیاه بدصدا.هنوزم که قارقار می کنی.واقعا که صدای بدی داری.راستی خوب شد که دیدمت.فردا ساعت پنج کنار درخت بلوط منتظرتم تولدمه.بعدشم بدون خداحافظی به راهش ادامه داد.
کلاغ طفلکی حسابی ناراحت شد.رفت رو شاخه ی درختی و بی صدا نشست و به جنگل نگاه کرد.

سنجاب رفت و رفت تا به طاووس رسید.طاووس داشت تو جنگل پراشو باز و بسته می کرد.پرای طاووس خیلی قشنگ بودن.سنجاب گفت پرات قشنگن اما چه فایده.پاهات خیلی زشتن.چطوری طاووس؟فردا تولدمه.بیای.منتظرتم.بعدشم سوت زنان به راهش ادامه داد.
بله بچه ها سنجاب تا ظهر تو جنگل راه رفت و همه حیوونای جنگلو به جشن تولدش دعوت کرد.اما چه فایده؟همه رو با بی ادبی و حرفای بدش مسخره کرد و ناراحت کرد.بعدشم رفت چنتا بادکنک خرید و به خونه برگشت.
روز جشن تولد سنجاب رسید.سنجاب همه چیزو آماده کرده بود و لباسای مخصوصشو پوشیده بود و کاملا آماده بود.اما هرچقدر منتظر شد کسی به جشن تولدش نیومد که نیومد.سنجاب با خودش گفت:وا چرا حیوونای جنگل نیومدن پس؟من که یکی یکی همه شونو دعوت کردم.نکنه اتفاقی افتاده.و چند دقیقه بعد از لونه ش بیرون اومد.
جغد پیر روی شاخه درخت نشسته بود و داشت چرت میزد.سنجاب گفت سلام جغد خوابالو تو حیوونای جنگلو ندیدی؟قرار بود بیان تولدم.جغد گفت سلام سنجاب.نه.من کسی رو ندیدم.سنجاب گفت ببینم جغد پیرچاقالو پس چرا نیومدن تولدم.اصلا خودت چرا نمیای تولدم؟جغد با ناراحتی جواب داد.نمیدونم.اصلا مطمئنی دعوتشون کردی و ساعت و آدرس دقیق رو بهشون اطلاع دادی؟سنجاب گفت آره بابا.مطمینم.اما نمی دونم چرا نیومدن.جغد گفت با اونا هم همینطور که با من حرف زدی سلام و احوالپرسی کردی و همینطوری دعوتشون کردی؟ سنجاب گفت مگه با تو چجوری حرف زدم؟جغد گفت تو منو مسخره کردی و با بی ادبی با من حرف زدی.اگه با اونا هم مثل من حرف زدی حتما ناراحت شدن و به همین خاطر به جشن تولدت نیومدن.یادت باشه خدا هر کسی رو یه جوری آفریده و هر کسی فایده ها و خوبیای مخصوص به خودشو داره.پس ما اجازه نداریم کسی رو به خاطر اینکه مثل ما نیست یا یک طور دیگه س مسخره کنیم.حالا هم برو و به همه حیوونای جنگل زنگ بزن و ازشون عذرخواهی کن.شاید به جشن تولدت اومدن.
سنجاب که متوجه اشتباهش شده بود با ناراحتی و خجالت به جغد نگاه کرد و بعد هم به لونه ش رفت تا به دوستاش زنگ بزنه و از همه شون عذرخواهی کنه و این دفعه با ادب و مهربونی ازشون خواهش کنه تو جشن تولدش شرکت کنن.

رادیو قصه کودک
قصه صوتی کودکانه
خاله سمینا
قصه صوتی

سفینه فضایی

سوپرایزی متفاوت
برای سفارش قصه اختصاصی صوتی که کودکتان در آن نقش اول را ایفا میکند همین حالا به ما پیام بدهید
اسم قصه: قصه صوتی سفینه فضایی?
ازسری قصه های امیر محمد??
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد?
تنظیم: رویا مومنی?
گروه سنی : ۱۰ تا ۱۲ سال
موضوع: پاکیزگی _ مراقبت _ شادی
آدرس کانال تلگرام?
? @childrenradio

متن داستان
یه شب خواب عجیبی دیدم
.خواب دیدم سوار یه سفینه ی فضایی واقعی هستم و موجودات عجیب و غریب توی سفینه رفت و آمد می کنند
.موجودات فضایی از این طرف سفینه به اون طرف سفینه بدون اینکه پاهاشونو کف سفینه بزارن ، راه می رفتند
. نگاهی به پاهام انداختم
. پاهام کف سفینه نبودند و مثل موجودات فضایی به این طرف و اون طرف سفینه کشیده می شدم
《یکی از موجودات فضایی نزدیکم شد و گفت 《قربان ! چی دستور میدید ؟ به سیاره شلیک کنیم ؟
. از شیشه سفینه نگاهی به سیاره که کمی دور بود انداختم
.سیاره رو شناختم
.نه …. خدای من . سیاره ، سیاره زمین بود
. موجودات فضایی می خواستن از من دستور بگیرند که به زمین شلیک کنند
《 داد زدم 《 نه ..نباید شلیک کنید
اما موجودات فضایی اصلا به حرفم گوش ندادند و وقتی
می خواستند دکمه ها رو بزنن و شلیک کنند ناگهان
. از خواب پریدم
. وقتی از خواب پریدم ساعت ۸ صبح بود
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
《 آخیش …فقط خواب بود 》
نزدیک ظهر خاله سودابه زنگ زد و گفت
《 امشب ما می خواییم بریم شهربازی. شما هم بیاید 》
.توی شهربازی وقتی چشمم به سفینه افتاد ، خوابمو برای پویا تعریف کردم
《 پویا گفت 《 باید از زمین مواظبت کنیم
《پرسیدم 《 چطوری ؟
جواب داد 《 خب از وسیله نقلیه عمومی استفاده کنیم . گل ها رو لگد نکنیم . شاخه ی درختا رو نشکنیم . توی دریا و
《 رودخونه و زمین ، زباله نریزیم . هوای زمین رو با دود ماشین ها آلوده نکنیم
《! گفتم 《چه ربطی به موجودات فضایی داره
پویا که مشغول بستنی خوردن بود ، گفت
خب خوابت میگه از زمین مراقبت کنیم . باید اونقدر زمینو پاک و تمیز نگه داریم تا از بین نره . حالا بلند شو بریم سفینه سواری به حرف های پویا فکر کردم . راست می گفت
باید از زمین مراقبت کنیم تا از بین نره و بتونیم از هوای تازه و زمین پاک لذت ببریم و شاد و سرحال بمونیم

رادیو قصه کودک

خاله سمینا

قصه صوتی کودکانه

قصه های آموزنده