ماجراجویی تیکی ، چرخ دنده کوچولوی کنجکاو

اسم قصه: ماجراجویی تیکی ، چرخ دنده کوچولوی کنجکاو
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: سمیه صابری🍀
تنظیم: رویا مومنی🌱
گروه سنی : ۱ تا ۷  سال
موضوع : شجاعت ، کنجکاوی و بازگشت به خانه
@Someinasup

متن قصه

در یک اتاقِ قدیمی و دنج، روی یک میزِ چوبی بزرگ، یک ساعتِ ایستاده‌ی بسیار قدیمی زندگی می‌کرد. این ساعت، قلبی از آهن داشت و داخلش، ده‌ها چرخ‌دنده با اندازه‌های مختلف، مثل سربازهای منظم، پشت سر هم می‌چرخیدند تا ساعت را جلو ببرند.
بین تمام آن‌ها، یک چرخ‌دنده بسیار کوچک و براق به نام «تیکی» زندگی می‌کرد. تیکی خیلی کوچک بود، اما چشم‌های براقی داشت که همیشه دنبال چیزهای جدید می‌گشت.
تیکی هر روز با صدای منظم می‌گفت: «تیک… تک… تیک… تک…» و با دوستانش می‌چرخید. اما یک روز، تیکی از خودش پرسید: «یعنی بیرون از این ساعتِ بزرگ، چه خبر است؟ آیا دنیا هم مثل ما می‌چرخد؟»
دوست بزرگ تیکی، یعنی «چرخ‌دنده پیر و بزرگ»، با صدای بم و آرام گفت: «تیکی جان، ما وظیفه داریم فقط بچرخیم تا زمان جلو برود. بیرون از اینجا، فقط تاریکی و سکوت است!»
اما تیکی کنجکاو بود. او می‌خواست دنیا را ببیند.
یک شب، وقتی ماهِ نقره‌ای در آسمان می‌درخشید و همه در اتاق خواب بودند، یک اتفاق عجیب افتاد! یک جرقه کوچک از یک جرقه جادویی در اتاق پرید و تیکی را از جای خود کمی تکان داد. تیکی، در یک لحظه، از بین چرخ‌دنده‌ها لغزید، از روی چرخ‌دنده بزرگ پایین آمد و… تپ! روی فرشِ نرم و آبیِ اتاق افتاد.
تیکی حالا بیرون بود! او روی فرش که مثل یک جنگل بزرگ و نرم بود، راه می‌افتاد.
تیکی با خودش گفت. «وااای! چقدر اینجا بزرگ است!»
او به سمت پنجره حرکت کرد. در راه، با یک «کلاف پشمیِ قرمز» برخورد کرد. کلاف فکر کرد تیکی یک بازیچه است و سعی کرد دور او بچرخد. تیکی با هیجان می‌دوید و می‌گفت: «ای وای! مرا دنبال نکن کلافِ پشمی!»
بالاخره تیکی به زیر پنجره رسید. از آنجا، منظره‌ای را دید که تا حالا ندیده بود. او آسمان را دید که پر از ستاره‌های درخشان بود، انگار هزاران چراغ کوچک در آسمان روشن شده باشند. او ماه را دید که مثل یک پنکیک بزرگ و سفید، در آسمان می‌درخشید.
تیکی با هیجان فریاد زد: «نگاه کنید! آسمان هم مثل ما می‌چرخد! ستاره‌ها هم مثل ما می‌چرخند!»
اما ناگهان، تیکی کمی ترسید. او تنها بود و خیلی کوچک. او دلش برای صدای منظم «تیک… تک…» دوستانش تنگ شده بود. او می‌خواست برگردد، اما چطور؟ او خیلی کوچک بود و راه برگشت را بلد نبود.
در همان لحظه، یک «موشِ کوچولو با چشم‌های درشت» از زیر کمد بیرون آمد. موش کوچولو دید که یک چرخ‌دنده کوچک و تنها دارد می‌لرزد.
موش پرسید: «تو کجایی کوچولو؟ چرا اینجا تنها هستی؟»
تیکی گفت: «من تیکی هستم، می‌خواستم دنیا را ببینم، اما حالا می‌خواهم به خانه‌ام برگردم.»
موش مهربان گفت: «نگران نباش! من می‌دانم چطور به میز برسی. بیا پشت من بمان!»
موش کوچولو، تیکی را روی پشت خود گذاشت. آن‌ها از روی کوه‌هایِ کتاب، از میان جنگلِ اسباب‌بازی‌ها و از زیر پلِ مدادهای رنگی گذشتند. تیکی هیجان‌زده بود! او دید که مدادهای رنگی مثل رنگین‌کمان کنار هم خوابیده‌اند و عروسک‌ها مثل سربازهای مهربان نشسته‌اند.
بالاخره، آن‌ها به پای میز چوبی رسیدند. موش، تیکی را با کمک یک قلمِ خوش‌گل به سمت بالا هل داد. تیکی با تلاش زیاد، بالا و بالا رفت تا اینکه… پاپ! درست در جای قبلی خودش، بین چرخ‌دنده‌ها، قرار گرفت.
چرخ‌دنده پیر و بزرگ با مهربانی به او نگاه کرد و گفت: «خوش برگشتی تیکی! دنیا را دیدی؟»
تیکی با لبخندی بزرگ و چشم‌هایی که از دیدن ستاره‌ها برق می‌زد، گفت: «بله! دنیا خیلی بزرگ، رنگارنگ و جادویی است. اما هیچ‌جا مثل خانه‌ی گرم و صدای منظم ما نیست!»
تیکی دوباره با شادی شروع کرد به چرخیدن: «تیک… تک… تیک… تک…» و آن شب، در حالی که خوابِ ماجراجویی‌های جدیدش را می‌دید، با آرامش چرخید.

رادیو قصه کودک
خاله سمینا

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *