یک روز در بانک-قصه کودکانه صوتی

گوش کنید

 

قصه #شب (رادیو قصه)
اسم قصه: یک روز در بانک (امیرمحمد)
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی
قصه گو : سمینا❤️

متن داستان:

یک روز در بانک”

” صبح با مامان میرم بانک.

به مامان می گم “بزار من پدال دستگاه نوبت دهی رو فشار بدم.

باشه عزیزم!فقط وقتی کاغذ نوبت رو گرفتی ،دستاتو ضدعفونی کن_ .

نه از بوش بدم میاد_ .

اگه ضدعفونی نکنی مریض میشی و مارو هم مریض میکنی_

اخمام میره توی هم ولی چاره ای ندارم .بعد از اینکه کاغذ نوبت رو می گیرم و دستامو ضدعفونی می کنم ،روی صندلی می شینم .

مامان مشغول چت کردن با دوستاش توی تلگرامه.

واقعا حوصله ام سر رفته.

پنج نفر دیگه جلومون هستن .در همین موقع چشمم می خوره به یه پیرزن که داخل بانک می شه و به سمت دستگاه نوبت دهی میره و نوبت می گیره اما کاغذ از دستش می افته روی زمین و خم میشه تا کاغذ رو برداره. سریع از روی صندلی بلند می شم و به سمت پیرزن میرم.

مامان “!میگه ” امیر محمد کجا !؟چی شد یه دفعه؟ جلوی پیرزن می ایستم و نمی زارم کاغذ رو از روی زمین برداره .

پیرزن عصبانی می شه و میگه “برو بچه جون!برو کنار!می ” خوام کاغذمو بردارم آخه مگه نمی دونید کروناست و کاغذی که روی زمین افتاده میکروب داره!

من یه نوبت دیگه براتون میگیرم و بعد دستمو_ ضدعفونی می کنم ” پیرزن لبخندی می زنه و می گه “به به !تو که از من بیشتر می دونی.

دستت درد نکنه.

خیر ببینی

آدرس تلگرامی ما
? @childrenradio

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *