تینا تلویزیونی

گوش کنید :

قصه صوتی : تینا تلویزیونی👧📺
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان:

تینا تلویزیونی
.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود توی یه شهر قشنگ یه دختر کوچولویی به اسم تینا بود .تینا کوچولو ۹ سالش بود و همراه مامان و بابا و داداش کوچولوش ، طاها ، زندگی می کرد تینا کوچولو ، تلویزیون رو خیلی دوست داشت مخصوصا وقتی برنامه کودک از تلویزیون پخش می شد ، درس و مشق رو رها می کرد و می نشست پای تلویزیون و بعضی وقتا ادای شخصیت های کارتونی رو در می آورد. یه بار ادای پاندا کونگ فوکار . رو در می آورد ، یه بار ادای میچکا رو در می آورد ، یه بار دیگه ادای آن شرلی رو در می آورد طاها کوچولو مثل خواهرش تینا علاقه به برنامه کودک داشت و هروقت تینا کوچولو ، تلویزیونو روشن می کرد ، مثل “! خواهرش برنامه کودک تماشا می کرد . بعضی وقتا به تینا کوچولو می گفت ” تینا تلویزیونی اما تینا کوچولو از این حرف خوشش نمی اومد و مدام سر این موضوع با طاها دعواش می شد . اونقدر دعوا بالا می گرفت “. که مامان و بابا می اومدن پادرمیونی و می گفتن ” تینا جان! تو بزرگتری ! با داداشت دعوا نکن.حالا باهم آشتی کنید .اما تینا کوچولو می زد زیر گریه و به حرف مامان و بابا گوش نمی داد یه روز تینا کوچولو به مامان گفت ” مامان ! من می خوام دوبلور بشم ! دوبلور انیمیشن ها! اصلا هم حوصله درس خوندنو ” ندارم و دوست ندارم دکتر و مهندس بشم مامان با مهربونی گفت ” تینا جان ! عزیزم ! من و بابا دوست داریم هر شغلی که دوست داری رو برای آینده ات انتخاب کنی ولی باید اول درس بخونی و بعد اطلاعات در مورد دوبلوری بدست بیاری و صدا تو تقویت کنی . اونوقت یه دوبلور موفق “. میشی. بعدشم خیلی تلویزیون تماشا می کنی .می ترسم چشمات ضعیف بشه ” تینا کوچولو ناراحت شد و گفت ” نه .من حوصله درس خوندنو ندارم. من می خوام فقط دوبلور بشم .بعد رفت طرف تلویزیون و روشنش کرد یه روز یه اتفاق عجیبی افتاد. تینا کوچولو از خواب که بیدار شد، هر چقدر سعی کرد و چشماشو باز و بسته کرد تا واضح . ببینه ولی نشد . همه جای اتاق رو تار می دید تینا کوچولو از تختخواب که پایین اومد یهو سرش گیج رفت و نزدیک بود بخوره زمین . تینا کوچولو جیغ زد . از صدای جیغ “تینا کوچولو، مامان با عجله اومد توی اتاق و گفت ” چی شده تینا ! چرا جیغ می زنی ؟” تینا کوچولو با گریه گفت ” همه جا رو تار می بینم . سرم گیج میره . داشتم میخوردم زمین . مامان ! کور شدم ” مامان ، تینا کوچولو رو بغل کرد و گفت ” نه عزیزم ! نگران نباش. الان باهم میریم دکتر چشم پزشک ، چشمای تینا کوچولو رو معاینه کرد و بعد گفت ” خب تینا جان ! تلویزیون زیاد نگاه میکنی ! موبایل و تبلت ” چطور؟”. تینا نگاهی به مامان انداخت و جواب داد ” بله. تلویزیون زیاد نگاه می کنم. آخه میخوام دوبلور انیمیشن ها بشم چشم پزشک لبخندی زد و گفت ” خب من یه عینک کوچولو برات نوشتم . از این به بعد باید با عینک تلویزیون نگاه کنی . بعدهم فاصله ات رو از جلوی تلویزیون زیاد کن . اگه کمتر تلویزیون نگاه کنی ، بهتره . تازه می تونی توی کلاس های دوبلوری ” شرکت کنی . این کلاس ها برای هم سن و سال های تو هم برگزار میشه
. تینا کوچولو و مامان ، عینک فروشی رفتن و یه عینک با سلیقه ی تینا خریدناز آن روز به بعد تینا کوچولو سر ساعت تلویزیون تماشا می کرد و سر ساعت درسشو می خوند و توی کلاس دوبلوری هم ” . پیشرفت کرد.

 

آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس این قصه در سایت سمینا👇👇

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *