بچه عنکوبت

گوش کنید :

قصه صوتی : بچه عنکبوت🐞
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

بچه عنکبوت

روزی روزگاری توی یه انباری بزرگ ، پشت یه عالمه وسایل قراضه ، یه بچه عنکبوت و دوتا موش و یه سوسک بالدار، زندگی می کردند .بچه عنکبوت و موش ها و سوسک بالدار ، دوستهای خوبی برای همدیگه بودند. یه روز آقای فرهادی ، صاحب انباری ، تصمیم گرفت همه ی وسایل قراضه و به درد نخور انباری رو بفروشه بچه عنکبوت با شنیدن این خبر ، نگران شد و گفت ” اگه آقای فرهادی ، وسایل قراضه رو بفروشه ، اون وقت ما رو می بینه و”می کشتمون موش موشی خندید و گفت ” نه بابا ! من و موشی ، همین امشب قبل از اینکه آقای فرهادی بیاد و وسایل قراضه رو ببره و ” . بفروشه ، میریم “بچه عنکبوت به سوسک بالدار نگاهی انداخت و گفت ” تو چطور سوسکی ؟تو چیکار می کنی ؟ تو هم میری ؟ سوسک بالدار ، بال هاشو بهم کوبید و با عصبانیت گفت ” من که جایی رو ندارم برم .کسی رو هم بیرون انباری ندارم که” منتظرم باشه . من اینجا رو خیلی دوست دارم .من از اینجا نمیرم موش موشی گفت ” اگه از اینجا نری ، با سَم کشته میشی .مگه نشنیدی آقای فرهادی گفت بعد از فروختن وسایل، یه سم پاش میاره تا کل انباری رو سم پاشی کنه و بعد چند تا بَنّا و بیل و کلنگ میاره تا انباری رو خراب کنند و یه فروشگاه شیک” بسازند!؟ بچه عنکبوت شروع کرد به گریه کردن. سوسک بالدار، دستشو روی شانه ی عنکبوت گذاشت و گفت ” گریه نکن عنکبوتی ! یه ” راه حلی پیدا می کنیم “بچه عنکبوت گریه کنان گفت ” آخه چطوری؟سوسک بالدار آهی کشید و گفت ” خب تو می تونی امشب همراه موش موشی و موشی بری . منم بالای سرتون بال می زنم و” میامبچه عنکبوت گریه اش قطع شد و گفت ” ولی چطوری از اینجا بیرون بریم ؟ مگه یادت نیست پارسال آقای فرهادی همه ی سوراخ های انباری رو سیمان گرفت تا هیچ جونِوَری توی انباری نیاد. من و تو و موشی و موش موشی هم از اون موقع تا حالا ” . توی این انباری گیر افتادیم سوسک بالدار از بچه عنکبوت دور شد و به موش موشی نزدیک شد و پرسید ” ببینم شما ها چطوری از این انباری امشب “…. میخواین برید بیرون ؟ مگه یادتون نیست موش موشی یهو گفت ” بله می دونیم که همه سوراخهای انباری با سیمان پوشیده شده ولی من و موشی یه راهی پیدا کردیم. “”!سوسک بالدار هیجان زده پرسید” چه راهی ؟موش موشی به سقف انباری نگاه کرد و گفت ” از سقف می تونیم بریم بیرون . ” بعد خندید و گفت ” مثل اینکه آقای فرهادی” سوراخ گوشه ی سقف رو یادش رفته سیمان بگیره.بچه عنکبوت و سوسک بالدار و موش موشی و موشی به سقف زل زدند و برای چند دقیقه سکوت شدبعد بچه عنکبوت گفت ” چه فکر بکری ! آخ جون ! من تار می بندم تا سقف و بعد بیرون میرم . سوسک بالدار هم پرواز می کنه”!و بیرون میره . راستی موش موشی و موشی! چطوری می خواین از سقف بالا برید ؟” موش موشی گفت ” فکرشو کردم. من و موشی با قدرت تمام تا سقف می دوییم و از انباری بیرون میریم وقتی شب شد بچه عنکبوت و سوسک بالدار و موش موشی و موشی، همگی به سمت سوراخ گوشه ی سقف رفتند و از انباری.بیرون رفتند” ! بچه عنکبوت با دیدن ماه و ستاره های درخشان، نفس عمیقی کشید و با هیجان گفت ” وااای ! چه شب قشنگی موش موشی گفت ” آره . شب قشنگیه ! حالا بهم بگو تو و سوسک بالدار کجا می خواید برید ؟ من و موشی تصمیم گرفتیم” . بریم سمت جنگل و تا آخر عمرمون توی جنگل زندگی کنیم”! بچه عنکبوت فکری کرد و گفت ” چه خوب ! میشه منم باهاتون بیام جنگل ؟”موش موشی گفت ” چرا که نه ! حتما ! سوسکی تو چطور؟سوسک بالدار آهی کشید و گفت ” فکر خوبیه . درسته که دلم برای انباری تنگ میشه ولی با شما دوستام بیشتر خوش میگذره.” پس منم با شما میام
.بچه عنکبوت و سوسک بالدار و موش موشی و موشی، همگی به سمت جنگل راه افتادند و برای همیشه توی جنگل موندند

آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

آدرس این قصه در سایت سمینا👇👇

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *