دماغ فندقی

گوش کنید :

اسم قصه: دماغ فندقی
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: مرتضی عبدالوهابی🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

دماغ فندقی

اسمش جلاله. جلال صندوقی، دماغ گردی داره. بچه ها تو مدرسه بهش می گن دماغ فندقی، اصلا از این اسم بدش نمی آد. چون همه بهش توجه می کنن. خانم معلم هم بعضی وقتا برای این که خستگی اش دربره با صدای تودماغی اش می گه: دماغ فندقی پای تخته! ، پسرک با اعتماد به نفس فراوان می ره پای تخته، خانم معلم پغی می زنه زیر خنده و می گه برو بشین جانم فکر کردم غایبی! بچه ها می خندند. دماغ فندقی بین کلاس اولی های مدرسه بدجوری توی دیده. عاشق انجام دادن کارهای عجیب و غریبه. مثلا امشب می خواد وقتی مامان و باباش خوابیدن با عروسکش خرسی بره باغ وحش، نصف شب می شه و دماغ فندقی و خرسی راه می افتن.وقتی به باغ وحش می رسن آقا شیره رو می بینن که در باغ وحش رو باز کرده و یه دسته کلید بزرگ توی دستشه. حیوونای باغ وحش پشت سرش هستند. اونها با دیدن دماغ فندقی عقب عقب می روند. پسرک وارد باغ وحش می شه. با هر قدمی که بر می داره حیوانات یه قدم عقب می رن. دماغ فندقی نگاهی به اونا می اندازه و می گه:” شما چرا توی قفس هاتون نیستید؟” آقا شیره دسته کلید رو نشون می ده و می گه من در قفسهارو باز کردم. دسته کلید نگهبان باغ وحش رو کش رفتم. یه تونل زدم از قفسم به اتاقک نگهبانی!” دماغ فندقی می گه :” ایول مثل فیلما!” شیر ادامه می ده حالا زود باش مثل بچه ی آدم برو خونه تون ما باید بریم” دماغ فندقی می گه :” به سلامتی کجا؟!” حیوانات یکصدا می گویند:” آفریقا!” دماغ فندقی می گه :” اما من خرسی مو اوردم شماهارو تماشا کنه!”آقا شیره می گه :” بچه برو خونه. نصفه شبی کدوم الاغی می ره باغ وحش؟!” دماغ فندقی می گه برین تو قفساتون و گرنه داد می زنم نگهبان بیدار بشه!” فیله می گه :” بچه ها محلش نذارید الکی می گه!” ببره می گه:” از کجا معلوم سوتی جیغی چیزی نزنه. بهتره بریم تو قفس هامون!” خرسه می گه:” ببری راست می گه زود باشید برین !” حیوانات به قفسهایشان می روند. بازدید دماغ فندقی که تمام می شود. دسته جمعی فرار می کنند. پسرک از باغ وحش خارج می شود. نگهبان که از سر و صدای حیوانات بیدار شده از نگهبانی بیرون می آید و با دیدن قفس های خالی دو دستی توی سر کچلش می کوبد و می گوید:” ای خدا بدبخت شدم!” نگهبان با دیدن دماغ فندقی می گوید :” پسر جان چند تا حیوون وحشی این طرفا ندیدی؟!” دماغ فندقی می گوید:” چرا دیدم” نگهبان با دستپاچگی می گوید:” کجا رفتند؟ کجا رفتند؟!” دماغ فندقی مکثی می کند و می گوید‌:” رفتن آفریقا!”

✍️ مرتضی عبدالوهابی
@morteza_abdolwahabi

پ.ن: تصویرگر robpetersart@

#قصه های صوتی

#قصه های کودکانه

#داستان های کودک

#خواب کودک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *