پدر

گوش کنید :

اسم قصه: پدر
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: مرتضی عبدالوهابی🍃
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

پدر

قدقد خانم به قوقولی خان گفت:”می دونی امروز تولد دخترمونه؟”
قوقولی خان گفت:” البته که می دونم. کدوم پدره که روز تولد دخترشو ندونه؟!”
قدقد خانم گفت:” می خوام براش کیک تولد گردویی درست کنم ولی یه دونه گردو هم نداریم.می دونی که جیک جیکو چقدر کیک گردویی دوست داره؟!”
قوقولی خان گفت:” البته که می دونم. کیه که کیک گردویی دوست نداشته باشه. اونم کیکی که دست پخت‌ شما باشه. اصلا ناراحت نباش. الان می رم پیش آقا سنجابه ازش گردو می گیرم. یه کیسه ی کوچیک به من بده.”
جیک جیکو بیرون لانه در حال بازی بود. قوقولی خان گفت:” برو تو لونه دخترم. هوا ابریه. ممکنه بارندگی بشه.”
قوقولی خان به جنگل رفت و آقا سنجابه را صدا زد. آقا سنجابه از لانه اش بیرون آمد و گفت: ” سلام دوست عزیز چکار داری؟”
قوقولی خان گفت:” چند تا گردو می خواستم. ”
آقا سنجابه‌ گفت:” به خدا یدونه گردو هم ندارم. یعنی داشتم. اول پاییز تو زمین چال کردم.هرچی می گردم جاشو پیدا نمی کنم.اگه نمی ترسی برو دره ی دایناسور ها الان کلی گردو زیر درختاش ریخته!”
قوقولی خان گفت:” چاره ای نیست. می رم اونجا!”
قوقولی خان به دره ی دایناسور ها رفت. نزدیک ظهر بود. اما گله ی دایناسور ها هنوز این ور و اون ور دره خواب بودند. قوقولی خان پاورچین پاورچین خودش را به درختان گردو رساند. زیر درخت ها پر از گردو بود. با عجله گردوها را در کیسه اش ریخت. می خواست برگردد که با دیدن یک دایناسور بزرگ کیسه از دستش به زمین افتاد. دایناسور گردن درازش را خم کرد و گفت:” فسقلی تو به چه جرئتی اومدی اینجا؟! ”
زبان قوقولی خان از ترس بند. دایناسور بزرگ گفت: من رئیس دایناسورها هستم. رئیس تنبل هایی که تا لنگ ظهر می خوابن. اگه صبح زود بیدار می شدن غریبه ای مثل تو جرئت نمی کرد سر و کله اش اینجا پیدا بشه!”
قوقولی خان فکری کرد و گفت:” قربان اجازه می دید بیدارشون کنم؟!”
رئیس دایناسور ها گفت:” چطوری می خوای این غولهای بی شاخ و دم رو بیدار کنی؟!”
قوقولی خان روی تخته سنگی پرید و با صدای بلند قوقولی قوقو کرد. تمام دایناسورها بیدار شدند. با تعجب به این ور و آن ور نگاه می کردند. رئیس دایناسورها به قوقولی خان گفت:” آفرین! بیا گردوهاتو جمع کن و برو، فقط ازت می خوام چند روز صبح زود بیایی اینجا و این تنبلا رو بیدار کنی. قول می دی؟!”
قوقولی خان گفت:” البته که می آم!”
او پس از گفتن این حرف کیسه ی گردو را برداشت و با سرعت از دره دایناسورها خارج شد.
✍️ مرتضی عبدالوهابی
@morteza_abdolwahabi

درس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

#قصه های نوروزی

#داستان های نوروز

#داستان نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *