چهار دوست

عمومی قصه صوتی قصه‌ صوتی روز قصه‌ صوتی شب

گوش کنید :

اسم قصه: چهار دوست
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده:مرتضی عبدالوهابی🍃
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

چهار دوست

زنبور عسل و پروانه پرواز کنان به خانه ی هزار پا رفتند. زنبور در زد. هزارپا در را باز کرد. با دیدن دوستانش خوشحال شد و گفت :” پس کفشدوزک کجاست؟!”
پروانه بالهایش را تکان داد و گفت:” زود باش حاضر شو با هم می ریم دنبالش”
زنبور ویز ویزی کرد و گفت:” بعدش می ریم دشت گلها خوش بگذرونیم!”
هزار پا شاخک هایش را تکان داد و گفت:” آخ جون دشت گلها! من می میرم برای دشت گلها! صبر کنید الان می آم. تا ده بشمرید اومدم!”
هزار پا برگشت داخل خانه. پروانه به زنبور گفت: “بیا تا ده بشمریم!”
بعد هردو با صدای بلند خندیدند. چون می دانستند تا هزار پا کفش هایش را بپوشد یکی دو ساعتی طول می کشد. زنبور و پروانه حوصله شان سر رفته بود. چرخی در آسمان زدند و برگشتند. هزار پا هنوز داخل خانه اش بود. اما بالاخره بیرون آمد و گفت:” بریم بچه ها!”
در راه هر حیوانی که هزارپا را میدید می ایستاد و نگاهش می کرد. آقا خرگوشه ریز ریز خندید و گفت:” بیچاره هزارپا! نصف کفشاش پاره و خراب است.”
هزار پا با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد. اما به راه خود ادامه داد. در این موقع خانم کلاغه از بالای درخت قار قاری کرد و گفت:” هزارپا چه کفشهای درب و داغونی داری! با این کفشا که کسی از خونه بیرون نمی ره!”
خلاصه هر کسی چیزی می گفت. هزارپا ایستاد و گفت:” بچه ها من نمی آم. وضع کفشام خیلی خرابه.حیوونا مسخره ام می کنن!”
پروانه گفت:” محلشون نذار!”
زنبور عسل گفت:” عجله کن باید زودتر بریم سراغ کفشدوزک دیرمون می شه!”
هزار پا بدون این که چیزی بگوید سرش را زیر انداخت و برگشت تا به خانه اش برود. زنبور عسل و پروانه صدایش کردند اما محلشان نگذاشت و به راه خود ادامه داد. زنبور عسل و پروانه به مغازه ی کفشدوزک رفتند و همه چیز را برای او تعریف کردند. کفشدوزک فکری کرد و گفت:” چند تا از کفشاش خرابه؟!”
پروانه گفت:” نمی دونیم.”
کفشدوزک گفت :” برید بشمرید و بهم بگید تا براش کفش بدوزم. البته شما هم باید کمکم کنید وگرنه خیلی طول می کشه.”
پروانه و زنبور عسل سراغ هزارپا رفتند و کفشهای خراب او را شمردند. هزار پا وقتی موضوع را فهمید از خوشحالی نمی دانست چکار کند. دوختن کفشها سه شبانه روز طول کشید. روز چهارم پروانه و زنبور عسل هزارپا را به مغازه ی کفشدوزک بردند. هزاپا بادیدن کفشهای نو از شدت خوشحالی گریه اش گرفت. ساعتی بعد هر چهار دوست آوازخوانان به سمت دشت گلها رفتند.
✍️ مرتضی عبدالوهابی
@morteza_abdolwahabi

 

درس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

#قصه های نوروزی

#داستان های نوروز

#داستان نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *