بند رختی

گوش کنید :

اسم قصه: بند رختی🦔🌳
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍃
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

بَند رَختی
نویسنده
نوشین فرزین فرد
.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود در یک جنگل سرسبز و زیبا ،یک خانم جوجه تیغی ،پایین درخت بلوط، لانه داشت .خانم جوجه تیغی همراه بچه هایش،لپ قرمزی و شنل قرمزی ، زندگی می کرد خانم جوجه تیغی عصرها که از خواب بیدار می شد ،اول از همه ورزش می کرد .بعد لپ قرمزی و شنل قرمزی را از خواب بیدار می کرد تا به دنبال غذا بروندخانم جوجه تیغی و لپ قرمزی و شنل قرمزی تا شب دنبال غذابودند . لپ قرمزی و شنل قرمزی خیلی حلزون دوست داشتند و بیشتر اوقات حلزون پیدا می کردند و با اشتها می خوردند . خانم جوجه تیغی هم حشره دوست داشت و خیلی خوب می تونست حشره پیدا کند و بخورد لباسهای خانم جوجه تیغی و لپ قرمزی و شنل قرمزی ،وقتی غذا پیدا می کردند و می خوردند و به خانه برمی گشتند ،کثیف می شدخانم جوجه تیغی خیلی تمیز بود . لباسهای خودش و بچه هایش را داخل ماشین لباسشویی می انداخت تا شسته شوند و تمیزو مرتب برای فردا شب باشند وقتی لباسها شسته می شدند و ماشین لباسشویی زنگ می زد ، خانم جوجه تیغی،لباسها را از داخل ماشین لباسشویی بیرون می آورد و توی یک سبد بزرگ می گذاشت و از لانه بیرون می آمد
خانم جوجه تیغی،سبد را روی زمین ،کنار درخت بلوط ،می گذاشت و لباسها را یکی یکی از داخل سبد بیرون می آورد و روی بند رختی که یک طرف آن به شاخه پایینی درخت بلوط و یک طرف دیگر آن به تنه ی درخت بلوط وصل شده بود،پهن می کرد حیوانات جنگل ، با دیدن خانم جوجه تیغی که لباسهای خودش و بچه هایش را روی بند رخت می انداخت ،می خندیدند و می” گفتند “آخه نصف شبی چرا لباس می شوری و پهن می کنی ؟خانم جوجه تیغی به آرامی جواب می داد ” خب به خاطر اینکه صبح که شد ،نور آفتاب به لباسها بخوره و خشک بشن .خودتون که می دونید ما جوجه تیغی ها از صبح تا عصر می خوابیم و عصرها هم که از خواب بیدار میشیم، باید بریم دنبال” غذا و وقتی برمی گردیم خونه همه لباسامون کثیف شدند و نصفه شبی باید بشورمشون بعضی اوقات ، حیوانات جنگل ،خانم جوجه تیغی را صدا می زدند ” بند رختی !باز هم رخت پهن کردی ! “و می خندیدند. اماخانم جوجه تیغی ناراحت نمی شدگوش مروارید،خرگوش تیزپای جنگل و همسایه ی بند رختی ، بیشتر از بقیه ی حیوانات جنگل، از وجود بند رختِ خانم جوجه تیغی ناراحت بود و با اخم می گفت “وای از دست تو بند رختی ! هر وقت می خوام برم توی لونه ام ،گوشام گیر می کنه به بند ” ! رخت بعضی شب ها گوش مروارید، وقتی می دید ، خانم جوجه تیغی و لپ قرمزی و شنل قرمزی ،دنبال غذا رفتند ،آرام و بی سروصدا، از لانه اش بیرون می آمد و بند رخت را با دندانهای تیز و خرگوشی اش می کَندخانم جوجه تیغی مهربان،وقتی می دید بند رخت، کنده شده، آن را از روی زمین برمی داشت و دوباره به شاخه و تنه ی درخت می بست و حرفی به گوش مروارید نمی زدیک روز یک اتفاق عجیبی افتاد .وقتی خانم جوجه تیغی و لپ قرمزی و شنل قرمزی در لانه خواب بودند، ناگهان صدایی شنیدند. شنل قرمزی از تختخواب پایین آمد و به بیرون از لانه رفت شنل قرمزی با صحنه عجیبی روبرو شد .باورش نمی شد گوش مروارید از لای در لانه اش، بالای درخت بلوط را نگاه می کند و از ترس به خود می لرزد! شنل قرمزی بالای درخت بلوط را نگاه کرد . وای خدا ! چی می دید یک عقاب بزرگ، روی شاخه بالایی درخت بلوط نشسته بود و به لانه ی گوش مروارید کمین کرده بود” گوش مروارید با صدای لرزان از شنل قرمزی کمک خواست” کمکم کن ! کمکم کن!این عقاب لونه مو پیدا کرده و تا منو شکار نکنه ،از اینجا نمیره” شنل قرمزی به لانه رفت و صدا زد “مامان !مامان !گوش مروارید کمک می خوادخانم جوجه تیغی مهربان فکری کرد و بعد از لانه بیرون آمد . بند رخت کنده شده را که طبق معمول به دست گوش مروارید،کنده شده بود را دوباره به شاخه و تنه ی درخت بلوط بست . عقاب بزرگ بند رخت را دید .کنجکاو شد . بال هایش را باز کرد و به سمت بند رخت پرواز کرد ناگهان چنگالهای عقاب به بند رخت گیر کرد . حیوانات جنگل که از دم در لانه ی خانم جوجه تیغی و گوش مروارید عبور می کردند ،با دیدن گیر افتادن عقاب بزرگ ،همگی به کمک عقاب بزرگ آمدند و اورا نجات دادند. وقتی عقاب از بند رخت نجات پیدا کرد ،به سمت آسمان پرواز کرد و رفت گوش مروارید برای تشکر از خانم جوجه تیغی و شنل قرمزی ،به بازار رفت و یک بند رخت تازه برای خانم جوجه تیغی خرید.از آن روز به بعد گوش مروارید و خانم جوجه تیغی، بهترین همسایه و دوست های خوبی برای هم شدند.

پایان

آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio👇

#قصه های خاله سمینا

#قصه های کودکانه

#داستان کودکانه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *