کفش  خانم  موشی

قصه صوتی

گوش کنید :

اسم قصه: کفش خانوم موشی🐭👠
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان :

کفش  خانم  موشی

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. دیشب جشن عروسی خانم و آقای میمون بود  . همه ی حیوونای جنگل به جشن عروسی خانم و آقای میمون دعوت  بودند  حتی خانم موشی. خانم موشی  خیلی خوشحال بود  و به خاطر همین یه جفت کفش زیبا و راحت به آقای کفشدوزک سفارش داده بود تا برای جشن عروسی خانم و آقای میمون  حاضر کنه . وقتی غروب شد ، خانم موشی دم در  لونه ی آقای کفشدوزک رفت و کفشی که سفارش داده بود رو از آقای کفشدوزک خواست . آقای کفشدوزک با خجالت  گفت ” ببخشید خانم موشی  ! نتونستم کفشتو آماده کنم .آخه می دونی..”خانم موشی عصبانی شد و گفت ” حالا من چطوری عروسی برم ؟ دیگه وقت ندارم .  ” آقای کفشدوزک گفت ” من مریض بودم ‌. تب داشتم.  ببخشید ” در همین موقع خاله قورباغه که  داشت از کنار لونه ی آقای کفشدوزک رد میشد ، گفت ” سلام ! عروسی نمیرید ؟! داره دیر میشه ها”خانم موشی گفت ” دوست دارم بیام . یه کفش خوشگل هم به آقای کفشدوزک سفارش داده بودم ولی آقای کفشدوزک بدقولی کرده و کفشامو ندوخته. میگه مریض بودم “خاله قورباغه سری تکون داد و گفت ” اشکالی نداره خانم موشی ! من یه جفت کفش دارم . یه خورده قدیمیه ولی سالمه و پاره نشده . اگه دوست داری بریم خونه ام تا کفش بهت بدم تا بپوشی ” خانم موشی و خاله قورباغه از آقای کفشدوزک خداحافظی کردند و به سمت خونه ی خاله قورباغه رفتند . قیافه ی خانم موشی با دیدن کفش خاله قورباغه  ،توی هم رفت و گفت ” مرسی خاله قورباغه! ولی کفشت به پام بزرگه.بهتره برگردم خونه ام . کفش ندارم عروسی برم .”خاله قورباغه فکری کرد و گفت ” چطوره با همین کفشایی که توی پاته ، بیای عروسی؟ به نظر خوب میاد “خانم موشی نگاهی به کفشش انداخت و گفت ” راست میگی ها.  این کفشم هم خوبه ” خانم موشی و خاله قورباغه با همدیگه عروسی رفتند و به خانم و آقای میمون که توی لباس عروس و داماد ، زیبا شده بودند ، تبریک گفتند . درهمین موقع آقای کفشدوزک  همراه خانواده اش به جشن عروسی اومدن . آقای کفشدوزک نزدیک خانم موشی شد و یه جعبه کفش به خانم موشی داد.خانم موشی در جعبه ی  کفش رو باز کرد و با تعجب گفت ” اِاِه …اینکه کفش سفارشی منه “آقای کفشدوزک لبخندی زد و گفت ” بله خانم موشی! وقتی اومدی دم در لونه ام ، دخترم شروع کرد به دوختن کفشت و کمکم کرد تا دوختشو تموم کنم و توی جشن عروسی بیارمش ” خانم موشی خوشحال شد و از آقای کفشدوزک و دخترش، تشکر کرد و  کفش سفارشی شو پوشید و با همون کفش تا آخر جشن عروسی خانم و آقای میمون ، خوشحال و خندان بود.

 

آدرس کانال تلگرام👇
🆔 @childrenradio

#قصه های نوروزی      #عید نوروز

#داستان های نوروز

#داستان نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *