سینا خجالتی-قصه های صوتی کودکانه

قصه صوتی

گوش کنید:

قصه #شب (رادیو قصه)

اسم قصه: سینا خجالتی👦😢
قصه گو : سمینا❤️
نویسنده: نوشین فرزین فرد🍀
تنظیم: ندا سلیمی

متن داستان:

سینا خجالتی

.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود .

توی یه شهر قشنگ یه پسر کوچولویی بود به اسم سینا. سینا کوچولو فقط ۸ سالش بود و همراه مامان و بابا و خواهر بزرگش  زندگی می کرد.

سینا کوچولو پسر خوب و مهربونی بود و به همه کمک می کرد .

مامان و بابا و سنا ، خواهر سینا ، از سینا راضی بودن .اما سینا از خودش راضی نبود آخه سینا خیلی خجالتی بود.

به خاطر همین اگه کسی ازش می خواست کاری براش انجام بده اما سینا دلش نمی خواست که  اون کار رو انجام بده ، خجالت می کشید ، نه بگه سینا توی مدرسه و کلاس ، به پسری معروف شده بود که هر کاری بهش بگی ، نه نمیگه .

بعضی وقتا هم بچه های کلاس از رفتار سینا سو استفاده می کردن و هر درس و مشقی که داشتن رو به سینا می سپردن .

سینا از این رفتارش ناراحت و ناراضی بود و دلش می خواست این رفتارشو تغییر بده.

یه روز یه اتفاق عجیبی افتاد. اتفاقی که باعث خوشحالی سینا شد و رفتارش تغییر کرد” اون روز سینا از مدرسه برمی گشت که یهو یه پیرمرد جلوشو گرفت و گفت ” به من فقیر کمک کن.

من فقیرم سینا دست کرد توی جیب شلوارش و داشت یه اسکناس پانصد تومانی بیرون می آورد که یهو چشمش خورد به جیب شلوار پیرمرد.

گوشه ای از چک پول های صد هزار تومانی از جیب شلوار پیرمرد پیدا بود سینا اسکناس پانصد تومانی خودشو رو برگردوند توی جیب شلوار خودشو و از کنار پیرمرد می خواست عبور کنه که پیرمرد”عصبانی شد و آستین سینا رو کشید و گفت ” هووی ..کجا ؟ می خواستی پول دربیاری و به من کمک کنی ؟ پس چی شد ؟” سینا برای اینکه دوست نداشت با پیرمرد بحث کنه ، گفت ” هیچی !ببخشید.

بعد آستین شو از دست پیرمرد کشید و رفت وقتی سینا به خونه رسید ، مدام به اون پیرمرد فکر می کرد.

پیش خودش گفت ” پیرمرد اون همه چک پول داره و اون وقت.

گدایی می کنه ! باید یه کاری بکنم . آره یه کاری بکنم که دیگه اون پیرمرد از محله مون بره و دیگه جلوی مردمو نگیره و ” گدایی نکنه گوشی تلفن رو برداشت و شماره شهرداری محله شونو گرفت . یه آقای مهربون پشت خط تلفن با سینا صحبت کرد و آدرس . پیرمرد رو از سینا گرفت فردای آن روز، توی کلاس ، بچه ها پچ پچ می کردن و می گفتن ” چرا سینا اینجوری شده ؟ چرا امروز هر کی پیشش میره و “می خواد کاری براش انجام بده ، نه میگه ؟ اصلا از دیروز تا حالا چه اتفاقی افتاده؟

سینا پچ پچ ها رو شنید . زنگ تفریح که شد ، گفت ” بچه ها ! یه دقیقه صبر کنید ! یه دقیقه توی حیاط نرید ! می خوام یه “! چیزی بگم ” بچه ها غر غر کردن و بعضی ها هم گفتن ” زود باش سینا ! گشنمونه .میخواییم خوراکی هامونو بخوریم .زودباش سینا گلوشو صاف کرد و گفت ” ببینید بچه ها ! از این به بعد من دیگه کار هاتونو انجام نمیدم . هرکسی مسئول کارهای خودشه . ازاین به بعد اگه تحقیق، آقا معلم میگه و بلد نیستید بنویسید ، خب برید از توی اینترنت سرچ کنید و بنویسید .

بعدشم اگه درس نخوندید و پای تخته می رید به جای اینکه به من هی اشاره می کنید که جواب سوال رو برسونم ، به آقا ” معلم بگید که درس نخوندید .

من دوست شما هستم و باهم دوست می مونیم ولی کارهای خودتونو ، خودتون انجام بدین .

بچه های کلاس هاج و واج به سینا نگاه می کردن و با تعجب از کلاس بیرون رفتن اما سینا خیلی خوشحال بود. چون تونسته بود برای اولین بار جلوی بچه های کلاس، واضح صحبت کنه و خجالتی بودنش .

برای همیشه از بین رفته  خوشحالی سینا موقع برگشتن از مدرسه به خونه بیشتر شد چون دیگه پیرمرد به ظاهر فقیر رو توی محله شون ندید.

آدرس تلگرامی ما:
? @childrenradio.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *