مادرانه های مریم ۲-رادیو قصه کودک

مادرانه‌ها

 

لطفا زمزمه کنید

چون مادرانه ها مانند زمزمه است

آهسته و آرام

مادرانه مریم مجتهدی عزیز

 

روی کاناپه نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم.یه رمان قدیمی از ر.اعتمادی .نگاهی به اطرافم انداختم تا نیمه اتاق آفتاب افتاده بود.انگارخورشید خانم قدرت نمایی میکرد.دلم چای یا قهوه میخواست اما تو این گرما اصلا نمیچسبید. حسابی کلافه شده بودم.کتاب رو کنار گذاشتم و رفتم سراغ یخچال.پارچ آبی که با تخم شربتی پر شده بود رو برداشتم و یه لیوان خوردم.فربد رو صدا زدم که میخوره یا نه.که طبق معمول گفت نه.به سمت گلهای توی گلدونا رفتم، معلوم بود اونا هم گرمشونه.براشون پنکه روشن کردم تا یه کم خنک شن.با خودم گفتم هیچ نوشیدنی عین چای سبز سرحالم نمیکنه این بود که کتری برقی رو روشن کردم و توی لیوان در دار مخصوصم چای خوش عطر سبز رنگ رو ریختم.با فنجونم به سمت اتاق برگشتم و دوباره کتابمو برداشتم و شروع به خوندن کردم که فربد اومد و پرسید.مامان میای با هم قصه های خاله سمیناروگوش کنیم.گفتم معلومه عزیزم.مشخص بود فربد هم کلافس.چون هیچوقت وسط روز قصه گوش نمیکرد.شایدم دلش برای صدای خالش تنگ شده .کاملا واضح بود که نیاز به آرامش و استراحت داره و تنها تسکین دهندش رادیو قصه هست.تبلتش رو آورد.کنارم نشست و گفت میخوام سرمو بزارم روی پات و من با کمال میل بغلش کردم و سرشو گذاشت روی پام.نگاهی به صورتش انداختم.مشتاق شنیدن قصه جدید خاله سمینا بود.یه قل دو قل یکی از قصه های مورد علاقه همه ما بود.انگار منم با گوش دادن به قصه آروم شده بودم.با موهای پسرم بازی کردم.حسابی نگاهش میکردم.یه جاهایی از قصه میخندید و گونه های گردش چال میشد منم ضعف میکردم از ذوق کردنش.احساس کردم چشماش داره سنگین میشه.با موهاش بازی کردم.عاشق موهای صافشم.قصه ها پشت سر هم می اومدن و صدای سمینای مهربون تو فضا میپیچید .فربد خوابش برد و من محو کودکم بودم.با خودم فکر کردم تا کی پسرم سرش رو روی پاهام میزاره.تا کی میتونم با موهاش بازی کنم .تا کی میتونم مال خودم بدونمش.اما اگه بیدار بود اجازه نمیداد موهاشو لمس کنم چون میگه من دختر نیستم که.و باید بپذیرم کودکم امانت خداس کنار من.و من مالک اون نیستم..و این واقعیت اصلا برام خوشایند نیست.دلم نمیخواد هبچوقت ازش دور باشم.کاش بتونم قدر این لحظه ها رو بیشتر بدونم.
خدایا از اینکه فرصت مادر شدن رو بهم دادی ازت ممنونم. چند بار بوسیدمش.و چه لذتی داره ❤️
کاش همه ما مادرها قدر کودکهای دلبندمونو بدونیم.
مریم مجتهدی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *