مادرانه های مریم-رادیو قصه کودک

مادرانه‌ها

مریم مجتهدی عزیز

Maryam:
مهمونا رفتن.به ساعت نگاه کردم داشت از یازده میگذشت.ای وای ،از ساعت خواب فربد گذشته و هنوز بیداره
به استکانهای چای روی میز نگاه کردم.ظرفهای میوه که تکه های نخورده شده درونش بود و بازم اسراف شده بود.نگاهم چرخید به سمت گلدون شیشه ای بامبو که بعد از هرس کردنشون آبشون کم شده بود و داشتم فراموش میکردم.با عجله میز رو مرتب کردم.رفتم سمت آشپزخونه.وای که چقدر شلوغ بود.صدای فربد از تو اتاق بلند شد و گفت
آب
یک لحظه عصبانی شدم و گفتم اولا باید بگی لطفا دوما خودت بیا بخور پسرم
بعدم‌مشغول کارام شدم.تو فکرش بودم که بچم تشنه س اما نباید تنبلی کنه و باید تبلتش رو بزاره کنار و بیاد آب بخوره..شیشه ترشی و سیر ترشی رو سرجاش گذاشتم.نگاهی به دور و برم انداختم که دیگه کاری نمونده باشه .لیوان رو پر از آب کردم و گذاشتم روی میز آشپزخونه و با لحنی جدی گفتم
پسرم بیا آب بخور برات گذاشتم رو میز
صدای پاهای کوچولوی فربد اومد .انگار دلم آروم شد که دیکه تشنه نیست.از صدای قورت قورت خوردنش خندم گرفت.بغلش کردم و بوسیدمش .وای که وقتی تو آغوشمه چه آرامشی دارم.گفت مرسی مامان.گفتم نوش جونت عشقم گوارای وجودت.
گفت مامان امشب پیشم میخوابی با هم قصه خاله سمینا رو گوش کنیم.گفتم بله عزیزم.بریم مسواک بزنیم.در همین حین دیدم صدای خروپف همسرم میاد..یه کم خیالم راحت شد که خوابه.آخه اونم پسر بزرگمه❤️اینطوری بود که با خودم گفتم خوبه وقت بیشتری با فربد میتونم بگذرونم.کنارش دراز کشیدم سنگی که مخصوص ماه تولدم بود رو محکم تو دستش گرفته بود.شبها بدون اون سنگ نمیخوابه.بوسم کرد و گفت این مامان قلابیه منه.هر وقت نباشی با مامان قلابی میخوابم.و شروع کرد به دلبری کردن.
خدایا چه آرامشی دارم کنار فربد.مگه چند وقت دیگه‌میتونم کنارش بخوابم.موهاشو نوازش کنم.صورتشو ببوسم و بو کنم.دلم میخواد زمان متوقف بشه و همیشه کنارم باشه اما نمیشه.دلم میخواد بتونم از این فرصت کمی که دارم نهایت استفاده رو ببرم.
خودشو تو بغلم جا کرد و گفت مامان قصه پنی قشقرق رو بیار لطفا.سفت بغلش کردم .صدای گرم و گیرای خاله سمینا تو اتاق پیچید وای که چقدر عاشق صداشم.فربد همیشه تا آخر قصه ها بیدار میموند اما من یه موقعها خوابم میبرد.تازه چشام گرم شده بود که
یکدفعه صدای فربد اومد که گفت مامان سگا به بهشت نمیرن؟گفتم چرا عزیزم سگا هم به بهشت میرن.گفت مگه سگا انسانن؟گفتم انسان نیستن اما خوش قلب و مهربونن.و بهشت جای همه مهربوناس.بعد گفت به نظر من اصلا بهشت وجود نداره.
پرسید مامان به نظر تو بهشت وجود داره؟ترجیح دادم جوابی ندم که ازش سوالی در بیاد.گفتم نمیدونم پسرم.من بهشت نرفتم.اما یه بهشت کوچولوی پنج نفره تو ذهنم دارم.گفت کجاس؟
گفتم خونمونه..جایی که تو هستی .بابا هست.دایی حمید و مامانی هستن بهشته منه..خوشحال شد و خندید گفت منم این بهشتو دوست دارم.
گفت میخوابم که خواب بهشتمونو ببینم.چشمای بادومیش رو بست و دوباره بوسم کرد.کم کم صدای نفساش عمیق تر شد.عشق کوچولوی من خوابش رفت.دستش رو مشت کرده بود و مامان قلابی رو سفت گرفته بود.آروم از کنارش بلند شدم .دلم نمیخواست از آغوشش جدا شم.اما پسرم دیگه داره مرد میشه و دوتایی رو یه تخت جا نمیشیم.رفتم پشت پنجره.باد می اومد. انگار درختا دخترای مو سیاهی بودن که موهاشون رو به دل باد سپرده بودن .به ماه نگاه کردم که همه جارو روشن کرده بود.آهی بلند از ته دل کشیدم.گفتم خدایا میشه زیر این آسمونت بهشت پنج نفرمون تکمیل شه.دنیا به این بزرگی و این همه انسانهای مهربون اما یه گوشه دلم تنهاس.یه نگاه به فربد انداختم .صورت مظلومش زیر نور ماه میدرخشید.گریم گرفت.نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.میدونی چرا؟امروز میگفت مامان من خیلی تنهام.دلم میخواد داداش بشم.
بغضم ترکید.قربون بزرگی و حکمتت برم خدا.اگه صلاح میدونی یه نظری به دل پسر کوچولوی من بکن.
خودمو جمع و جور کردم رفتم سمت آشپزخونه.انقدر بغض داشتم گلوم درد گرفت..آب خوردم و اشکامو پاک کردم.و به امید فردایی بهتر سعی کردم آروم بشم.من دیگه عادت کردم بغض هام رو با آب قورت بدم.
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
مادرانه ی مریم عزیزم ارسالی از آلمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *